فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و یکم- ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و یکم- ب

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol
همه ی حرص و دردِ یک ساعته را کرده بود یک
ضربه، که به شانه ی امیرعلیِ سه ساله زده بود. و زودتر از او، بغضش شکسته بود. نشسته بود،
بغلش کرده بود و امیرعلی، شده بود آبی بر آتشِ وجودش.
ولی حالا چه؟! حرص و درد را کجا خالی می کرد؟ کدام آب، آتش دلش را فرو می نشاند؟! این
ساک؟!!
نگاهش سر خورد روی ساک، که با خودکار آبی، روش نوشته شده بود |امیرعلی صداقت... لشکر
نود و دو زرهی|
بی رمق نشست کنار ساکی که انگار زنده بود؛ نبض داشت.
هانیه نمی خواست باور کند؛ نه شهادت را، نه اسارت را... می خواست به عشقش فکر کند. به
دردی که در وجودش نشسته بود. ولی سکوتِ ایران خانوم، اشکهای بی صداش که همه ی
صورتش را خیس کرده بود، لرزش بند بندِ انگشتهاش، هم او را، هم سیما را، وا میداشت بیش از
هر حسی، به دردِ مادرانه ی او دل بدهند.
دست برد، زیپ ساک را کشید.
زیپ ساک را کشیده بود و گرفته گفته بود: ارواح خاک آقات منو بی خبر نذاری علی جان؟
امیرعلی، روی سرش را بوسیده بود.
- چشم عزیز... چشم... شمام ارواح خاک آقاجون، بیتابی نکن... باید برگردم تا دلم آروم بگیره
عزیز.
لباسهاش، مثل همیشه مرتب، روی هم چیده شده بود.
دست کشید روی لباسها. اشتباه نمی کرد. لباسها زنده بودند... ولی خودش چه؟!
از تصور جسم بی جان پسرش، میان خاک و خون، سینه اش آتش گرفت. دستهاش مشت شد
روی لباسها. خونش شد مذاب داغ که همه ی تنش را گرفت.
ناله کرد | آخ خدا...| سرش خم شد روی دهانِ بازِ ساک. صورتش چسبید به لباسها.
بوی تن پسرش را می دادند.
هق هق و اعتراض و دردش گم شد میان لباسهایی که عطر تنِ گم کرده اش را داشتند هنوز.
ضجه شد. | کجا پیدات کنم امیرعلی؟ سراغتو از کی بگیرم مادر؟!|
شده بود یعقوب... و مانده بود با پیراهنِ یوسفش...
چنگ زد به لباسها و ساک. دستهاش حلقه شد دورحجم زنده ای که بوی آشنا داشت. مثل وقتی
که برای اولین بار، پسرش را پیچیده میان ملافه، به آغوش کشیده بود.
درد پیچید در سینه اش. نفسش با بوی امیرعلی، ماند توی ریه هاش.
دستهاش بی حس شد و پلکهاش سنگین.
***
تهران/ پاییز1391
با لرزش موبایلش، از خواب می پرد.
شب، درست نتوانسته بود بخوابد. به اتاق مهمان که عطا نشانش داده بود هم نرفته بود.
روی کاناپه دراز کشیده بود و به نامدار فکر کرده بود که کجاست؟ در چه حال است؟... و نازنین...
که چند متر بالاتر، خوابیده.
راضی از این نزدیکی و در رویای نزدیکیِ بیشتر...
هنوز مغزش کامل بیدار نشده. شماره را نمی شناسد.
تازه یادش می آید منتظر شماره ای ناشناس است و تماس از طرف نامدار.
- الو؟
- الو... امیرعلی... پسرم...
نفس راحتی می کشد. انقدر به خود نامدار و موقعیتش فکر کرده که اصلا دقت نمی کند سالهاست
|پسرم| خطاب نشده.
نامدار... از دیروز منتظر تماستون هستیم.
- اجازه ی تلفن زدن نداشتم.
- شما کجایید؟ بهمون گفتن خودتون باهامون تماس می گیرید.
- حالم خوبه... امیرعلی.. یه وکیل برام بگیر... با این سیستم آشنا نیستم ولی قطعا وکیل می تونه
کمک کنه.
- اوکی... ولی کجایید؟ برای چی گرفتنتون؟!
- هنوز درست نمی دونم چه خبر شده... بهم اجازه دادن تماس بگیرم و بگم حالم خوبه... حتما یه
وکیل خوب برام پیدا کن؛ من دوباره زنگ می زنم.
امیرعلی گیج شده.
- اوکی... ولی وکیل هم درباره ی مشکلتون اطلاعات می خواد.
- امیرعلی! مراقب همه چیز باش... تماس می گیرم... خدانگهدار.
- کجا بود؟!
برمی گردد، به چشمهای نگران هانیه و بعد مهربان نگاه می کند.
- نگفت... ولی حالش خوب بود.
مهربان می گوید |الهی شکر| و هانیه می پرسد: چی گفت؟
دستی میان موهاش می کشد تا مرتبشان کند.
- گفت براش وکیل بگیرم
- برای چی بازداشتش کردن؟
- نمی دونم مامان... خودشم خبر نداشت. گفت دوباره تماس می گیره.
بلند می شود.
- من باید برم سراغ وکیل آفیس، ببینم چیکار باید بکنیم.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و یکم- ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و یکم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى