فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و هشتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و هشتم

ویرایش: 1395/12/29
نویسنده: chaampol

با بهت نگاش کردم، تا حالا این قدر امیر رو مستاصل ندیده بودم، پس حتما اتفاق مهمی افتاده، ولی چی؟ آنا جون که نیست،
سالاري هم صبح خودم صداش رو شنیدم، پس ... پس ... نه! با چشماي گشاد نگاش کردم، اونم با چشماي خیسش زل زد
توي چشمم.
- امی ... ر ... حر ... ف بزن.
حقیقت جلوي چشمم بود ولی قبولش نکردم، نه! امیر با ته مونده ي زورش با تته پته گفت:
- فقط ... فقط می تونم بگم، خدا صبرت بده.
همین که حرف از دهنش خارج شد، چشمام سیاهی رفت و فقط یه سوال توي ذهنم شکل گرفت، |چرا؟| به سختی به زبون
آوردمش.
- چ ... را؟
امیر دستی به صورتش کشید و گفت:
- تشخیص دکتر سکته ي مغزي بود، قبل از این که برسیم، تموم ... تموم کرده بود.
چشمام بسته شد! نه از ناراحتی، بلکه از سیاهیِ چشمام، ترس از سقوط.
امیر:
- خوبی نیلو؟
نمی بینی؟ خوبم؟ عالیم! زانوم سست شد، بدنم بی اراده در حال خم شدن بود. تصویر امیر رو به روم تار شد. لب هاش تکون
می خورد ولی من هیچی نمی شنیدم. چشماش نگران بود ولی با بسته شدنِ چسمام چیزي نمی دیدم آخرین چیز که یادمه
برخورد
سرم به جاي نرمی بود و سیلی هاي محکم و پی در پی اي که به صورتم می خورد.
****
نمی دونم چه قدر گذشته، اصلا نمی دونم چی جوري گذشت، حتی نمی دونم چه جوري برگشتم تهران! هیچی یادم نمیاد،
فقط می دونم الان، این منم، این منم که با لباساي سر تا پا سیاه، تنها، کنار یه سنگ
سیاه ایستادم، سنگی که اسمِ زیباي مادر
جونم روش بود، سنگی که زیرش خود
مادر جونم بود، سنگ
بی رحمی که منو از مادر جونم جدا کرد. شعرِ روي سنگ بهم
دهن کجی می کرد.
امشب انگار دگر زندگی ام باور نیست »
کس به جز غصه در این خانه مرا یاور نیست
سوختم در طلب دست نوازشگر و لیک
« دو صد افسوس که دگر به برم مادر نیست
اشکم ریخت. کامل وصف
حالِ خودم بود حتی نمی دونم این سنگ و انتخابِ شعرش با کی بوده. فقط ... فقط تاریخِ روي
سنگه که بهم می گه یه ماهه از همه چی بریدم، یه ماهه که حتی خودم رو توي آینه ندیدم. حرفاي امیر توي شمال روي اون
تخته سنگ رو به روي غروبِ خورشید به یادم اومد.
امیر: »
- ولی ... ولی می تونم بگم خدا دوستت داشته که مادر جونت برات مونده، خدا بردن پدر و مادرت رو یه جور حکمت دونسته و
نباید گله کنی و بگی به خاطرِ بی لیاقتیِ تو بوده. می تونم بهت بگم، بگم امیدوار باش، این قدر غمگین نباش، محکم باش،
ظاهرِ شادت رو با باطنِ غمگینت یکی کن، می تونی. قبول دارم نبود
پدر و مادر حتی توي ذهنمم نمی گنجه، چه برسه به
درك کردنت، ولی محکم باش نیلو، مثلِ همیشه، حتی اگه به ظاهر باشه. مادر جونت داره با دیدنت هر روز افسرده تر می شه،
«! اینو می فهمی؟ می دونم که نمی خواي این یکی رو هم از دست بدي
بلند گریه کردم. کاري که توي این یه ماه نکردم. شکستم، سکوت این یک ماه رو شکستم.
- چی شد؟ کجایی امیر؟ دیدي خدا منو دوست نداره؟ دیدي؟ مادر جونمم که برام مونده بود برد پیشِ خودش. اینم حکمت
بود؟ آره؟ حکمت، بی کس بودن و موندن منه؟ دیگه امیدم به چی باشه؟ خدایا تو بگو، چه جوري محکم باشم؟ چه جوري این
بار بتونم ظاهرم رو شاد نگه دارم؟ چیز شادي توي زندگیم می بینی که من بهش بخندم؟ نمی تونم!
داد زدم:
- دیگه نمی تونم محکم باشم! من حتی نتونستم براي آخرین بار ازش به خاطر رفتاراي آخرم معذرت بخوام، نتونستم براش
توضیح بدم چرا اون جوري شده بودم! خدایا، دارم دیوونه می شم، تا کی؟ تا کی باید زجر بکشم؟
بلند بلند هق هق می کردم. کوه غرورم شکسته بود، استحکامم از بین رفته بود، دیگه گریه کردن برام مهم نبود، مهم نبود
کسی گریه ام رو ببینه. پیشونیم رو روي سنگ گذاشتم و زمزمه وار گفتم:
- منو ببخش مادر جونم، منو ببخش که توي آخرین روزا دلخوشت که نکردم هیچ، بدتر اذیت و ناراحتت هم کردم، منو
ببخش. خدایا! منو ببخش که به خاطرِ دوست داشتن یکی، از مادر جونم غافل شدم. مادر جون منو ببخش.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی