فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و دوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و دوم

ویرایش: 1395/12/27
نویسنده: chaampol

لعنت به تو که بی موقع ریختی! اصلا چرا ریختی؟
خُب دلتنگ بودم، خیلی وقت بود حرفی نزده بودیم. کلی خودم رو به خاطر رفتارم سرزنش کردم و مادر جون بعد از چند دقیقه
اومد و بازم امیر جلوتر از ما راه افتاد. خدایا این سفر رو بخیر بگذرون.
****
چون سرعتمون پایین بود کمی دیر رسیدیم. تقریبا ساعت نزدیک ده و نیم بود که رسیدیم و وارد ویلا شدیم. هوا تاریک بود و
چیز زیادي دیده نمی شد ولی توي همون تاریکی صداي آب آرامش زیادي بهم داد.
سالاري گفت:
- خوش اومدید، بفرمایید.
همراه چمدونا داخل شدیم و سلام دادیم. روي مبلا ولو شدم. چند ساعت روي صندلی ماشین بودن کمرم رو داغون کرد.
آنا گفت:
- خسته شدیا نیلو جون!
- بله خیلی، جدیدا رانندگی خستم می کنه.
امیر گفت:
- اگه افتخار می دادید با ما می اومدید خسته هم نمی شدید.
لحنش دلخور بود. اهمیتی ندادم.
- ممنون، موضوع افتخار دادن نیست آقا امیر، جامون تنگ می شد، آنا جون و مادر جون سختشون بود.
امیر دیگه حرفی نزد و همه لباسامون رو عوض کردیم. ویلاي بزرگی بود و شش تا اتاق داشت. مادر جون و من یه اتاق رو
برداشتیم و آنا جون و سالاري یه اتاق و امیر هم به گفته ي خودش به اتاق همیشگی خودش رفت.
لباس ها رو از چمدون در آوردم و تو کمد اتاق چیدم و تونیک قهوه اي با شلوار کتان کرم رنگ و شال کرم پوشیدم و رفتم تو
سالن. گفتم:
- آنا جون غذا رو گرم کنم؟
آنا گفت:
- بله، هممون گرسنمونه. چی هست حالا؟
- کتلت، دوست دارید؟
- بله، مخصوصا دستپخت تو رو دخترم.
غذا رو گرم کردم، تصمیم گرفتم رفتارم رو معمولی کنم. نه بهاي زیادي بهش بدم و نه بی محلی کنم، معمولی. هممون سر
میز نشستیم و مشغول شدیم.
سالاري گفت:
- خیلی خوش طعمه عزیزم، دستت درد نکنه.
- نوش جان.
امیر با گفتن مرسی زیر لبی بلند شد و رفت توي اتاقش. تقریبا همه خسته بودن و خیلی زود براي خواب رفتن به اتاقاشون.
مادر جون که خوابید ژاکتی پوشیدم و کلاهش رو روي سرم به جاي شال گذاشتم و رفتم بیرون. در سالن رو اومدم باز کنم
دیدم قفله، کلیدم روش نبود. ناامید یه بار دیگه امتحان کردم و سرخورده خواستم برگردم عقب که نمی دونم توي تاریکی به
چی خوردم. سرم رو بردم عقب ببینم چیه که دو تا چشم براق رو دیدم. گفتم:
- کیه؟
امیر گفت:
- منم.
یه قدم رفتم عقب. من به امیر خوردم؟ دوباره سرخ شدم.
- چرا این جایی؟ مگه نخوابیده بودي؟
- نه، خوابم نبرد، خواستم برم بیرون دیدم در قفله.
- منم داشتم می رفتم بیرون، اگه دوست داري بیا.
از کنارم عبور کرد و در رو با کلید
توي جیبش باز کرد و ایستاد تا من اول برم. از کنارش رد شدم و تشکرِ زیر لبی کردم. در رو
بست و هم قدم با من اومد.
- می خواي فقط قدم بزنی یا بري کنارِ ساحل؟
- دوست داشتم برم ساحل.
- بریم.
نمی دونستم چرا داره همراهیم می کنه؟! هم دوست داشتم باهام باشه، هم دوست نداشتم. تکلیفم با خودم مشخص نبود! کنار
ساحل رسیدیم نشستم کناري و به آب دریا زل زدم. با این که هوا تاریک بود ولی دریا دیده می شد.
حضورش رو حس کردم که کنارم نشست ولی همون جور نگاهم به دریا بود، وسعتش، عظمتش.
- چرا تنها می خواستی بیاي؟! نمی گی خطرناکه؟
... -
- دوست نداري حرف بزنی؟
- نه.
با نه کوتاه و محکمی که گفتم نگاهی بهم کرد و بعد روش رو کرد سمت
دریا. طاقت
نزدیک بودنش رو نداشتم، از طرفی هم
موج هاي دریا اجازه ي اینو بهم نمی دادن برم تو آب. نه راه
پس داشتم نه راه پیش، ترجیح دادم برم توي ویلا. بلند شدم،
نگاهش همراه من بلند شد اما خودش نه. نگاهی بهش کردم و گفتم:
- بابت باز کردنِ در ممنون.
سري تکون داد. ازش دور شدم. با هر قدمم حس می کردم قلبم داره تکه تکه می شه. خدایا! چرا به زبونمون مهر خاموشی
زدي؟ خدایا! کاش به دلامون می زدي که این قدر عذاب نکشم.
خیلی سریع رفتم تو اتاقمون و خوابیدم. صبح وقتی بیدار شدم کسی تو اتاق نبود. ساعت رو دیدم و یه دونه محکم زدم تو سر
خودم. ساعت یک و نیم ظهر بود. سریع بلند شدم و لباسام رو با یه سویشرت صورتی و جین مشکی عوض کردم، شال
سرخابیم رو هم سرم کردم و رفتم بیرون. همه جا رو دیدم ولی کسی نبود. براي خودم چاي ریختم و روي صندلی آشپزخونه
نشستم. در حال خوردن بودم که صداي پایی توجهم رو جلب کرد. برگشتم، امیر بود.

ادامه دارد...



منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی