فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهازدهم- الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهازدهم- الف

ویرایش: 1395/12/27
نویسنده: chaampol
🔻سرشاری از عاشقی های ناتمام
پر شده ای از زیبایی؛ از هر زیبایی...
زن که باشی اما دست خودت نیست
اگر ...
نازنین شوکه می شود. همین که می خواهد بلند شود و ساکتش کند، امیرعلی دست می اندازد
دستش را با چادر می گیرد و نگه می دارد.
- صبر کن نازنین... کارت دارم.
نهال در را محکم به هم کوبیده و در رفته.
نازنین بی حرکت می ایستد. تلاش می کند با یک دست، چادر را از روی شانه ها بالا بکشد. روی
برگشتن به طرف امیرعلی را ندارد. امیرعلی به تلاشِ انگشتهای او برای بالا کشیدن لبه ی چادر
نگاه می کند و بعد به موهای سیاه بلندش که دورش رها شده. دست او را رها می کند و لبه های
چادر را بالا می کشد. خودش را گول نمی زند! سرانگشتهاش، عامدانه کشیده می شوند به نرمیِ
موهای او. نفسش را حبس می کند.
دستهاش از دو طرف، لبه های چادر را به هم نزدیک می کند.
- راضی شدی؟!
صداش آرام است... نزدیک است. خیلی نزدیک! نازنین غرق احساسات متضاد شده. لذت، گناه،
شرم...
دستهای لرزانش را بالا می برد و لبه های چادر را از دست او می گیرد ولی چادر هنوز روی سرش
شل است. قدرت واکنش ازش گرفته شده.
امیرعلی بدون پس کشیدن دستهاش، دوباره انگشتهای نازنین را که سردیشان از زیر چادر هم حس می شود، مشت می کند. فاصله شان را به حداقل می رساند. سرش را خم می کند و کنار
گوش او زمزمه می کند:
- نازنین! باید باهات حرف بزنم...
نمیداند چه بلایی سرش آمده که دستهای امیرعلی را حس می کند، صدای آرام و بمش را کنار گوشش می شنود ولی اعتراضی نمی کند. فقط همه ی تنش منقبض شده. انگار حس از دست و
پاهاش رفته.
- می دونی که چند روز دیگه باید برم...
همین جمله، آخرین مقاومت نازنین را درهم می شکند. ترس از اینکه فرصتی نداشته باشد برای
دوست داشتن... برای از دست دادنِ حسِ مرموز تازه اش...
این مردِ جوان را، این حسِ گرم و تازه را، می خواهد... با تمام وجود می خواهد ولی ترس از گناه
دارد. سرش را کج می کند و با نگاهی ملتمس می گوید:
- من نمی خوام گناه کنم...
امیرعلی نیم دور می زند و مقابلش می ایستد. خیره مانده در چشمهای او و معصومیتِ شفافِ نگاهش.
- دوست داشتن، توی هیچ دین و آیینی گناه نیست عزیزم.
نازنین، سرش را پایین می اندازد. تاب نگاه کردن به او را ندارد.
- من...
امیرعلی اجازه ی بهانه گیری بیشتر را ازش می گیرد. به دستهای او فشار می آورد و سرش را کمی خم می کند.
- هیش! ببین منو نازنین!
نگاهش که دوباره بالا می رود، امیرعلی آب دهانش را قورت می دهد. چشمهای نازنین سر می خورد روی سیبک گلوی او که بالا و پایین می شود.
کار از این حرفا و بهونه ها گذشته!... پدرم داره میاد ایران که تو رو ببینه.
نگاه نازنین دوباره و با تعجب بالا می رود. صداش می لرزد.
- پدرت؟!
امیرعلی سر تکان می دهد.
- اوهوم! من و مامانم باهاش صحبت کردیم... احساسمو گفتم... گفت میاد ایران...
خجالت می کشد بپرسد |برای خواستگاری؟!|
وای پدرِ امیرعلی این همه راه می آید فقط برای دیدنِ او؟! آن هم با شرایطی که خانواده اش
دارند و هفت خان رستمِ شکوه و شرایط خاصش که امیرعلی نصفشان را هم ندارد؟!
ترس همه ی وجودش را پر می کند. ترس از آبروریزی... مخالفت... و در نهایت، پشیمان شدن و
رفتن امیرعلی و خانواده اش.
نگران، دستهاش را پس می کشد و قدمی عقب می رود.
- تو چیکار کردی؟!... امیرعلی! همه چیز خراب میشه...
امیرعلی سردرنمی آورد.
- چرا خراب بشه؟! پدرم می خواد بیاد تو رو ببینه... تو نمی خوای؟!
نازنین آرام سر تکان می دهد.
- فکر می کنی به همین سادگیه؟!
شانه های نازنین را می گیرد.
- بشین لطفا!
نازنین لبه ی تخت می نشیند. خودش هم نگاهی به اطراف اتاق می اندازد و صندلی پشت میز را بیرون می کشد؛ جلوی نازنین می گذارد و روش می نشیند.
- ببین عزیزم! بهت گفتم از احساسم مطمئنم... تو هم حرف از اختلافهامون زدی... ولی به نظر
من، این اختلافها نمی تونه مانعی برای زندگیمون باشه.
نازنین، سر به زیر، با لبه ی چادرش بازی می کند.
امیرعلی، جدی ولی ملایم، دستش را می گیرد.
- نازنین! الان وقتِ ساکت موندن نیست. برای من همه چیز جدیه... پس حرف بزن!
بدون اینکه سر بلند کند، آرام می گوید: من نمی تونم خیلی از کارات رو راحت قبول کنم... مثل
همین دست زدن به نامحرم...
دست امیرعلی غیر ارادی عقب می رود و صداش متعجب می شود.
- ولی من منظور بدی ندارم... نازنین! من روابط اجتماعیم زیاده ولی همش در حد معمولی و
دوستانه ست...
امیرعلی سکوتش را که می بیند، درباره می گوید: حرف بزن نازنین... هرچی فکر می کنی بگو.
دوباره بدون نگاه می گوید: حتا در مورد اون دختر منشی توی دفترت... یا... دختر عمه ت که...
عکسهاش توی لپ تاپت بود؟!
امیرعلی خیره به صورتِ پایین گرفته ی نازنین، اخم می کند. منشیِ توی دفتر؟!... جسی؟!... فکر
می کند چطور با آنها برخورد کرده؟ تلاش میکند دلیل ناراحتی نازنین را بفهمد.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و چهازدهم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و چهازدهم ، الف ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، مایکل جکسون