فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت پانزدهم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت پانزدهم

ویرایش: 1395/12/23
نویسنده: chaampol

لقمه ی املت و بربری که نصفش توی دهنم بود رو با عجله جوییدم و با زحمت قورت دادمو گفتم: هیچی. همونا که تعریف کردم. اینو که گفتم سرفم گرفت و مهران شروع کرد کوبیدن به پشت کمرم: خب حالا خفه نشی نزدیک داماد شدنت. منم که شانس ندارم، میگن چیزخور کردی کشتی طرفو. یکم دیگه سرفه کردم و بعدش گفتم: حالا میگی چیکار کنم؟ خوب بود دیگه داستان امروز نه؟ -خوب بودنش که آره، خوب بود. یعنی اونقدر که فکر میکردم وا ندادی، کم کم عادت میکنی. نمیشه که هر سری طرفو میبینی لقمه بگیری. خیلی ضایس ناموسا. -به خدا دست خودم نیست حاجی، بدجوری چهار ستون بدنم شروع میکنه به لرزیدن. فکر نکنم حالا حالاها عادت کنم.

یه لقمه ی دیگه از املت برای خودش گرفت و گاز زد و گفت: ببین... این دختره... خیلی سیاست... داره
-یعنی چی؟ -یعنی... نمیشه راحت... پیشبینی کرد... که چیکار... -بمیری. حالا لقمه رو کوفت میکردی بعد حرف میزدی بابا. جون به لب کردی. خندید، لقمه رو قورت داد و گفت: انقدر حال میده اذیت کردنت که نگو. اصلا همینجوری رو هوا بگم ترانه، اون سر دنیا هم باشی گوشات تیز میشه. -دلت خوشه ناموسا. نفست هم از جای گرم در میاد، نمیدونی وضعم چطوره که.

اینو که گفتم داشت یه لقمۀ دیگه میگرفت، که یدفعه دست نگه داشت و خیره شد بهم و با لحن جدی گفت: چرا اتفاقا بهتر از اونی که فکر کنی درکت میکنم. برات داستان پریسا رو که گفته بودم، چند بار هم گفته بودم، ولی کامل نگفته بودم چون اون موقع نمیفهمیدی که چه حس عجیبیه این عاشقی. یعنی هیشکی تا وقتی تجربه نکنه، نمیفهمه. بابام باهام سرش حسابی لج کرده بود، نه بهم پول میداد، نه میذاشت ماشین ببرم، نه باهام حرف میزد. کلی التماسش میکردم که بیاد و ببینمش، یه مسیر طولانی رو پیاده میرفتم و یکی دو تایی هم تاکسی میگرفتم که برم و یک ثانیه هم که شده ببینمش. براش سر راه اکثر مواقع با همون پول کمی که برام باقی مونده بود، گل میخریدم و وقتی نزدیک جایی که قرار داشتیم میرسیدم، قلبم از جا کنده میشد، دست و پاهام شروع میکرد به لرزیدن و نمیدونستم چجوری صحبت کنم و چی بگم. فقط میدونستم که باید ببینمش، هر طور که شده. وقتی میرسیدم، با کلی ادب و احترام گل رو بهش میدادم، اونم با سردی تمام تشکر میکرد. ولی من برام مهم نبود، مهم این بود که تشکر کرده بود و از گل خوشش اومده بود. اوایل نمیدونست من وضعم چجوریه، یعنی خودم نگفته بودم. به زور 10 دقیقه باهام حرف میزد، به زور جوابمو میداد، اکثر حرفایی که میزدیم، از طرف من بود.

بعد یه روز که اتفاقی منو تو ماشین بابام دیده بود، دوهزاریش افتاده بود که چه خبره. از اون روز رابطش خیلی خیلی باهام گرم تر شده بود، هر شب زنگ میزد و باهام چند ساعت حرف میزد، سر قرار که میرفتم بهم التماس میکرد که بیشتر بمونم، منم که از خدا خواسته. فکر میکردم واقعا دیگه عاشقم شده. اصلا خبر نداشتم که اون روز منو دیده. کم کم که حرفشو پیش کشید، موضوع رو بهم گفت و فهمیدم که داستان از چه قراره. اولش گفتم خب مشکلی نیست، طبیعیه. ولی کم کم دیگه بهم میگفت با ماشین بیا دنبالم، ولنتاین نزدیکه برام فلان چیزو بخر، تولدم 2 ماه دیگست فلان چیزو میخوام، وقتی هم میگفتم نه یا جوابی نمیدادم، کلا باهام سرد میشد. میدونی، اصلا نمیشه وقتی عاشق هستی تصمیمات درست گرفت، منم خر شدم، براش روز تولدش بهترین گردنبندی که میتونستم رو خریدم، روز ولنتاین هم یه دست بند طلای خیلی خوشگل براش خریدم. ولی خب پریسا خانوم به همین راضی نبود، بیشتر میخواست. خیلی بیشتر. کم کم شروع کرد به زمزمه برای ماشین، میگفت راهش تا دانشگاه دوره، نمیتونه پیاده بره، سختشه. هر شب تقریبا حرفشو میزد. میگفت خیلی دوست داره یه 206 زرشکی داشته باشه.

به خدا دانیال رفته بودم براش بخرم، تا اینکه یه اس ام اس اشتباهی برام اومد. از طرف پریسا بود. نوشته بود:
وااای نمیدونی چجوری دارم کولی میگیرم ازش سارا، ماشین هم برام میخواد بخره! انقدر حال میده که نگو! همینجوریش کم کم برام تا الان 20-30 تومن خرج کرده پسره! خشکم زده بود، اولین بار بود که مهران با این جدیت در مورد یه چیزی حرف میزد، صداش خش دار شده بود، آروم و شمرده حرف میزد و دستاشو قفل کرده بود روی هم و تکیه داده بود روی میز و خیره شده بود به لیوان شیشه ای آب پرتقال که نصفش خورده شده بود.


-خب؟ بعدش چی شد؟
-وسط نمایشگاه بودم که اون اس ام اس برام اومد. 2-3 باری خوندمش تا فهمیدم خیلی وقته که آب از سرم گذشته دانیال... اصلا باورم نمیشد، به هیچ وجه باورم نمیشد. چند دقیقه بعد که از نمایشگاه اومدم بیرون، توی پیاده رو واستاده بودم و به صفحۀ گوشی خیره بودم. یه اس ام اس دیگه اومد. عذرخواهی کرده بود، میگفت اشتباهی شده، شوخی بوده و منظوری نداشته. میگفت اگر دوستم داری حرفمو باور کن.

چجوری میتونستم باور کنم دانیال؟ همۀ کارایی که کرده بودم اومده بودن جلوی چشمام. مدام اس ام اس پشت اس ام اس میومد. عشقم؟ کوشی پس؟ چرا جواب نمیدی؟ مهران؟ عشقم؟ ولی من همینطور خیره مونده بودم به اولی. پولا مهم نبود پسر. پول اصلا چیزی نیست که توی این دنیا دست نیافتنی باشه و نشه بعد از اینکه از دستش دادی، دوباره به دست بیاری. شاید بگی این بچه پولداره، چرت و پرت میگه. ولی وقتی بابات حساب تک تک یه قرون دو هزارایی که بهت داده باشه، هر روز به رخت بکشه و ماشینت رو به نام خودش خریده باشه و حتی نتونی بدون رفتن زیر بلیطش، یه لیوان آب بخوری، میفهمی که چه میگم.

فقط برام تمام اون قدمایی مهم بود که به عشق دیدنش پیاده رفته بودم. تمام اون شاخه های گل رُزی که توی بارون خریده بودم و با اون یکی دستم روشون رو گرفته بودم که خیس نشن و خراب نشن. تمام اون صبح هایی که بیدار شدم و با ذوق و شوق بهش گفتم صبحت بخیر و با کلی انرژی روزمو شروع کردم، تمام اون شب هایی که تا شب بخیرش رو بهم نمیگفت، پلکام روی هم نمیرفت. عشق دو حالت داره، یا زندت میکنه، یا میکشتت دانیال، من مرده بودم بدون اینکه بدونم. من هر روز برای یه دختری که حتی حاضر نبود در نبود پول با من حرف بزنه میمردم و زنده میشدم.

این حرفا اصلا گفتن نداره داداش، یعنی وقتی برای یه نفر کاری کردی، تا وقتی ارزش داره که به رخش نکشی و پیش کسی حرفشو نزنی. نمیخوام بگم که من عاشق هر کی بشم براش میلیون میلیون خرج میکنم، نه، چون فهمیدم که عشق واقعی خیلی کمیابه، اونقدر کمیابه که مردم به دوستت دارم های الکی دل خوش میکنن و به رابطه های دو-سه ماهه میگن عشق و سعی میکنن از یه واقعیت تلخ، یه دروغ شیرین برای خودشون بسازن.

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت پانزدهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت پانزدهم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه