فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سی ام

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سی ام

ویرایش: 1395/12/29
نویسنده: chaampol
حاجی... من— من بعد از داستان پریسا رسما نابود شده بودم. امیدم برای زندگی صفر بود. گم گم بودم، نمیدونستم چی میخوام از زندگی، چیکار میخوام بکنم، آینده چه میشه. احساس میکردم یه بخش بزرگی از وجودم یه جایی توی گذشته جا مونده. حال و روزم توی گریه و بغض و نفرین و فحش به خودم و دنیا خلاصه شده بود. خیلی عذاب میکشیدم. یه روز که با ماشین رفته بودم طرفای انقلاب، یه دختری رو از توی ماشین دیدم. خیلی خوشم اومد از قیافش و اینا، ولی خب آدم شاید روزی 30-40 نفرو ببینه که خوشش بیاد از قیافشون. دوشنبه بود اون روز، دقیق یادمه. اتفاقا هفتۀ بعدش، بازم دوشنبه انقلاب کار داشتم و بازم دختره رو از توی ماشین دیدم، این دفعه داشت میرفت به یه کتاب فروشی!

یه حس خیلی خوبی داشتم... یه حالت آرامش خاص، میدونی که منظورم چیه. کم کم فهمیدم که این دختر، روزای دوشنبه طرفای ظهر، میاد به چندتا کتاب فروشی خاص سر میزنه، اکثر اوقات کتاب میخره، ولی همیشه تنها میاد. تنها هم میره. همین تنها بودنش، مقید بودنش به این برنامۀ جالب کتاب خریدن و این داستانا بدجوری مجذوبم کرده بود...کارم شده بود اینکه هر هفته دو شنبه، ماشینو پارک میکردم توی کوچه روبرویی اون کتاب فروشی، میشستم توی ماشین که بیاد و ببینمش. دلخوشیم همین بود، که فقط در حد چند دقیقه هر هفته ببینمش. دیگه پریسا مهم نبود. سرخوش شده بودم، احساس میکردم که دیگه الان میتونم به زندگی ادامه بدم، میتونم برم جلو. داشتم کم کم خودمو راضی میکردم که یه روز برم و باهاش حرف بزنم، چون هنوز برام بعد از قضیه پریسا، سخت بود فکر کردن در مورد یه رابطه، یه ترس عجیبی داشتم. کلی کلنجار رفته بودم، ولی اون روزی که میخواستم باهاش حرف بزنم، پیداش نشد. کلی منتظر موندم ولی نیومد. گفتم حتما چیزی شده.

رفتم و هفته بعد اومدم، ولی بازم پیداش نبود. همینطور هفتۀ بعد و هفتۀ بعدش. یک ماه شده بود و من ندیده بودمش. خیلی حالم گرفته شده بود، دیگه یکی دو هفته در میون میرفتم انقلاب، میرفتم توی یکی از همون کتاب فروشی ها سراغشو میگرفتم، ولی اون معدود آدمایی که میفهمیدن کیو میگم، میگفتن خیلی وقته نیومده. نه اسمی ازش داشتم، نه نشونی، نه شماره ای. هیچی. دیگه با گذر روزا، بیخیال شدم. گفتم حتما قسمت نبوده. زندگی به روال عادی برگشت، از اون حالت ناامیدی و پکری در اومدم و زندگیمو از نو ساختم، که شدم اینی که الان میبینی. نمیتونستم دوباره ضعیف باشم.

اینارو که گفت، بعدش ساکت شد، انگار منتظر بود که من یه چیزی بگم. یه حدسایی زده بودم، ولی باز میخواستم که همه چیز رو خودش بگه.
-خب الان اینا چه ربطی به حال الانت داره؟
-حاجی دختره— دختره همین ترانه بود!
یدفعه خشکم زد. یعنی حدسشو زده بودم که دیدن ترانه بود که حالش رو خراب کرده بود. ولی نه اینکه همچین داستانی پشت این قضیه بوده باشه!
-مگه نگفتی که بیخیال شدی بعد از یه مدت؟
-آره ولی— ولی احساس گناه دارم. که یه زمانی همچین حسی رو بهش داشتم، به کسی که الان تو در کنارش خوشحالی. احساس میکنم که نباید اینجوری میبود، نباید...- نباید اصلا حرفشو میزدم. از دیشب همینجوری بودم.


-ببین مهران، درک میکنم که حس ناخوشایندی داری، درک میکنم که با خودت میگی من دیگه نمیتونم با دانیال مثل قبل رفیق باشم، تموم شد و رفت، ولی نه. قرار نیست این قضیه هیچ تاثیری روی رفاقت ما داشته باشه مشتی. عشق توی زندگی آدم دفعات زیادی رخ میده، اینکه میگن عشق فقط عشق اول، شر و ور محضه! همیشه بعدی که میاد، میگی خدارو شکر که قبلی نشد! ولی دوست خوب... دوست خوبی مثل تو، فقط یه بار توی تمام عمر آدم اتفاق میفته! اینو از همون اولین روز توی مدرسه میدونستم! میدونستم که من و تو قراره سفر دور و درازی داشته باشیم! از خیلی چیزا با هم دیگه رد شدیم. خیلی! ارزش تو برای من خیلی بالاتر از این حرفاست. دلیلی که الان من سر پا هستم، این که الان امروز جلوی تو نشستم، اینه که رفیق خوبی مثل تو داشتم!

-ولی حاجی—
-باور کن اگر همین الان بهم بگی به ترانه هنوزم علاقه داری، هیچ حس بدی بهم دست نمیده. حتی اگه تو بخوای—
-نه نه علاقه ای ندارم، فقط حس گناه دارم که زمانی بهش حس داشتم. و الان بهترین رفیقم ممکنه از این موضوع خوشش نیاد.
-اشتباه فکر کردی. خوشحالم که بهم گفته. که اونقدر بهم اعتماد داری که این حرفارو بهم زدی.

-یعنی الان تو دیدت به من اصلا عوض نشده؟ دفعه بعد که با ترانه حرف بزنی با خودت فکرای بد نمیکنی؟
-نه. چون تو فقط رفیقم نیستی پسر، تو داداشمی. گوشت همدیگه رو هم که بخوریم، استخونش رو دور نمیندازیم. تمام این حرفا هم بین خودمون میمونه، همینجا چال میشه. ببخشید اگه یجورایی وادارت کردم که حرف بزنی، ولی تنها راهی که میشد دوباره برگردی به همون مهران خل و چلی که بودی، همین بود!
-من نوکرتم. اصلا نمیدونم چی بگم... خاک پاتم.

بلند شد و همدیگه رو بغل کردیم. صداش بدجوری میلرزید. میگفتم همین الاناس که بزنه زیر گریه، خودمم همینجوری بودم، ولی چیکارش کنم، مهران بود دیگه!
چند روزی طول کشید تا مهران به همون حالت همیشگیش برگشت، ولی اوکی شد. حرفی از موضوع به دنیا یا ترانه نزدم، آدم که رفیقشو لو نمیده!
یکی از همون شبا بعد از صحبتی که با مهران داشتم، نشستم و به کار خدا فکر کردم... اگر اون روز ترانه میرفت به اون کتابفروشی، الان ممکن بود که با مهران باشه! خدایا... چقدر کارات عجیب و غریبه! آدم هاج و واج میمونه!

[ادامه دارد..]


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت سی ام نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت سی ام ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه