فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیستم- ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیستم- ب

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol
صدای در زدن که آمد، مثل همه ی آن یک ماه،دلش لرزید... مثل همه ی آن یکماه، که نه... آن
یکماه، چشم انتظار تلفنش بود ولی دو روز بود - از آن خواب لعنتی به بعد - وحشت داشت کسی
که پشت در است، همان نباشد که می خواهد.
دوباره که صدای ضربه زدن به در، در حیاط پیچید، به ایوان دوید.
همزمان، سیما و ایران خانوم هم از درِ روبرو بیرون آمدند. هر سه به هم نگاه کردند ولی تکان
نخوردند.
به چشمهای نگران و درمانده ی ایران خانوم خیره ماند و فکر کرد |کاش امیررضا خونه بود.
صدای در، باعث شد چشمهای هر سه، آن طرف برگردد. سیما با سر اشاره کرد برود در را باز کند.
پرده را کنار زد و زبانه ی چفت را کشید.
دو مرد، یکی جوانتر و یکی میان سال، پشت در بودند. مردِ جوانتر، با دیدن هانیه، سر به زیر
انداخت و هر دو سلام کردند.
نگاه هانیه بین هر دو رفت و برگشت.
- سلام...
مرد میانسال پرسید: منزل آقای صداقت همینجاس دخترم؟
صدای سیما آمد.
- کیه هانیه؟!
گذرا به پشت سرش نگاه انداخت و به مردها گفت: بله...
- بزرگترتون هستن؟!
بی مفهوم، سری تکان داد و عقب رفت.
- بفرمایید داخل.
نمیدانست این دو مرد که هستند و چه می خواهند. فقط میدانست به امیرعلی مربوط می شود.
لباس هر دو، خاکی رنگ بود. مرد جوان، چفیه ای دور گردنش انداخته بود و همچنان سرش را بالا
نمی گرفت.
مرد میانسال گفت: زیاد مزاحمتون نمیشیم...
سیما پرده را کنار زد. با دیدنِ مردها، چادرش را دور صورتش محکم تر کرد و گفت: بفرمایید؟!
مرد میانسال دستی به ریشهای جو گندمی انبوهش کشید.
- با خانواده ی امیرعلی صداقت کار داشتیم خواهرم.
اخمهای سیما در هم رفت. پاهای هانیه لرزید.
- خبری شده؟!
سیما با وحشت پرسید. مرد میانسال به جای جواب، گفت: شما چه نسبتی باهاشون دارین؟
سیما من من کرد.
- من... همسایه شون هستم... الان... فقط مادرش... خونه س...
و دوباره سوالش را تکرار کرد.
- ازش خبری شده؟!
هانیه، پرده را در مشت فشرد و احمقانه در دل دعا کرد فقط آمده باشند خبر سلامتی اش را
بدهند... نه... حداقل آمده باشند بگویند مثل دفعه ی قبل، تیر خورده ولی چیزیش نشده.
یادش آمد وقتی فهمیده بود امیرعلی تیر خورده، چقدر ترسیده بود. حالا اما... حال و روزی داشت
که آرزو می کرد این مردهای ناشناس، با لباسهای خاکی و چفیه، آمده باشند بگویند امیرعلی زنده
است. همین!
سیما پرده را کنار زد و عقب کشید.
- بفرمایید... مادرش همینجاس.
نفهمیده بود مرد چه گفته که مادرش تعارفشان کرده.
ایران خانوم، کنار پله ها ایستاده بود و نگران، به در نگاه می کرد.
مردها |یا ا...| گفتند و سر به زیر، وارد شدند.
همدم، پرده ی اتاق عالیه را کنار زده بود و به حیاط نگاه می کرد.
مرد میانسال، جلوتر به طرف ایران خانوم رفت.
- سلام علیکم حاج خانوم... من مرتضوی هستم... از تعاونی سپاه اومدم.
ایران خانوم، فقط سر تکان داد و دستش، با چادر، زیر گلو مشت شد.
- زیاد مزاحمتون نمیشیم... حقیقت...
ایران خانوم، با صدایی لرزان زمزمه کرد: پسرم کجاس؟!
مرد میانسال، دوباره دست کشید به ریشهاش.



منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیستم- ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیستم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى