فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیستم- الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیستم- الف

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol
🔻بهار بی تو تحویل هجران های همیشه .....
بهار بی تو لباس نونوار اشک های الماسی......
کاش میدانستی بهار بی تو چند فصل است
این غم چند جلد است !
و مریم:
غم دارد سال را بی تو نو کردن...
نبودنت حتی
در و دیوار را سفید نکرد
...
شیشه ها بدون لمس دستانت...
تمیز نشدند
و دل من هم..
آسمانش بی ابر نمی شود...
.
.
برای سلامتی ات.. دیگر نه شمع
که اینبار جانم را نذر میکنم..
فقط تـــــــــــــــــو
سالم برگرد
***
ایران خانوم، انقدر گریه و بیتابی کرده بود، امیررضا کلافه شده بود و بیرون زده بود.
کسی حوصله ی پخش کردنِ آش نذری را نداشت. با دیگش برده بودند مسجد تا همانجا پخش
کنند، بعد همه رفته بودند خانه ی سید احمد.
شلوغ بود. همسایه ها جمع شده بودند. مادرِ حسین، تکیه داده به پشتی، نه سیاه پوشیده بود، نه
دیگر اشک می ریخت. فقط مات و مبهوت، به قاب عکس پسرش دست می کشید و زمزمه می
کرد.
چند تا از جوانهای محل، داشتند جلوی مسجد، حجله برپا می کردند. صدای قرآن در خانه پیچیده
بود. دو زنِ جوان، سینیِ چای را می گرداندند. صدای گریه و شیون کسی بلند نمی شد.
هانیه از سنگینیِ فضا، نفس تنگی گرفته بود. ایران خانوم و سیما، بی صدا گریه می کردند.
چشمهای ایران خانوم، از نگرانی دو دو می زد. خجالت می کشید بیش از همان یک سوال که دم
در از سید احمد پرسیده بود، چیزی بپرسد.
سید احمد گفته بود جلالِ آقا رحمت از پایگاه آمده، خبر آورده. گفته بود حرفی از امیرعلی نزده.
راه نفسِ ایران خانوم باز شده بود ولی دلش بیقرار بود.
کسی به امیررضا خبر داده بود؛ آمده بود دنبال مادرش.
همگی به طرف خانه رفته بودند.
ایران خانوم، بیتاب گفته بود: رضا... برو پایگاه، یه خبری از برادرت بگیر.
امیررضا، غرق فکر، راهش را کج کرده بود سمت پایگاهِ بسیج.
بعد از یک ساعت، برگشته بود. همه، امیدوار بودند با برگشتنش، کمی از سنگینیِ هوای خانه کم
شود.
نشسته بود لب حوض، دست و صورتش را شسته بود.
ایران خانوم بی طاقت به ایوان رفته بود.
- رضا جان؟ چی شد؟!
امیررضا دوباره به صورتش یک مشت آب زده بود.
- هیچی...
ایران خانوم اخم کرده بود.
- هیچی؟! ... خبر گرفتی؟!
امیررضا ایستاده بود.
- عزیز... انقدر بیتابی نکن... هیچی نشده... رفتم پرسیدم؛ اسمش توی لیست نبود.
ایران خانوم با همان اخم پرسیده بود: توی لیستِ چی؟!
امیررضا زمزمه کرده بود: لیست شهدا...
هانیه، نفس راحتی کشیده بود. ایران خانوم چشمهاش را روی هم فشرده بود.
- الهی شکر... جلال نگفت برادرتو دیده یا نه؟!
صدای |نه| ی امیررضا قاطی شده بود با صدای در زدن.
منتظر نشده بود کسی در را باز کند یا ایران خانوم، سوال دیگری بپرسد.
یک ماه بود او هم مثل مادرش نگران بود از بی خبری. اوس داوود همیشه می گفت | بی خبری،
خوش خبریه.|
دلش می خواست اگر این بی خبری، خوش خبری ست، در همین بی خبری بماند. ولی آن روز...
انگار پایان این بی خبریِ یکماهه بود.
جلال گفته بود : عملیات بزرگی بود... یک هفته، دشت عباس خاک و خون بود... انقدر مجروح و
شهید داشتیم، نیروهای هلال احمر و امداد هم کشیده بودن جلو... هنوز تعداد شهیدا و زخمی ها
دقیق معلوم نشده... چند روز دیگه صبر کن، ایشالا خبری میشه.
میدانست مثل دفعه ی قبل، امیرعلی جزء اولین امدادگرهای داوطلب است که جلو می رود. دفعه ی
قبل هم برای کمک رفته بود که تیر خورده بود. همین، او را بیشتر می ترساند.
سریع رفته بود بیرون. می خواست با یکی دو نفر از بچه های پایگاه برود تعاونی سپاه، مگر اسمی،
خبری از امیرعلی داشته باشند.
آن شب، همه چیز دست به دستِ هم داده بود تا یک شبِ سنگین و نفس گیر، بچسبد به زمان و
کش بیاید.
گریه ها و بی قراری های ایران خانوم که امیدِ یکماهه اش را از دست داده بود؛ شهادتِ حسین،
حمله ی هواییِ طولانی، رعد و برقهای وحشتناکی که فقط صدا داشت و نور، بدونِ قطره ای
باران... و نیمه شب، فریادهای دردِ عالیه.
سیما رفته بود اتاق ایران خانوم.
هانیه تا صبح، روی سجاده نشست؛ نماز خواند و دعا کرد. به خدا التماس کرد... گالیه کرد. هیچ
چیز از خدا نخواسته بود الا سلامت و برگشتِ امیرعلی... پشیمان شد از گلایه... دوباره التماس
کرد... ذکر گفت... و همانجا، روی سجاده خوابش برد.
***
فکر می کرد بدترین شب عمرش، آن شب بود؛ ولی دو روز بعد، تازه فاجعه ی واقعی روی
روزگارش آوار شد.
بی حوصله داشت کتابهاش را مرتب می کرد و برای رفتن به مدرسه آماده میشد که در زدند.
سیما طبق معمول در اتاق ایران خانوم بود.
ایران خانومی که انگار قصد کرده بود با همان نگرانی و بی خبری، خودش را از بین ببرد.
عالیه زایمان کرده بود. دخترش هفت ماهه دنیا آمده بود. صبح، همراه آقا صابر و دختر کوچکِ
قنداق پیچش به خانه برگشته بود و همدم، در اتاقشان کمکش می کرد. کسی را تهران نداشتند تا
ازش پرستاری کند.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیستم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیستم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى