فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پانزدهم- الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پانزدهم- الف

ویرایش: 1395/12/27
نویسنده: chaampol
🔻نازنین! من تصمیممو گرفتم... هم به احساسم مطمئنم، هم به تصمیمم... ولی جواب تو برام
خیلی مهمه... اینکه تو چی می گی؟ چی می خوای؟... فرصتم کمه... اینطوری نمی تونم برم.
چه جوابی دارد؟ بگوید این نوازشها همیشگی باشد؟ بگوید دلم می خواهد مال من باشی؟!
سر بلند می کند و نگاه لغزانش را به چشمهای امیرعلی می دوزد.
- می خوای بری؟
چشمهای امیرعلی پیش از لبهاش می خندند.
- می خوای نرم؟!
بغض راه گلوش را گرفته. نه نمی خواهد برود. می خواهد بماند. برای همیشه بماند. فکر دوری
آزارش می دهد.
قطره اشکی از گوشه ی چشمش سر می خورد. قلب امیرعلی زیر و رو می شود. تا به حال،
اعترافی به این زلالی، نه شنیده و نه دیده. دست می گذارد زیر چانه ی او.
- ببینمت؟!
با سر انگشت، اشک را پاک می کند.
- مجبورم برم... ولی برمی گردم... زود... قول میدم... مگه دیگه می تونم ازت دور بمونم؟!
اشکها با سرعت بیشتری راه باز می کنند. برای امیرعلی، قطره قطره ی این اشکها با ارزشند و
پاک. دلش می خواهد بغلش کند. سرش را در آغوش بگیرد و به هر قطره، بوسه بزند ولی میداند
تا اینجا هم پاش را زیادی در قلمروی اعتقادات این دختر گذاشته... نمی خواهد حرمت شکنی کند.
سرش را بالا می گیرد و از تمام مقدسات، در برابر این وسوسه کمک می خواهد. نفس عمیقی می
کشد تا التهاب از وجودش برود. وجودش از این نزدیکی، یکپارچه آتش شده.
- اجازه میدی قبل از رفتن، با پدر و مادرت حرف بزنیم؟ هوم؟!... میذاری با خیال راحت برگردم؟!
بین صندلی و تخت گیر افتاده. نه پای در رفتن دارد نه دلش را!
امیرعلی سرش را آهسته به سمتش خم می کند. نگاهش روی صورت او می گردد. از بالا تا
پایین... می رسد به لبها و استخوان فک. دوباره برمی گردد روی لبهاش.
اجازه میدی عزیزم؟!
هنوز گیج است و درگیرِ حسِ خوشی که مثل هاله ای دورش را گرفته.
امیرعلی زمزمه می کند: بله؟!
نازنین مردد به نگاه منتظر و گرم امیرعلی خیره می شود. قدرت تشخیصش به صفر رسیده. دیگر
نمی تواند یا شاید نمی خواهد درست و غلط بودن کارش را بسنجد. تنها چیزی که براش پررنگ
است، نزدیکی و در کمال ناباوری، خواستگاری امیرعلی ست. در حصار دستهای اوست و هیچ
تلاشی برای خروج نمی کند. این امنیت را تا دنیا دنیاست می خواهد. لبش را از داخل می گزد و
لب می زند: بله!
چشمهای امیرعلی می خندند.
- اون بله... یا بله؟!
مسخ شده... توان حرکت ندارد. اشتیاق، جای تردید و گناه را گرفته. نفس عمیق می کشد.
- بله... بله... بله!
نفس حبس شده ی امیرعلی آزاد می شود. لبخند وسیعی روی لبهاش می نشیند. وسوسه ی
بوسیدن راحتش نمی گذارد. سر خم می کند. نفسهای داغش به صورت نازنین می خورد.
زمزمه می کند: توی جایی که من زندگی می کنم، وقتی بله رو از عروس می گیرن، جایزه شم
دریافت می کنن... من که سه بار بله گرفتم!
نازنین، دستپاچه آب دهانش را فرو می دهد.
- ولی اینجا جایی نیست که تو زندگی می کنی!
و سرش را عقب می کشد.
لحن امیرعلی مظلومانه است.
- یعنی با حسرت برم؟!
لبخند آرام ولی پر شیطنتی می نشیند کنج لبهای نازنین. صدای دویدن و جیغ کشیدنهای پر از
خنده ی نهال می آید. عقب می رود و با دو دست، چادرش را مرتب می کند.
اینطوری شاید زودتر برگردی!
خیره می ماند به صورت خندانِ پیش روش.
این دختر، همان ماده شیر اخمو و بداخلاق است؟!
دست می کشد پشت گردنش.
سه ماه دوری از این چشمها و صاحبشان...
- من برم ببینم نهال باز داره چیکار می کنه؟.
می گوید و بلافاصله فرار می کند.
نگاه امیرعلی می رود روی سررسیدِ باز مانده روی تخت. مثل نهال، کنجکاو خواندن خاطرات
نازنین نیست وقتی دفترِ دلش پیش امیرعلی باز شده!
***
-پیس....پیس!
امیرعطا که دقایقى قبل ماشین را درون حیاط پارک کرده،با شنیدن این صدا در جا مى ایستد.
خب ،حدس زدنش زیاد کار سختى نیست ،فقط یک نفر در آن خانه، صداى چرنده ها را از خودش
در مى آورد!
پوفى مى کند ،تازه یاد اتفاق نیم ساعت قبل مى افتد.
فکر مى کند حتماً پشیمان است و طبق معمول باید سپر بال بشود.
دستهاش را از دو طرف به کمرش مى زند؛ نفس عمیقى مى کشد و به سمت محل صدا مى چرخد.
نهال با اخمهاى درهم میان درگاهى گلخانه ایستاده ....با سر اشاره مى کند که داخل شود.
بیشتر شبیه طلبکارها به نظر مى رسد! به محض بسته شدن در، با چهره ی حق به جانبى مى
گوید:
- کرى؟!
ابروهاى عطا تا حد امکان بالا مى رود.
- الان دست پیش گرفتى ؟!من که می دونم سر به سرش گذاشتی تا حرصش بدی.
دهن کجى مى کند و رو برمى گرداند.
- بیا کمک ،گلاب پیدا کنیم.
- گلاب برای چی؟!!
نهال شانه بالا می اندازد.
- اومدم باهاش شوخی کنم قهر یادش بره، از ترس داشت پس میفتاد.
دهن کجى مى کند و رو برمى گرداند.
- بیا کمک ،گلاب پیدا کنیم.
فکر مى کند این بشر از ترساندن مردم تا حد مرگ لذت میبرد!
- تو آدم نمى شى ؟!!.....نگفتى یه طوریش بشه ؟!...اونموقع ،جواب مامان بابات رو کى می داد؟!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و پانزدهم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت هفتاد و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون