فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و هجدهم- ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و هجدهم- ب

ویرایش: 1395/12/29
نویسنده: chaampol
تهران/ بهار 1361
بهار رسیده بود ولی نوروز و عید، چیزی کم داشت.
امیرعلی را که مثل هر سال، حوض وسط حیاط را تمیز کند، برود بالای چهارپایه و پرده ها را باز
کند، به همه در خانه تکانی کمک کند، پاچه های شلوارش را بالا بزند و وسط حیاط، فرش بشورد.
امیررضا بود. پرده ها را باز کرد؛ در تشت، ملافه ها و پتوها را لگد کرد؛ فرشها را شست؛ حتا شیشه
های همه ی درها را هم روزنامه کشید.
ولی باز هم حداقل برای ایران خانوم و هانیه، آن بهار، چیزی کم داشت و پر از انتظار بود.
خودش زنگ می زد. گچ دستش را تازه باز کرده بود. مثل سابق، به مادرش می گفت همه چیز
خوب و آرام است ولی درست شب سال نو، وقتی امیرعلی به ایران خانوم زنگ زد و گفت برای بعد
از تحویل سال به خاطر شلوغی خطهای مخابرات لشکر، نمی تواند دیگر تماس بگیرد و قطع کرد،
همسر سید احمد خبر داد حسین، پسرش گفته در حالت آماده باش هستند و گویا قرار است حمله
ای صورت بگیرد. خواسته بود برای او و همه ی رزمنده ها دعا کنند و حلالیت طلبیده بود.
ایران خانوم، حس بالا رفتن از همان سه پله ی ایوان را هم نداشت.
آقا ناصر توی اتاقشان، پای تلویزیون چهارده اینچیِ سیاه سفیدش نشسته بود. همدم و سیما
داشتند سفره ی هفت سین می چیدند. امیررضا داشت خاک دو گلدانِ کنار پله شان را عوض می
کرد. عالیه و صابر رفته بودند شهرشان... و هانیه، در اتاق، چشم به در داشت تا ایران خانوم
برگردد.
سیما براش یک پیراهن جدید دوخته بود به عنوان عیدی. هر سال می دوخت.
سال قبل، ذوق داشت لباس جدید را بپوشد، چادر را جوری سرش بیندازد که پیراهنش پیدا شود،
و بروند اتاق ایران خانوم، عید دیدنی. ولی آن سال...
صدای پای ایران خانوم را که شنید، رفت روی ایوان. از دیدن او، که روی پله ها نشسته بود و
امیررضا که گلها را رها کرده بود و طرفش می رفت، هول کرد.
ایران خانوم نگاهی به صورتِ نگران هانیه انداخت و دلش سوخت. مگر چند سالش بود؟! یک
دخترِ هجده ساله که می دید همه ی امید و آرزوش، دیدن پسرش شده. هرچند دم نمی زد، هر
چند ساکت و آرام، می رفت و می آمد... ولی چشمهاش داد می زد در دلش چه می گذرد. همان بی
قراری باعث شد دمپایی بپوشد و جلو بیاید.
- حالتون خوش نیست ایران خانوم؟! چرا اینجا نشستین؟!
داشت به امیررضا، ماجرای حمله را می گفت و پنهان کاریِ امیرعلی را.
امیررضا نگاهی گذرا به هانیه انداخت.
- مادرِ من... اولا حمله ها و عملیاتها، محرمانه هستن و از قبل، به لشکر اعالم نمی کنن... غیر از
اون، علی که جلو نمیره... توی بیمارستان صحرایی کار می کنه. اگه عملیات و حمله هم باشه،
بعدش تازه مجروحا رو میبرن براشون... این دیگه دلشوره داره عزیز؟!
- حمله؟ اونم شب عیدی؟!
هانیه با همه ی خودداری نتوانست جلوی اضطرابش را بگیرد.
امیررضا بازوی مادرش را گرفت تا بلند شود.
- جنگ که عید و سال تحویل برنمیداره... اگر علی می خواست جلو بره، به من می گفت... دیروز
زنگ زده بود نجاری... اگر چیزی بود، بهم می گفت... عزیز! تو رو خدا بیخودی شب عیدی حرص
نخور.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و هجدهم- ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و هجدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى