فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 143 الی 146

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 143 الی 146

ویرایش: 1395/12/29
نویسنده: chaampol

از جاش بلند شد گفت:
_من میرم خودت باهاش صحبت کن
با قدم های اروم اومد سمتم و نگاه تحقیر امیزی بهم انداخت ، پشته چشمی نازک کرد و رفت
با رفتن زنی که حتی اسمشم نمیدونستم و فقط میدونستم زنه خونه هست ارشاوین از جاش بلند شد و اومد سمتم ! نگاهش رو از بالا تا پایین بهم دوخت وقتی انالیزش تموم شد نگاهش و به نگاهم دوخت انقدر نگاهش سنگین بود که سرمو انداختم پایین یهو گرمی دستشو زیر چونم احساس کردم با دستش چونه ام رو محکم گرفت که باعث شد سرم بالا بیاد دوباره نگاهم به نگاهش دوختم وقتی دید دارم نگاهش میکنم با جدیت و اخمی میان ابروهاش گفت:
_دوست ندارم وقتی کنارمی نگاهت جز من جایه دیگه ایی باشه فهمیدی؟!
انقدر با جدیت حرف زد که باعث شد سرمو به معنی اره تکون بدم !
_مگه زبون نداری؟! اون روز خونه خان که زبونت یک متر بود چیشد زبونت کوتاه شده؟
رو پاشنه پا چرخید و نشست سره جای اولش با دستش روی مبلی که نشسته بود زد و گفت :
_ بیا بشین باید باهات حرف دارم
با قدم های اروم رفتم و با فاصله ازش کنارش نشستم
پا روی پا انداخت و گفت:




تو اینجا هستی تا ندیمه شخصی آیسا باشی همسرم !فهمیدی ؟! هرکاری اون خواست باید براش انجام بدی فردا شب ی مهمانی بزرگ برگزار میشه به هیچ عنوان با کسی حرف نمیزنی و نمیگی از کجا اومدی!
اره
سری تکون داد:
_ خوبه ، حالا برو شام رو باید کنار ما باشی
از جام بلند شدم و به اتاقم رفتم همین که وارد اتاقم شدم نفسمو رها کردم
روی تخت دراز کشیدم چشم به سقف اتاق دوختم و غرق خاطراتم شدم
الان مسیحا کجای این شهر زندگی میکنه ؟
بغض نشست توی گلوم کاش میشد میفهمیدم پدر و مادرم کجا هستن و چیکار میکنن
با صدای در به خودم اومدم و نیم خیز شدم
_ بیا شام ، آقا بدش میاد بعد اونا بیای
باشه برو میام
شکوفه درو بست از جام بلند شدم و دستی به لباسام کشیدم و از اتاق خارج شدم
چند تا خدمتکار مشغول چیدن میز شام بودن باشنیدن صدای تق تق کفش های آیسا سر چرخوندم تاپ و دامن کوتاه تنش بود و دستشو دور بازوی آرشاوین حلقه کرده بود
دوتا از خدمتکار ها سریع ، دوتا صندلی کشیدن کنار وقتی پشت میز جا گرفتن ، خدمتکار ها شروع به پرکردن ظرف های غذا کردن به کار خدمتکار ها نگاه میکردم که آرشاویرخان گفت :
_ چرا ایستادی ؟ بیا بشین
سری تکون دادم و کنارشون نشستم




رفتم سمت آیسا . پشت چشمی نازک کرد
_ بله
_ بله نه و بله خانوم فهمیدی
مکثی کردم اروم گفتم : بله خانوم
بعد از صرف شام و کمی شب نشینی برای خواب به طبقه ی بالا رفتن
بعد از رفتن خانم و اقا منم رفتم اتاقم سمت اتاقم و بعد از کلی این پهلو اون پهلو شدن خوابیدم ...
صبح وقتی بیدار شدم با گیجی نگاهی به اطرافم انداختم اما وقتی فهمیدم کجا هستم نفسم رو با حسرت بیرون دادم از جام بلند شدم از اتاق بیرون رفتم همین که سمت سالن چرخیدم محکم به جسم سختی برخورد کردم و با ضرب به پشت روی زمین افتادم از درد لحظه ایی چشمامو بستم و لب پاینمو به دندون گرفتم .
اروم چشمام و باز کردم نگاهم به دو چشم مشکی برخورد کرد ...باگیجی بهش نگاه کردم که دوتا دستاش دوطرفم روی زمین بود.
نیم تنه به بالاش روی صورتم خم بود.تیشرت جذب سفید باحوله ی دورگردنش ست بود.
موهای مشکیش پریشون روی پیشونیش ریخته بود.
وقتی دید دارم نگاش میکنم، اخمی بین ابروهاش افتادباصدای بمی گفت : چراهواستوجمع نمیکنی
_کی من
_نه بنده حالا برو
_نگاهی بهش انداختم
_به چی نگاه میکنی برودیگه
_چیزه روم چیزه
_چی میگی
_بانگاهم اشاره به خودش کردم
نگاهی به من بعدبه خودش انداخت
تمام هیکلش روی من بود.
پاشوازروم برداشت صاف شد.
تندی از جابلندشدم که کمرم از درد تیرکشید.
دستموبه کمرم گرفتم.
صدای بمش دقیقا ازپشت سرم بلندشد.
وظیفه ات یادت رفته؟ هروزصبح بایددوش بگیری.لباساتو عوض کنی.
_بله اقا
حالا برو.
تندی وارداتاقم شدم.
نگاهی به دختری تواینه که نفس نفس می زد انداختم





دستمو دو طرف صورتم گذاشتم وقتی کمی نفسم سرجایش اومد رفتم سمت کمدلباس ها نگاهی به کمدپرازلباسم انداختم اما هیچ لذتی برام نداشت بعدازاین همه اتفاق که برام افتاد.
حالافقط زنده بودم وزندگی می کردم.
یه دست کت وشلوارمشکی باصندل های ستش برداشتم.
بعدازیه دوش چنددقیقه ای اماده ازاتاق بیرون رفتم.میزصبحانه کامل چیده شده بود.
شکوفه بادیدنم گفت:بروبالااقاوخانم وبراصبحانه بگوتشریف بیارن پایین
_باشه
رفتم سمت پله های طبقه ی بالا نگاهی به اتاق های روبه روم انداختم.
اوووم یعنی کدوم یکی از اتاقا، اتاق خانوم و اقاست؟؟
با نگاهم به درهای بسته همه ای اتاقا نگاه کردم
فقط یه در بود که با بقیه فرق میکرد و کنده کاری زیبایی داشت .
رفتم سمت اتاق تا خواستم در بزنم صدای خنده از اتاق کناریش بلند شد
یعنی این یکی در اتاقشونه ؟
شونه ایی بالا انداختم برای سوالم و در کناری رو زدم.
صدای بم و مردونه ای اقا بلندشد
-بیا تو .
اروم دستگیره درو پایین دادم و درو باز کردم اولین چیزی که نظرمو جلب کرد تخت بزرگ وسط اتاق بود .


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 143 الی 146 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب