فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و سوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و سوم

ویرایش: 1395/12/27
نویسنده: chaampol

امیر:
- سلام.
- سلام.
امیر لبخندي زد و گفت:

- ظهرت بخیر.
- معذرت می خوام، اصلا نفهمیدم چرا این قدر خوابیدم.
- این جا، این چیزا معمولیه. من خودم یازده و نیم بیدار شدم.
رو به روم نشست و به چاي توي دستم زل زد. لیوان رو بردم سمت
دهنم که اونم نگاهش با لیوانم حرکت کرد. با ایست لیوان
وسطاي راه نگاهش به چشمام افتاد. گفتم:
- چیه؟ چرا این جور نگاه می کنید؟
- می کنید؟ فکر می کردم بعد از این همه مدت لایق باشم منو یه نفر حساب کنی.
از حرفش خشک شدم. امیر! با من این کار رو نکن، من نمی تونم این رفتارات رو تحلیل کنم،
من بی جنبه ام.
- می شه براي منم یه چاي بریزی ... د؟
|د| رو با مکث و کشیده ادا کرد که حرصم رو در آورد. چایم رو گذاشتم روي میز، لیوانی برداشتم، براش چاي ریختم، گذاشتم
جلوش و نشستم سرِ جاي خودم.
- ممنون.
- بقیه کجان؟
- کنارِ ساحل.
- بر نمی گردن؟
- تا عصر قصد
موندن دارن.
- نهار؟
- بابا می خواد جوجه درست کنه، مثلِ این که شما زحمتش رو کشیده بودید!
- زحمتی نبود، وظیفمونه.
امیر عصبی سر تکون داد. چایش رو بی مکث سر کشید و بلند شد. پفی کشید و عصبی نفس می کشید. همون جور ایستاده
بود. انگار بین گفتنِ چیزي یا نگفتنش شک داشت. نگاش کردم، خیره نگام می کرد. نگاهامون بازم قفل شد. قفلی که مثل
قدیما باز کردنش سخت بود. امیر نگاهش روي صورتم می لغزید. نمی دونم چرا دلم نمی خواست این رشته بین نگاهمون پاره
بشه. دلم می خواست از نگاهش بخونم.
امیر دستی به پشت گردنش کشید و نگاهش رو کلافه ازم گرفت. صداي زیر لبش رو شنیدم. شنیدم و مات موندم. یعنی چی؟
خداي من!
امیر زیر لب گفت:
- کاش می فهمیدم، کاش حست رو می فهمیدم.
با بهت نگاش کردم. حس منو؟ چه حسی منظورشه؟ چی رو می خواد بفهمه؟ دوباره نگاش رو به چشمام دوخت و گفت:
- چرا نمی تونم؟
این جمله رو بلند گفت. متعجب نگاش کردم و گفتم:
- چی رو نمی تونی؟
- نمی دونم، نمی دونم.
از جاش طوري بلند شد که صندلی از پشت افتاد روي زمین و صداي بدي ایجاد کرد ولی اون بی تفاوت رفت اما من خشک
شده مونده بودم! این الان چی گفت؟ چرا حرفاش رو واضح نمی زنه؟
از ویلا خارج شد و از پنجره دیدم رفت کنارِ سالاري براي درست کردن جوجه ها. لیوانا رو شُستم، آشپزخونه رو هم کمی مرتب
کردم و منم زدم بیرون. هوا سرد بود. زیپ سویشرتم رو بستم و رفتم سمت مادر جون و آنا جون. کلی تیکه بارم کردن و من
فقط در جوابشون لبخند زدم و معذرت خواهی کردم. نهار رو همون کنار ساحل خوردیم. همه نشسته بودیم که آنا جون گفت:
- دخترم، شما جوونا چرا این قدر تنبلید؟ برید یه کاري کنید.
ابروهام رفت بالا. چی کار آخه؟ نگاهی به امیر کردم، دیدم اونم مثل من گیجه.
امیر:
- چه کاري مامان؟
- من دیدم اومدنی نیلوفر یه توپ با خودش آورده، برید بازي کنید.
مادر جون گفت:
- آره دخترم، حوصلتونم سر نمی ره.
کلافه از این بازي اجباري و این که نمی شه روي حرف دو تا بزرگ تر حرف زد، بلند شدم و توپ رو از ماشین در آوردم. رو به
روي امیر ایستادم و توپ رو به طرفش پرتاب کردم. امیر توپ رو گرفت، لمسش کرد و گفت:
- توپ خوبیه.
- بهترین هدیه و یادگارِ بابامه.
امیر ابروش رفت بالا و گفت:
- توپ! یادگاري؟
- آره، این قدر تعجب داره؟ خُب من همیشه عاشقِ والیبال بودم.
- نه، تعجب نکردم، خدا رحمتشون کنه.
- ممنون. حالا چی کار کنیم؟
امیر لبخندي زد، توپ رو تو دستش چرخوند و گفت:
- فکر کنم جز والیبال گزینه ي دیگه اي نباشه.
- بلدي؟
امیر لبخندي زد و گفت:
- بلدم. بریم لب ساحل، بدون کفش، می شه والیبالِ ساحلی.
خندم گرفت و گفتم:
- بریم.
با هم رفتیم سمت ساحل و طبق گفتش کفشامون رو در آوردیم. تا مچ توي آب بودیم. خیلی حس خوبی بود. نمی دونم چه
قدر بازي کردیم که هر دومون نفس زنون افتادیم روي شن هاي ساحل.
امیر:
- اعتراف می کنم خیلی بازیکن خوبی هستی، همین طور رقیب.
- تو هم همین طور.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی