فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و چهارم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و چهارم

ویرایش: 1395/12/27
نویسنده: chaampol

از بچگی والیبال رو دوست داشتم ولی هیچ وقت دنبالش نرفتم.
- منم دوست داشتم ولی رفتم، تقریبا دو سال توي یه باشگاه عضو بودم.
- خیلی خوب بازي می کنی.
- مرسی.
- پاشو، سرما می خوریا!
- نه، خوبه. عرق کردیم یه کم خنک شیم.
بلند شدم و رفتم توي آب. تقریبا تا زانو تو آب بودم.
- من شنا بلد نیستما! فکر نکنی غرق شی میام نجاتت می دم.
- محضِ اطلاع باید بگم من شناگر قابلیم.
- ایول! پس با یه ورزشکار طرفم.
- بله بله.
نمی دونم چرا بچگیم گل کرد و با دو تا دستام آب پر کردم و ریختم طرفش. ضربه ي پرتابم محکم نبود و فقط چند قطره
بهش پاشید.
امیر گفت:
! بچه، مگه بیماري داري؟
- منظورت همون مرض دارمه دیگه؟
امیر خندید و گفت:
- یه چیزي توي همین مایه ها.
منم خندیدم و این بار جلوتر رفتم و آب ریختم طرفش که ریخت توي صورتش. خندش بند اومد و حالا من بودم که بلند می
خندیدم. توي شوك بود، بعد از چند لحظه با لحن تهدید آمیزي گفت:
- روي من آب می ریزي؟ نشونت می دم!
بلند شد و زود اومد سمتم و چنان بدون آمادگی با ضربه ي پاش آب پاشید سمتم که از ترس از پشت پرت شدم تو آب. از
خنده داشتم می مردم. اگه یکی می دیدمون فکر می کرد امیر با پاش کوبیده تو صورتم. امیر فکر کرد واقعا پرت شدم، با
نگرانی اومد سمتم. خواست کمکم کنه که با خنده عقب کشیدم. تازه فهمید دارم می خندم و خطري نیست. نفس راحتی کشید
و با دستش روي صورتم آب ریخت. فقط سرم بالاي آب بود.
امیر گفت:
- بلند شو بابا. ادعا هم داره! بادش بهت خورد افتادي، چه برسه خودش بهت بخوره!
- جرات نداره خودش بهم بخوره.
- اوه اوه! جدي؟
- بله.
امیر لبخند محوي زد، به صورتم خیره شد و گفت:
- سرت خیس شده، بیا بیرون.
- من، آب رو دوست دارم، اگه ناراحتی برو بیرون.
- ناراحت
خودم نیستم.
تو کف
جملش موندم! گفت:
- نگرانِ تو هستم، سرما می خوري اون وقت دیگه پرستار نداریم.
جمله ي اولش جدي بود ولی بعد با شوخی درستش کرد، البته شایدم من این جور برداشت کردم.
- من سرما نمی خورم.
امیر خیره به صورتم گفت:
- صورتی خیلی بهت میاد.
خشک شدم، این چرا امروز این جوري می کنه؟! چرا چرت و پرت می گه؟ خداي من! نکنه داره اذیتم می کنه؟! نه، نه!
نگاش رو ازم گرفت، قدمی به عقب برداشت و گفت:
- بسه، پاشو بیا بیرون.
بدون مقابله و مسخ شده از آب بیرون رفتم و روي شن هاي آفتاب زده نشستم و تن و لباس خیسم رو به دست
نوازش اشعه
هاي داغ خورشید سپردم. ولی امیر کنارم ننشست و رفت داخلِ ویلا. نمی دونم تو چه حالی بود ولی حالِ من خیلی خوب بود.
حرفاي امروزش بد جور روح و روانم رو به هم ریخته بود. نمی دونستم اسمش رو چی بذارم؟! توجه، مهمون نوازي، دوست
بودن، دوست داشتن، عشق ... نه، محاله! نمی دونم.
با صداي مادر جون بلند شدم ولی وارد
ویلا نشدم. آخه خورشید در حالِ غروب بود و دوست داشتم این لحظه رو از کنارِ دریا
ببینم. روي صخره اي نشستم و به آسمون زل زدم. چه قدر زیبا بود. از اطراف کامل غافل شده بودم. ذهنم، روحم، قلبم،
چشمام، همه و همه پی غروب خورشید بود. چه قدر قشنگ می رفت پایین، چه قدر قشنگ تلالو رنگاي نارنجی و قرمز رو به
تصویر کشید و روي آبی آب سایه انداخت. چه قدر قشنگ دیگه خودش دیده نمی شد ولی انوار رنگارنگش توي آسمون و
روي آب طرح می انداخت. خدایا! عظمتت رو شکر.
با صدایی از کنارم، از همه ي حس هاي خوب جدا شدم و رو به سکته ي خفیفی رفتم. برگشتم، امیر بود. گفت:
- تو هم غروبِ خورشید رو دوست داري؟
- نمی دونم.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و چهارم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی