فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نوزدهم- ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نوزدهم- ب

ویرایش: 1395/12/29
نویسنده: chaampol
گریه ی مصطفی صدادار شد.
- الان خبرشو آوردن... داداش حسینم شهید شده...
راست شد. مبهوت به سید احمد نگاه کرد که دستمالِ تا شده را به چشمهاش می کشید و کمرش
خم شده بود. دستِ پیش نماز مسجد، روی شانه اش بود و چیزی را کنار گوشش زمزمه می کرد.
از وحشت، زانوهاش می لرزید. فقط یک چیز در سرش می چرخید: امیرعلی.
بی اختیار و مات زده، جلوی درِ باز خانه شان ایستاد.
مادرِ حسین، روی پله ها نشسته بود و گریه می کرد. زنهای چادریِ گریان، اطرافش بودند.
صدای هق هقِ مادر حسین بلند شد. با دست روی پاهاش می زد و فریادش، در همه ی حیاط و
کوچه می پیچید.
- حسین جان... عزیزم... حسینم پرپر شد...
سید احمد و پیش نماز و کبلایی صادق، به در حیاط نگاه کردند.
یکی به هانیه گفت: آبجی ببخشید...
بی حس کنار کشید. شانه های سید احمد می لرزید. مصطفی پای دیوار، مظلومانه زار می زد.
عقب رفت. نگاهش روی مصطفی، سید احمد و درِ باز خانه می گشت. صدای مادر حسین در
سرش می پیچید. نفسش بالا نمی آمد.
بی تعادل، خیره به کوچه و آدمها، تا سرِ گذر رفت.
|امیرعلی... حسین همیشه با امیرعلی بود... وای خدا... امیرعلی کجاست؟ سالمه؟! یک ماهه خبری
ازش نیست. از صبح دلم شور می زنه... امیرعلی...|
چه خوابی دیده بود؟!
امیررضا موهاش را از ته تراشیده بود. تنگ ماهیِ عید، وسط حیاط شکسته بود. ماهیِ گلی، روی
سنگ فرش کف حیاط، بالا و پایین می شد... جان می داد... ایران خانوم از روی ایوان، بلند بلند
می خندید... خودش ایستاده بود، خیره به ماهیِ گلی، دست می کشید به شکمِ برآمده اش... در
خواب حامله بود.
سیما می گفت: اگه توی خواب، کسی حامله باشه، یعنی بارِ غم داره... می گفت تعبیرِ خنده، گریه
و ناراحتیه... می گفت مو رو که توی خواب کوتاه کنن یا دندون آدم بیفته، عزیزش طوریش میشه.
بوی آش رشته در کوچه پیچیده بود. زانوهاش حس نداشت و مشتهاش یخ زده بود. کوبید به در.
نفسش سنگین یود.
- کیه؟!
همدم در را باز کرد. هانیه، پرده را با یک حرکت کنار زد.
- چرا برگشتی هانیه؟!
وارد شد. همه نگاهش می کردند. چرا برگشته بود؟ جوابِ آنها را چه میداد؟ نگاهِ سرگردانش روی
ایران خانوم ثابت شد. سیما با عجله بلند شد و به طرفش رفت.
- خدا مرگم بده... چت شده هانیه؟!
ایران خانوم هم بلند شد.
صداش انگار به جای حنجره، از ته چاهی عمیق بالا می آمد.
- حسینِ سد احمد... شهید شده...
سیما روی دستش زد.
- یا امام غریب!
همدم پرسید: کی گفت؟ از کجا فهمیدی؟!
ایران خانوم، خیره به هانیه، با دست،سرگردان، پیِ پرِ چادرش گشت که روی شانه افتاده بود و
لب زد: امیرعلی...
- الان از سر کوچه شون می گذشتم، مصطفی گفت.
ایران خانوم به خودش آمد. سریع دمپایی به پا کرد و به حیاط دوید.
- یا فاطمه ی زهرا... بچم... امیرعلیمو به خودت سپردم.
سیما، بیرون رفتنِ او را تماشا کرد و سریع گفت: حسین یا امیرعلی؟!
وحشتزده به مادرش نگاه کرد. سیما هم پشت سر ایران خانوم بیرون رفت. همدم، نگاهی به دیگ
آش انداخت و سراغ تابه ی سیرداغ رفت.
هانیه، نه پای رفتن داشت، نه دلِ ماندن. کنار حوض نشست.
|خدایا... پنج تا شمع، نذر سلامتیِ امیرعلی...|
صدای جلز جلزِ سیر داغ و پیاز داغ می آمد. صدای رد شدنِ موتور.
حسین موتور داشت. با موتور، امیرعلی را می رساند...
دست کرد در جیبش، تسبیح کبود را بیرون کشید.
- یا ارحم الرحمین...
می لرزید... سردش بود.
- یا ارحم الرحمین...
این سرما ک ی می خواست تمام شود؟!
- یا ارحم الرحمین...
***
بهار بی تو طعم گس خرمالو های پاییز است ....
بهار بی تو برف سپید گیسوان مادر است ....
بهار بی تو داغی میوه های ممنوعه تابستان ....
آی از فصل بی برگ بی تو بودن
فصل سرد شکوفه های بی تو شکفتن
بی تو بهار کبود دانه های عبادت .....
بهار بی تو زیر لب زمزمه ی ذکر شهادت ....


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و نوزدهم- ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و نوزدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى