فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و یکم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و یکم

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol

سرش رو پایین انداخت. رفتم کنارش.
- مگه قول ندادي بخوریش؟
هستی:
- بد مزه ست.
- هستی! هر چی هم باشه باید بخوري، مگه نمی خواي خوب بشی و بري پیشِ مامان و بابات؟! مگه نگفتی از این جا بدت
میاد دخترِ خوب؟!
هستی:
- اوهوم.
لبخند مهربونی بهش زدم و گفتم:
- پس بیا بخور.
هستی ازم گرفتش و خوردش.
- می تونی بعدش بیسکوییت بخوري تا مزه ي بدش بره.
هستی:
- باشه خاله.
بوسیدمش و گفتم:
- آفرین به دخترِ خودم.
روي تخت دراز کشید و به آسمون نگاه کرد. با این که بچه بود ولی خیلی درکش بالا بود، مثلِ آدم بزرگا رفتار می کرد!
خم شدم روش. نگام کرد. پیشونیش رو بوسیدم.
هستی:
- خاله، خیلی دوستت دارم.
- منم دوستت دارم، حالا بخواب.
چشماش رو بست. چراغِ اتاقش رو خاموش کردم و رفتم بیرون، روپوشم رو در آوردم و مانتوم رو پوشیدم و از بیمارستان خارج
شدم. باید براش کاري بکنم.
توي راه بودم که حس کردم ماشینی پشت
سرم و دنبالمه! نگاش کردم. یه 206 مشکی بود! شک داشتم! آخه هر جا می
پیچیدم باهام می اومد، البته خیلی نامحسوس. داخل خیابونِ خونه شدم که بازم وارد شد و چند متر بالاتر از من ایستاد. شونه
اي بالا انداختم! شایدم خونش این جاست ولی تا موقعی که در رو با ریموت باز کردم، هنوز بود و هیچ عکس العملی هم
نداشت. متعجب نگاش کردم. شیشه هاش دودي رنگ بود و داخلش دیده نمی شد، کمی ترسیده بودم ولی با باز شدن در
سریع وارد شدم و در رو بستم. خیالم راحت شد.
بعد از گرفتنِ دوش و خوردنِ شام نشستم پشت
لپ تاپم و وارد سایتی شدم که درباره ي تازه هاي درمانیِ سرطانِ خون بود.
خداییش براي افرادي مثلِ پدر و مادرِ هستی کوچولو هزینه هاش کمر شکن بود! فکر کن هر آمپولش، قیمتش سر به فلک
کشیده! درمانِ پیوند سلولی هم جدیدا ابداع شده بود و درصد بهبود و درمانش هفتاد و پنج بود. خرجش هم کمی بالا بود.
مطمئن بودم خانوادش نمی تونن این درمان رو روي هستی انجام بدن.
تا نزدیکی هاي صبح خیلی تو سایت هاي مختلف بودم اما به جز همون، هیچ راه درمانی اي نبود. خیلی فکرکردم. من نمی
تونم بذارم یه بچه از بین بره. درسته خانوادش فقیرن و خیلی هم کمک از کمیته هاي مختلفی بهشون می رسه ولی کافی
نیست! فقط یه راه هست! همینه ... بهترین راه!
لبخندي زدم. به در و دیوارِ خونه زل زدم. این جا براي من که تنهام خیلی بزرگه. درسته یادگارِ پدر بزرگمه ولی مطمئنم اونا
هم هر دوشون از این تصمیم خوشحال می شن.
اشکی از چشمم فرو ریخت. خاطره هاي زیادي از این جا دارم، می تونم ازش دل بکنم؟
صورت
مهتابیِ هستی جلوي چشمام اومد. می تونم.
****
صبح با سردرد
شدیدي که به خاطر بی خوابیم بود، بیدار شدم. از خونه که بیرون زدم در کمالِ تعجب همون ماشین، همون جا
پارك بود. اهمیتی ندادم و تا درِ خونه بسته نشده از خونه دور نشدم. به سمت اولین املاکی رفتم و وقتی پیاده شدم، بازم
همون ماشین رو عقب تر از ماشینم دیدم. ترس داشت بهم غلبه می کرد ولی آخه کی می تونه باشه؟
داخل املاکی شدم و وقتی ویژگی هاي خونه رو فهمید قبول کرد. بعد از سپردن فروشِ خونه به چند تا املاکی، رفتم
بیمارستان و همچنان اون 206 مشکی رنگ دنبالم بود.
****
یه هفته گذشته و هنوز به خاطر قیمت بالاي خونه و وسعتش به جز دو یا سه نفر که سرِ قیمت به توافق نرسیدیم کسی
نیومده! صداي تلفن منو از افکارم جدا کرد.
- بله؟
املاکی:
- سلام خانمِ میري.
- سلام، خبري شده؟
املاکی:
- بله، شخصی با همه ي شروطتون موافقت کرده و با همه چی راه اومده.
- کی؟
املاکی:
- راستش، گفتن می خوان ناشناس باشن.
ابروهام پرید بالا! یعنی چی؟
- یعنی چی؟ پس من باید با کی معامله کنم؟
املاکی:
- شما با وکیلِ ایشون طرف هستید.
- بعدا مشکلی پیش نمیاد؟ آقاي فتحی، من به شما اعتماد کردما!
صداي خندش اومد.
املاکی:
- دخترم، منم مثلِ پدرت. مطمئن باش هیچ خطري نیست. در ضمن، من از دوستاي پدربزرگت هم بودم، قبلا که گفتم، پس
نگرانی دلیلی نداره. خیالتم راحت، این آقا خودش باهام صحبت کرده، همه چی درسته.
- باشه، اگه شما تایید کنید، من حرفی ندارم. حرف
شما برام حجته جناب فتحی.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و یکم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی