فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 147 الی 150

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 147 الی 150

ویرایش: 1395/12/29
نویسنده: chaampol

سرمو که بلند کردم نگاهم به ایسا افتاد که فقط بایه دست لباس زیربه ارشاوین تکیه داده بود
تا حالا تو عمرم همچین چیز هایی ندیدم.سرفه ای کردم و سرمو پایین انداختم
-ببخشید صبحانه امادست
-باشه تو برو الان میایم
چرخیدم برم که صدای ایسا رو شنیدم.
-ارشاوین از این دختره بدم میاد.
اومدم بیرون اما لحظه اخر صدای ارشاوین رو شنیدم
-عزیزم گفتم که باید تحمل کنی میفهمی...
در رو بستم با قدم های نامتعادل اروم پایین اومدم مثل ادم های بی دست و پای سست عنصر شدم که هیچ کاری نمیتونم برای خودم کنم حتی جرات خودکشی روهم ندارم .
بعد از خوردن صبحانه خانوم و اقا رفتن بیرون خدمتکارا مشغول اماده سازی سالن ها برای مراسم امشب شدند .
کاری نداشتم انجام بدم از توی وسایلم سازدهنی یادگاری مسیحا رو برداشتم .
نگاهی به ساز دهنی توی دستم انداختم حسرت تمام وجودم رافراگرفت اهی گشیدم سازدهنی رو سرجاش گذاشتم .تاشب الکی دور خودم میگشتم.
شکوفه وارد اتاقم شد





-اماده شو قبل مهمونا باید تو سالن باشی
سری تکون دادم و شکوفه رفت .
هنوز نمیدونم خونه این ادمی که جز یه اسم ازش چیز دیگه ای نمیدونم چیکار میکنم....
نميدونستم چى بپوشم دلم نميخواست لباسهاى خيلى باز بپوشم نگاهى به كمد پر از لباس انداختم نگاهم رفت سمت كت شلوارها يه كت سورمه ايى استين سه ربع با شلوارش برداشتم با كفش هاى ورنى مشكى وقتى كت و شلوارو پوشيدم فيت تنم بود موهاى بلندمو تا نصفه بافتم و يه ورى رويه شونم انداختم آماده از اتاق بيرون رفتم
آرشاوين خان دست در دست آيسا از پله ها پايين اومدن در سالن باز شد آقا و خانوم ميانسالى با ابهت وارد شدن
آيسا و آرشاوين رفتن سمت همون خانم و آقا آرشاوين خم شد و دست مردو بوسيد آيساهم با همون خانم روبوسى كردن و باهم به سمت سالن اصلى رفتن لحظه رفتن آرشاوين نگاهى بهم انداخت
و گفت : پذيرايى كن
-بله آقا
-قهوه بيار
رفتم سمت آشپزخونه و چندتا قهوه ريختم و رفتم سمت سالن اصلى...لحظه ايى كه قهوه ها رو تعارف كردم همون خانم گفت : اين كيه ؟
آرشاوين خان سرفه ايى كرد و گفت : نديمه جديد آيساست
زن پشت چشمى نازك كرد و گفت : -وااه به حق چيزاى نشنيده، زنت نديمه ميخواد چيكار وقتى عرضه يه پسر آوردن نداره
-مادر





-چيه ؟! حقيقته!! بالاى ٣٠ سال سن دارى و هنوز براى خاندان احتشام يه بچه نياوردى
-به زودى مياريم
مادرش پوزخند زد و چيزي نگفت
قهوه رو به آيسا تعارف كردم
عصبى رو گرفت و گفت : -نميخورم
مهمون ها یکی پس از دیگری میومدن و اکثرا رده سنی بالایی داشتن همه ی زنها کت و دامن های شیک به تن داشتن و با وقار در کنار همسراشون مشغول صحبت و خوش و بش بودن .
اخر شب بود که مهمونا رفتن. ایسا از جاش بلند شد و گفت : من خستم میرم برای استراحت ,بهتره هر چه زود تر کارمونو شروع کنیم. کلافه شدم از کنایه های مادرت.
ارشاوین بلند شد رفت سمت ایسا و بغلش کرد و گفت : بهت گفتم نگران هیچی نباش , حالام برو استراحت کن .
ایسا با ناز گونه ارشاوین و بوسید , سرم و انداختم پایین .
نمیدونم چقدر تو این حالت بودم که صدای جدی ارشاوین از دو قدمیم بلند شد.
همراه من بیا اتاق کارم و با قدم های محکم و بلند از سالن خارج شد.
به دنبالش راه افتادم .تو پیچ سالن نشیمن رفت و کنار در بزرگ و مشکی رنگی ایستاد.
دست کرد تو جیبش و کلیدی دراورد. در اتاق باز کرد و وارد اتاق شد و در و باز گذاشت.قدم ب داخل اتاق گذاشتم..






یه اتاق بزرگ با قفسه های پر از کتاب ؛یک میز کار و کاناپه ایی مشکی رنگ رو به روی قفسه ی کتابها روی کاناپه نشست و کرواتشو شل کرد و دودکمه ی بالای پیرهنشو باز کرد دستی به موهاش کشید...
چرا ایستادی بیا بشین؛
رفتم و با فاصله کنارش نشستم
_از حاشیه بدم میاد یه راست میرم سر اصل مطلب؛تو اینجایی تا برای من و همسرم فرزندی بیاری...
بی اختیار از جام بلند شدم و چند قدم عقب رفتم.
- چی؟
از جاش بلند شد از تمام حرکاتش آرامش می بارید دست توی جیبش کرد چند قدم بهم نزدیک شد
چشماشو به چشمام دوخت شمرده شمرده گفت: قراره زن دومم بشی
با چشم های متعجب بهش نگاه کردم انگشت اشارش رو جلوی صورتم تکون دادگفت: اما قرار نیست همه بدونن تو زن منی میفهمی؟ تو فقط قراره برای ما پسر بیاری همین...
-اما من نمیخوام
+نظرت اصلا مهم نیست روزی که پذیرفتی بیای اینجا یعنی قبول کردی
-اما به من گفتن فقط ندیمه بشم
چرخی دورم زد و دوباره جای اولش ایستاد گفت: تو نمیدونی شغل من چیه؟
-نه
+آها بهتر که نمیدونی هرچی کمتر بدونی برای خودت خوبه اما تمام کسانی که توی این عمارت زندگی میکنن تا لحظه ی مرگشون اینجا هستن و خونه زاد میشن توام با بقیه فرقی نمیکنی و تا زنده ای توی این خونه باید زندگی کنی بهتره خودتو برای فردا آماده کنی قراره خطبه ی عقدو بیان بخونن....


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 147 الی 150 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب