فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاهم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاهم

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol

به هر حال، خواستم برم توي اتاقم که صداي تلفن بلند شد. پاهام سست شد، شماره ي امیر بود. کنارِ تلفن روي زمین تکیه به
دیوار نشستم. رفت روي پیغامگیر. گوش کردم.
امیر:
سلام نیلوفر، می دونم خونه اي، خودم دیدم رفتی تو خونه. فقط چند ثانیه مونده بود بتونم بیام تو ولی مثل همیشه زرنگ »
«. بودي و زودي در رو بستی
لبخند تلخی روي لبم نشست.
امیر:
«. نیلوفر، تا کی می خواي به این وضعیت ادامه بدي؟ نیلوفر برگرد، برگرد به زندگی »
- چه جوري؟
امیر:
«. نیلوفر برگرد سرِ کار. باور کن بهتر می شی. از این یکنواختیِ تنهایی بیا بیرون. قول می دم کمکت کنم »
- من کمک کسی رو نمی خوام.
امیر:
کاش باهام حرف می زدي، کاش می ذاشتی مثل ... مثل یه برادرِ بزرگ تر ... نه ... نه مثلِ یه دوست کمکت کنم و باهات »
«. حرف بزنم
- من برادر نمی خوام.
امیر:
«. کاش می تونستی برام از دردایی که روي دلت سنگینی می کنه بگی »
- کاش، ولی نمی تونم.
امیر:
«! واقعا دیگه نمی دونم چی بگم؟! واقعا نمی دونم »
- منم نمی دونم، هیچی نمی دونم.
امیر:
«. فعلا خداحافظ »
بوق ... بوق ... بوق ... بوق.
قطع شد. همین؟! پس فکر کردي چی می خواد بگه؟
با سستی و کمک
دیوار و تکیه به میزِ تلفن بلند شدم. ضعف بدنیم زیاد بود ولی از وضعِ روحیم بدتر نبود. خواستم برم به اتاقم
که صداي تلویزیون منو وادار به نگاه کردن کرد.
مهمان برنامه:
- از همه ي کسانی که در این وادي فعالیت دارن خواهشمندیم اگه تواناییِ این کار رو در خودشون می بینن با ما تماس
بگیرن. هم با شماره هایی که زیرنویس می شه و هم به وسیله ي آدرسِ ایمیل، می تونن با ما تماس بگیرن و آمادگیِ
خودشون رو اعلام کنن.
مجري:
- خُب دوستان، امیدوارم همچین آدم هایی باشن که بتونن خالصانه به این افراد کمک کنن.
رو کرد طرف
مهمانِ برنامه و گفت:
- براي این کار مدرك
خاصی نیاز نیست؟
مهمانِ برنامه:
- با توجه به نیازمنديِ ما مدرك هاي پرستاري و روانشناسی و ...
چند تا مدرك دیگه هم گفت ولی من نشنیدم، فقط چشمم به بیمارایی بود که توي همه ي رِنج سنی بودن و ... مثلِ ... مثلِ
مادر جون سرطان داشتن! نمی دونم چرا پاهام به زمین چسبیده بود، انگار یه چیزي و یا یه نیرویی منو وادار به ایستادن و
شنیدن می کرد.
****
سحر:
- نیلوفر جون، هستی کوچولو بی قراريِ شما رو می کنه.
لبخندي زدم، لیوان چاییم رو روي میز گذاشتم، بلند شدم و گفتم:
- مرسی که خبر دادي.
سحر:
- خواهش می کنم گُلم.
این قدر بدم میاد یکی بهم بگه گُلم! مخصوصا طرف دختر هم باشه! تو دلم ایشی گفتم، از اتاق خارج شدم و رفتم سمت
اتاقِ هستی.
****
دو هفته پیش وقتی اون خبر رو توي تلویزیون شنیدم نمی دونم چرا جذبش شدم. همون شب به آدرسِ ایمیل سازمان رفتم،
ثبت
نام کردم و کپیِ مدارکم رو براشون فرستادم. دو روز بعد برام پیغام اومد که براي مصاحبه برم. خیلی معمولی استخدام
شدم. هنوز به کسی نگفتم. توي این مدت فقط یک بار با آنا جون صحبت کردم و خیالش رو از بابت
خودم راحت کردم. به
سالاري هم پیغام دادم دیگه نمی تونم برم شرکت. هنوزم نمی دونم چرا این جام؟! هنوزم نمی فهمم چرا دستم رفت و اون
ایمیل رو زدم و تا این جا، الان، اتاق هستی، پیش اومدم؟! آخ هستی! یه دخترِ پنج و نیم ساله، دروغ نگم خیلی شبیه خودمه.
سفید، چشماي سبز و درشت، لپاي افتاده و تپلی، موهاي کوتاه طلایی. سرطانِ خون داره.
روزي که وارد این سازمان شدم، حس کردم داغونم کنه و روحیه ام رو خراب تر، ولی نکرد. با دیدنِ هستی، کامل خودم رو
وقفش کردم. به مسئولمون هم گفتم فقط مراقبت از هستی به عهده ي منه. اونا هم به خاطرِ کمبود
نیرو قبول کردن. هستی
داره مبارزه می کنه. شنیدم درمان براي سرطان خون به وجود اومده، فقط هزینه هاش خیلی زیاده!
وارد
اتاقش شدم. با دیدنم از تختش پرید پایین، با دو اومد سمتم و پرید بغلم. بغلش کردم، رفتم سمت تختش، نشستم و اونم
روي پام نشوندمش. گونش رو بوسیدم.
- هستیِ من چه طوره؟
هستی:
- خوبم خاله، چرا نیومدي پیشم؟
- داشتم چایی می خوردم هستی خوشگله. امروز خوبی؟
هستی لباش رو برچید و گفت:
- بد نیستم، ولی امروز همش چشمم سیاه می شه.
نگران نگاش کردم، گذاشتمش روي تخت و رفتم سراغِ داروهاش. اخمی کردم و برگشتم سمتش.
- مگه من این قرصا رو یه ساعت پیش ندادم بخوري.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاهم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی