فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت  بیست و نهم

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و نهم

ویرایش: 1395/12/27
نویسنده: chaampol
واستادم تا کنسرت تموم شد. رفتیم بیرون، دنیا و ترانه داشتن خوش و بش میکردن، ولی من حواسم به مهران بود. خودشم فهمیده بود چشمام روشه. یکم که گذشت، فوری گوشیش رو در آورد و با همون حال نگران که امشب داشت گفت: حاجی من دیگه برم، دمتون گرم، خیلی حال داد. -کجا بری؟ -کار پیش اومده.
-الان؟ -بابا منو که میشناسی.
فهمیده بودم که میخواد بپیچونه، ولی نمیفهمیدم چرا.
-آره میدونم. -پس برم دیگه.

زیر کتشو گرفتم و یکم بردشم اونورتر از دنیا و ترانه و گفتم: چت شده پسر؟ -چی؟
-خودتو نزن به اون راه. خیلی تابلوئه. -نه والا چیزی نی.
-فیلم در نیار، نه قیافت به حرفت میخوره، نه رفتار امشبت. -به جان مهران هیچی نیست داداش.
هر چی بود، نمیخواست بگه. شایدم نمیتونست. بیخیال شدم، گفتم حالا فردا باهاش حرف میزنم، هر چی که هست، امشب حال حرف زدن در موردش رو نداره.
-باشه. اگه خودت میگی که هیچی.
-آره خلاصه. برم که دیرم شد. از طرف من از ترانه و دنیا هم خداحافظی کن، من ماشین نیووردم، همین بغل یه تاکسی چیزی میگیرم.
-حله. دمتم گرم بابت بلیط و این حرفا، خیلی حال دادی.
-نه بابا این حرفا چیه، دم شما گرم که اومدید. آقا ما بریم، فعلا.

دست دادیم و سریع پرید توی یه ماشین و رفت. برگشتم پیش دنیا و ترانه، دنیا پرسید: مهران کو؟
-کار براش پیش اومد، سریع باید میرفت. عذرخواهی کرد و گفت از طرفش بگم خداحافظ.
-یعنی انقدر ضروری بود؟ میخواستیم کلی تشکر کنیم بابت بلیطا.
-آره دیگه حتما کار مهمی بوده، حالا باشه دفعه بعد.

یکمی پیاده روی کردیم، حرف زدیم، ترانه میگفت: |چرا این دوستت انقدر معذب بود بنده خدا؟| ولی من جوابی نداشتم که بدم. اولین بار بود که مهران رو اینطوری میدیدم. اصلا هم نمیدونستم چجوری میتونم بفهمم که موضوع چیه! تمام طول مدت پیاده روی فکرم پیش مهران بود، چی میتونست باعث این حال امشبش شده باشه؟ مشکلی پیش اومده براش؟ یاد چیزی افتاده بود؟ ربطی به ترانه که نداشت، داشت؟ آخه اون اصلا ترانه رو نمیشناسه که بخواد حالش با دیدنش خراب شه!
یه ساعتی از وقتی که مهران رفته بود گذشته بود، دیگه داشت دیروقت میشد. یه ماشین دربست گرفتم، ترانه رو گذاشتیم دم خونشون، خداحافظی کرد و گفت شب حرف میزنیم و ما هم رفتیم خونه.

دنیا هم هی تو ماشین میگفت عجب دختر خوبیه و ایول داداشی. ولی وسطای راه که بودیم گفت: چرا مهران امشب اینجوری بود؟ من هر موقع دیدمش خوشحال و خندون و بگو بخند بود. امشب ولی زمین تا آسمون فرق داشت!
-حتما یه مشکلی چیزی براش پیش اومده که مجبور شد سریع هم خداحافظی کنه و بره. حل میشه. چیزی نیست.
-چه بدونم، لابد همینه که میگی. ولی خیلی عجیب بود.
-آره، بالاخره اونم آدمه دیگه. نمیتونه همیشه بگه و بخنده که. -آره...

تا رسیدیم دیگه حرفی نزد، وقتی هم که رسیدیم، فوری رفت پیش مامان و نشست به تعریف کردن از ترانه و امشب. مامان هم هی داد میزد که: |قربون پسرم بشم من!| منم لباسامو که عوض کردم، نشستم و به ترانه اِس دادم که رسیدیم.
لعنتی بدجوری رفته بود روی مخم! اصلا نمیشد هیچکاریش کرد. حتما فردا یه زنگی چیزی میزدم بهش و میرفتم ازش حضوری میپرسیدم که موضوع چیه. مطمئنم منم اگه همچین حالی داشتم، اون همین کارو میکرد. یعنی کلی پیش اومده که حالم خراب بوده و انقدر پاپیچ شده که بالاخره از زیر زبونم کشیده بیرون، الان اصلا درست نیست که من بی تفاوت باشم!
یه نیم ساعتی با ترانه حرف زدم و ساعت دوازده اینا بود که بعد از کلی کلنجار خوابم برد.


صبح که شد، صبحونه خورده و نخورده، زنگ زدم به مهران. گوشیشو جواب نداد. خواب بود حتما، جمعه ها رو مثل خرس میخوابه. صبر کردم، گفتم بیدار میشه، میبینه زنگ زدم، زنگ میزنه خودش. یه ساعت، دو ساعت، سه ساعت. نه. موضوع خواب نبود. دوباره زنگ زدم. باز جواب نداد. حسابی اعصابم خراب شده بود. لباس پوشیدمو زدم بیرون. رفتم دم خونشون، زنگو که زدم دیدم کسی جواب نمیده. دیگه رسما به چه کنم چه کنم افتاده بودم. باز زنگ زدم، این دفعه گوشیش خاموش بود. دیگه کامل برام مثل روز روشن شد که قضیه جدیه، حالا هر چی که هست!

همون جلوی خونشون نشستم روی جدول، رفتم تو فکر. اگر خونه نبود، کجا میتونست باشه؟ چرا نمیخواست حرف بزنه؟ یه ربعی نشسته بودم، یدفعه یاد یه کافۀ خاص افتادم. مال یکی از فامیلاشون بود، طرفای ونک. یه موقع هایی میرفت اونجا. سریع بلند شدم و راه افتادم سمت ونک.

نیم ساعتی طول کشید تا رسیدم، جای دقیق کافه یادم نمیومد، چون فقط یه بار باهم رفته بودیم. ولی با پرس و جو پیدا کردم. رفتم تو و دیدم نشسته سر یکی از میزهای دو نفره، نزدیک پنجره. یه فنجون بزرگ چایی جلوشه، دستشو زده به سینش و تکیه داده به میز. موهاش و سر و وضعش بهم ریخته بود. متوجه اومدنم نشد. رفتم بالا سرش، دستمو زدم رو شونش و گفتم: چطوری مشتی؟

جا خورد. به من و من کردن افتاد. نشستم جلوش، یه حالتی داشت که انگار هر لحظه بود که بلند شه و بره. ولی نه، نمیذاشتم. باید میفهمیدم موضوع چیه.
-خب بگو بینم. -چی بگم؟ -قضیه چیه؟
حرفی نزد. خیره شده بود به فنجون چایی.
-منتظریما. -حاجی سخته.
-نباید باشه، ناسلامتی رفیقیما! من اگه همچین رفتاری داشتم و بهت نمیگفتم قضیه چیه، خدایی حالت گرفته نمیشد؟
-آره... واستا بزار بینم چجوری بگم که ناراحت نشی.
-ناراحت؟ واسه چی باید ناراحت شم؟

باز سکوت کرد، یه نفس عمیق کشید و از دهنش با حالت فوت داد بیرون. معلوم بود اصلا چیزایی که میخواد بگه، گفتنشون آسون نیست. فکرم هزارجا رفته بود، ولی میخواستم خودش بگه و من پیشبینی هیچ چیزیو نکنم.
-آخه خیلی چیز بد و ناخوشایندیه. برای من که اینطوریه حداقل.
-خب حالا تو بگو. نهایتش اینجا با هم یه دعوای حسابی میکنیم و تمام دیگه. چیزی نیس که.
یه خندۀ کمرنگی زد و گفت: خیلی سخته، یه احساس گناه عجیبی هم دارم که سخت ترش میکنه.
-ای بابا بگو دیگه جان مادرت! کچلمون کردی.

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت بیست و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت بیست و نهم ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه