فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و شانزدهم- الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و شانزدهم- الف

ویرایش: 1395/12/27
نویسنده: chaampol
🔻لبخندى روى لبهاى نهال مى نشیند. پاورچین به سمت بالکن راه کج مى کند.
سعى مى کند طوریکه دیده نشود نگاهى به داخل بیندازد.
خون در بدنش منجمد مى شود؛ پذیرفتن صحنه اى که در برابرش قرار دارد سخت است.
نازنین تقریباً در آغوش امیر على ست و ....
کم کم احساس مى کند حرارت بدنش بالا مى رود . دستش را روى قلبش گذاشته ،هم کنجکاو
است ببیند و هم از نازنین توقع ندارد.
عطا آهسته صداش مى زند. نیازى ندارد او هم نگاه کند تا بفهمد دلیل سرخى گونه و دستپاچگى
نهال چیست.
از جا مى پرد و غافلگیر شده به دیوار تکیه مى دهد.
عطا یک دستش را عمود به دیوار تکیه مى دهد و تغییر و تحولات چهره اش را از نظر مى گذراند.
آهسته زمزمه مى کتد:
-خب، ظاهراً شواهد نشون میده به همون جاهایى که آرزو داشتى رسیدن!
حتى نمى خواهد از روى کنجکاوى نگاهى کند؛ به نظرش وقتش است نازنین تجربیاتى کسب کند
،انقدر هم او را عاقل مى داند که اجازه بدهد در برابر احساس و آینده اش خودش تصمیم بگیرد.
فقط درک کردن نهال با آن اخمهاى درهم ،برخلاف همیشه سخت شده...
مى پرسد:
- حالا تو چرا سرخ و سفید میشى ،یکى دیگه....
حتى اجازه نمى دهد امیر عطا جمله اش را تمام کند.
هر چند از نازنین دلخور است ،به طریقى حس مى کند باورهایش درهم شکسته ،ولى به هیچ
احدى حتى عطا اجازه نمى دهد حرفى راجع به خواهرش بزنند یا فکر بدى داشته باشد.
براق مى شود در چشمهاى عطا ،سرش را به سر او نزدیک مى کند، با انگشت اشاره تهدید آمیز
روى سینه اش مى زند و آهسته طورى که فقط خودشان دو نفر بشنوند مى گوید:
حواست باشه!..شتر دیدى ندیدى!
عطا سرش را خم مى کند و به همان آهستگى مى گوید:
- جانم!؟ یه بار دیگه بگو چى گفتى؟!
نهال تیزتر از این حرف هاست ،همان ثانیه ی اول که بى اراده اسم شتر را آورده بود ،به دنبال راه
فرارش هم بود.
قبل از اینکه عطا بجنبد ،مثل قرقى از زیر دستش فرار مى کند و به سمت پله هاى طبقه بالا مى رود.
صداى نفس زدن و خنده هاش تمام راه پله را برداشته است.
عطا آهسته و سلانه سلانه به دنبالش است ....چون هیچ کدام از درها کلید ندارند ،اصولا قفل
کردن در توى خانه شان مفهومى نداشته و ندارد، بنابراین اول و آخر صید خودش است!
وارد مى شود و صدا مى زند .
- میدونى که دیر یا زود پیدات مى کنم !
صداى نفس زدنهاش از داخل اتاق خودش مى آید.
فکر مى کند |کى مى خواى بفهمى نفسم به این نفسها بنده!|
بر خااف انتظارش که فکر مى کرد ترسیده و جایى پنهان شده ،نهال ،خندان با لپهایى که از فرط
دویدن گل انداخته ،درست وسط تخت خوابش، همانند یک تندیس زیبا و خوش تراش نشسته.
قدرت از پاهاش مى رود و او مبهوت و مجذوب در خلقت خدا در جا مى ایستد.
صداى قهقهه ی نهال او را به خودش مى آورد .
- واى ....قیافه رو ببین! سکته قلبى رو زد!
خب این یکى را که راست مى گوید ،حرف حساب ،جواب ندارد!
سعى مى کند بر هیجانش مسلط بشود و براى آنکه بیشتر رو دست نخورد ،با گره ی اخمى بین دو
ابرو ، مى گوید
این کارا یعنى چى؟! میدونی خوشم نمیادا...
نهال، خودش را پرت مى کند به سمت بالش.
- چون می دونم خوشت نمیاد دارم شلوارِ مرادیمو به رختخوابت می مالم دیگه!
با بی خیالی، چشمک می زند.
- انقدر بد دل و وسواسی نباش بابا!
دستش را چنگ مى کند میان موهاش و آنها را به عقب مى کشد.
- بلند شو نهال ،خسته ام ،حوصله ی این ننر بازیها رو هم ندارم.
نهال، انگار اصلاً نازنین و اتفاقهاى چند لحظه قبل را فراموش کرده ،ابرویى بالا مى اندازد.
- نـــــــــــوچ ،تازه جاى گرم و نرم پیدا کردم ،مى خوام بخوابم!
در دل یک |بی انصاف | به نهال و یک |لعنتى | نثار خودش مى کند.
- اوه اوه اوه ،قیافت دیدنیه عزیز دل برادر! .....بد جورى داغ کردى!
|نخیر دست بردار نیست،یعنى واقعاً نمى داند این شوخى چقدر جدى ست؟؟!!|
پشت مى کند و زیر لب مى گوید:
- آره ،تا به چى بگى داغى!
از پشت سرش داد مى زند :
- چى شد ؟! تو که مى خواستى زبونمو کوتاه کنى!
|لا اله الا الله |مى گوید. باید برود و دوش اب سرد بگیرد. به سمت حمام مى رود و او هم داد مى
زند:
- به وقتش ،از شرمندگى زبونتم در میام!
و به خودش قول مى دهد |تو همین اتاق ....رو همین تخت...!!! |
نهال دوباره داد مى زند:
مدیونى ناله نفرین کنى!
سرى به چپ و راست تکان مى دهد. خنده اى مى کند و در حمام را مى بندد.
نازنین، در را باز می کند.
- اینجایی؟! چی شده بود جیغ جیغ می کردی؟!
نهال سعی می کند چیزی که در اتاق دیده، فراموش کند. تعجب می کند نازنین چطور انقدر زود،
شیطنت کردن و سرک کشیدنش در سررسید او را فراموش کرده.
غلتی می زند.
- سر به سر عطا میذاشتم!
نازنین با تاسف سر تکان می دهد.
- زشته نهال... دیگه بچه نیستی...
نهال، سرش را در بالش عطا فرو می کند.
- مــــــــامـــــــــــــا ن شکوه؟!!
نازنین، بی توجه به اعتراض غیر مستقیم او، جلوتر می رود.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و شانزدهم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و شانزدهم ، الف ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون