فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و نهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و نهم

ویرایش: 1395/12/30
نویسنده: chaampol

با گذاشته شدنِ دستی روي شونم تکونی خوردم و برگشتم عقب. باور نمی کردم! داشتم بعد از دقیق یک ماه می دیدمش.
شاید توهم زدم ولی نه! گرمیِ دستاش روي تنِ یخ زدم واقعی بودنش رو بهم نشون می داد. نگاهم رو از چشماي سرخ و
خیسش گرفتم و به دستش نگاه کردم. رد
نگاهم رو گرفت و دستش رو با مکثی کوتاه برداشت. نگاهم رو ازش گرفتم و بازم
به سیاهی سنگ خیره شدم. حرفی نداشتم، اشکام خودشون روي صورتم خشک شدن. ببین به کجا رسیدم که حتی کسی رو
ندارم اشکام رو برام پاك کنه!
امیر رو به روم، اون طرف
سنگ نشست. دستش رو روي سنگ گذاشت. نگاش کردم، نگام کرد. غرق شدم، بازم غرق شدم.
بعد از یه ماه، بعد از یه ماه بازم دیدمش ولی ... ولی اون قدر یخ زده و سردم که دیگه ... چرا؟
هنوز تو نگاهش غرق بود. ریسمانی که از نگاهش به نگاهم وصل بود، پاره نمی شد. بازم سرد شدم، سردتر. چشمام تیره شد،
بی احساس شد. نمی دونم فهمید یا نه ولی ابروهاش رفت بالا. نگاهم رو ازش گرفتم. دستم رو روي سنگ کشیدم و شیشه ي
آب و گلابی رو که با خودم آورده بودم روي سنگ
سیاه ریختم و سیاهیش بیشتر شد. سیاهیِ براقش چشمم رو زد. دستم رو
روش کشیدم و سنگ رو کامل تمیز کردم.
امیر:
- نیلوفر؟
اهمیتی ندادم. من نمی شنوم، آره! نمی شنوم. گل هاي رز زرد و سرخی که آورده بودم رو بدون پر پر کردنشون، روي اسم
مادر جون ریختم. دیدنِ اسمش روي سنگ عذابم می داد، این جوري بهتر بود. لبخند محوي زدم.
امیر:
- نیلوفر با توام؟!
من نمی شنوم امیر، نمی شنوم. خم شدم و روي سنگ، روي کلمه ي مادر توي شعرش رو بوسیدم، عمیق و طولانی. حس می
کردم دارم صورت
مادر جونم رو می بوسم. دستام روي سنگ قرار گرفت، اشکام بازم ریخت. بلند شدم و نشستم. سنگینیِ
نگاهش رو خوب حس می کردم ولی جوابی براش نداشتم. من دیگه برام احساسی نمونده! مونده؟ نه، نمی دونم. رو به سنگ
گفتم:
- منو ببخش، منو ...
بقیش رو خوردم و سریع بلند شدم. امیر هم بلافاصله باهام بلند شد.
امیر:
- نیلوفر، کارت دارم.
اهمیتی ندادم، انگار کسی نیست، انگار کسی صدام نمی کنه. چرا؟ نمی دونم! شاید براي این که اون حرفاي توي شمالش همه
برام سراب بود. روم رو ازش گرفتم و دو قدم نرفته بودم که کیفم کشیده شد، افتاد زمین. بی تفاوت برش داشتم و دوباره راه
افتادم. امیر عصبی رو به روم قرار گرفت.
امیر:
- می شه بگی چته؟ این کارا یعنی چی؟! بس نیست؟
همون جور مات و یخ زده نگاش کردم.
امیر:
- با تو هستم نیلوفر، یه ماه بس نیست؟
بدونِ حرف با کیفم کنارش زدم و از کنارش رد شدم. احساس کردم داره دنبالم میاد. کمی راه رفتم، بعدش شروع کردم به
دویدن. امیر ازم دور بود. سوارِ ماشینم شدم و رفتم. من عصبیم، من داغونم. از من نباید انتظارِ بیشتري داشته باشه. من الان
تعادلِ رفتاري و روانی ندارم. بس نبود، بس نیست، یه ماه بس نیست!
به خونه که رسیدم بازم مثل همیشه تلفن زنگ می زد و منم مثل همیشه جواب نمی دادم.
لباسام همه خاکی بود. همش رو توي ماشین فرو کردم. یه راست رفتم توي حموم، گرمیِ آب سرماي بدنم رو کم کرد. چرا
بازم بی طاقت شدم؟! بازم با دیدنش بی قرار شدم!
از حمام بیرون اومدم، لباسام رو که پوشیدم روي مبل نشستم. دکمه ي پیغامگیرِ تلفن رو فشردم.
پیغام اول: آنا جون و کلی التماس.
پیغام دوم: آقاي ابراهمی دوست
بابا.
پیغام سوم: امیر و یه عالمه گله و شکایت.
پیغام چهارم و آخري: سالاري، ازم خواسته بود دوباره برگردم شرکت. چه دل خوشی داره!
تلویزیون رو روشن کردم. نمی دونم چی می داد، فقط بهش خیره شدم. از بیکاري و حرص خوردن بهتر بود. ساعت حدود
نُه ونیم شب بود که شامم رو که نون بود با پنیرِ کپک زده خوردم. زیارت عاشورا رو مثل هر شب تو این ماه خوندم. نمی دونم
چرا؟! ولی از شبی که مادر جون رو به خاك سپردم، می خونمش. حس می کنم بهم آرامش می ده و ترس رو ازم دور می کنه.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت چهل و نهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی