فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نوزدهم- الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نوزدهم- الف

ویرایش: 1395/12/29
نویسنده: chaampol
🔻از وقتی امیرعلی رفته بود، امیررضا به جاش می رفت نجاریِ اوس داوود.
هانیه هم سعی کرد مثل امیررضا فکر کند همه چیز روبه راه است.
سال را در حالی تحویل کرد که تسبیح امیرعلی را در مشت می فشرد و زیرلب، براش دعا می کرد.
مثل هر سال، ناصر از لای قرآن، یک اسکناس نو بهش عیدی داد؛ چند برابرِ سالهای قبل. حتی
فکر نکرد چون بزرگ شده یا چون وضعیت مالی عموش از همیشه بهتر است.
مثل هر سال، لباس نوش تنش بود. مثل هر سال، رفتند اتاق ایران خانوم...
دو سالِ گذشته، جای امیررضا را خالی می کردند و آن سال، جای امیرعلی را.
فکر کرد | سال دیگه هم عیدی می گیرم... لباس نو می پوشم... میام اتاق ایران خانوم؟|
و خیره به سبزه ی روی تاقچه، از خدا خواست سال بعد، همه باشند تا نیاز نباشد جای کسی را
خالی کنند.
***
همدم، بالای سر دیگ ایستاده بود و آرام آرام، آش را هم می زد. صدای جیرینگ جیرینگِ سه
النگوی جدیدش، با صدای صلوات زیر لبی قاطی می شد.
بوی نعنا داغ و سیر داغ، همه ی حیاط را برداشته بود.
عالیه با شکمِ بالا آمده، کنار پاشویه، با هن هن، چنگ می زد به لباس کار آقا صابر تا لک سیاه
جلوی سرهمیِ خاکستری پاک شود.
سیما سیر پوست می کند و ریز می کرد. نزدیک ایران خانوم، روی ایوان نشسته بود و با هم حرف
می زدند. ایران خانوم، روی پله، کنار پیک نیکی و تابه ی سیر داغ، گاهی سیرها را در روغن هم
می زد، گاهی مشتی رشته برمی داشت، از وسط نصف می کرد و در مجمعه می ریخت.
- خوب کردی... گناهشو نمی شورم ولی به قول یارو گفتنی، گویند پدر تو بود فاضل... حالا حکایت
یحیی ست... درسته احتیاجی نداره ولی تا ک ی می خواد سر گذر وایسه، زن و دخترِ مردمو دید
بزنه؟... حیف از هانیه ی تو نیست؟... کشور هم چند وقت اخم و تخم می کنه، بعد یادش میره...
هانیه، آماده از اتاق خارج شد. دو دل ماند کتانی چینیِ جدیدی که آقا ناصر براش خریده بود را
بپوشد یا با همان قبلی ها برود.
سیما، کتانی را که در دستِ او دید، ناراضی، نگاهی از گوشه ی چشم به همدم انداخت ولی حرفی
نزد.
هانیه هم بدون حرف، کتانی های جدید را داخل اتاق گذاشت و قدیمی ها را پوشید.
از وقتی بیدار شده بود، ساکت بود. خوابِ بد دیده بود و دلش شور می زد.
امیرعلی، یکبار، دوم فروردین، زنگ زده بود و کوتاه صحبت کرده بود ولی بعد از آن، دیگر نه تلفنی
بود و نه خبری.
یک ماه بود ایران خانوم، گوش و چشمش به در بود تا مصطفی صداش بزند برای حرف زدن با
پسرش.
هانیه هم یک ماه بود گوش و چشمش به در بود تا مصطفی، ایران خانوم را صدا بزند برای صحبت
با امیرعلی.
نگاهی به جوانه های روی شاخه ها انداخت. نه بهار به چشمش می آمد، نه جوانه ها و هوای ملسِ
آن روزها، بعد از چند ماه زمستانِ سرد و استخوان سوز.
هنوز از درون سرد بود... بهار، براش وقتی می رسید که امیرعلی برگردد.
یادش نبود از صبح، چند دور با تسبیح امیرعلی ذکر گفته بلکه دلش آرام شود.
کوتاه، از همه خداحافظی کرد و از حیاط بیرون رفت.
دو سه روز قبل، ناصر، تلویزیونِ سیاه سفیدِ قرمزِ چهارده اینچی را برده بود و به جاش، یک
تلویزیونِ مبلی بزرگ آورده بود.
همدم، با رضایت، دستمال کشیده بود روی چوبِ براقِ درهای تلویزیون و با لبخند گفته بود: بزنم
به تخته، گوش شیطون کر، انگار امسال، سالِ خیر و برکته واسه آقا ناصر.
سیما لبخندی زورکی زده بود.
- ایشالا خدا بهش بیشتر بده...
هانیه درد مادرش را می دانست. چند ماه بود به کمک خرجیِ ماهیانه ی عمو ناصر دست نزده بود.
فقط می گرفت، تشکر می کرد و زیر فرش می گذاشت. حتا برای درمانِ کمردرد و کلیه دردش هم
دست به آن پول نزده بود.
سرِ گذر، رفت و آمد زیاد بود. همیشه زیاد بود؛ ولی از دور به نظرش بیشتر از معمول رسید.
هنوز اذان ظهر نشده بود ولی طرف دیگر گذر، نزدیک مسجد، وقتی اجناس و مواد غذایی را برای
جبهه بارگیری می کردند، شلوغ می شد.
با کنجکاوی، از سر کوچه ی مسجد رد شد و نگاهی به داخل کوچه انداخت. خبری از وانت و
کامیون نبود.
چند نفر، سر به زیر ایستاده بودند. بقیه هم، گیج، وارد مسجد و خانه ی سید احمد می شدند و
بیرون می آمدند.
لحظه ای مکث کرد. سید احمد، میانِ پیش نماز مسجد و کبلایی صادق ایستاده بود. مصطفی،
پای دیوار نشسته بود. سر روی زانوها گذاشته بود و انگار گریه می کرد.
با نگرانی راهش را کج کرد و به مسجد نزدیک شد.
درِ خانه ی سید احمد باز بود. صدای گریه می آمد.
دوباره به مصطفی نگاه انداخت. آب دهانش را قورت داد و کنارش خم شد.
- مصطفی؟!
صورتِ خیس و سرخِ او، وقتی سر بلند کرد، دلش را لرزاند.
- چیزی شده؟!
مصطفی با چانه ی لرزان، پلکهاش را روی هم فشرد. دو قطره اشکش پایین آمد. چند زنِ چادری،
با عجله از کنارشان گذشتند و وارد خانه شدند.
صدای دورگه ی مصطفی ، مثل چانه اش می لرزید.
- داداشم شهید شده.
نگاهش روی صورت او چرخید و گیج تکرار کرد: داداشت... شهید شده؟!


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نوزدهم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و نوزدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى