فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و دوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و دوم

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol

املاکی:
- مرسی دخترم، پس عصري با وکیلش میایم براي دیدنِ منزل.
- باشه، من امروز کلا خونم. فقط اگه براتون مشکلی نیست خودتونم همراهشون تشریف بیارید، من تنهام.
املاکی:
- می دونم دخترم، می دونستم. حتما، فعلا خداحافظ.
- خدانگهدارتون.
چه آدمایی پیدا می شن! ناشناس یعنی چی؟ مسخره! مهم نیست ولی ... مهم فقط هستیه. قربونش برم.
****
طی یه هفته، خونه قراردادش بسته شد و منم یه آپارتمانِ دویست و ده متري براي خودم خریدم و باقیش رو کامل وقف
بیمارستان و بیماراي سرطانی کردم، البته اول هستی.
اسباب کشی خیلی سخت بود، اونم تنهایی. آنا جون خیلی اصرار داشت بیاد کمکم ولی قبول نکردم. اوایل خیلی اصرار داشتن
با من رفت و آمد داشته باشن، مخصوصا امیر، ولی وقتی از من مهمون نوازي اي ندیدن، خودشونم دلسرد شدن، مثل امیر که
چند وقتی می شه ندیدمش اما عشقش حتی یه ذره هم کم نشده، بلکه شاید بیشترم شده اما، اون، فکر کنم دیگه براش مهم
نیستم که سراغم نمیاد.
****
خیلی خوشحالم، خیلی. جواب آزمایشاي هستی خیلی خوبه و امکانِ درمان شدنش خیلی زیاد و تا مرزِ صد درصده. مادر و پدرِ
هستی اون قدر ازم تشکر کردن که دیگه شرمندشونم.
دیگه بیمارستان نمی رم، خسته شدم، دوست ندارم خوشی اي که از خوب شدنِ هستی بهم القا شده با دیدنِ عذاب کشیدنِ
کس دیگه اي از بین بره. استعفام رو دادم و زدم بیرون. احساسِ سبکیِ شدیدي داشتم. احساس می کردم بعد از مدت ها یه
خوشحالیِ زاید الوصفی دارم.
توي ترافیک و پشت
چراغ قرمز بودم که نگاهم رو به سمت
چپم دادم و با دیدنِ 206 مشکی با شیشه هاي دودي رنگ، نفسم
تو سینه حبس شد و لبخندم رفت. استرسی شدید گرفتم! چند روزي بود ازش خبري نبود. خدایا! این کیه؟ یعنی واقعا دنبالِ
منه؟ اگه آره، آخه چرا؟
نگاه
من به شیشه ي تاریکش بود ولی نگاه
اون احتمالا توي چشمام. از این که نمی بینمش عصبی بودم.
با صداي بوقی از پشتم، نگاه از ماشین گرفتم و حرکت کردم. دیگه کامل مطمئن بودم دنبالِ منه. هم مسیر بودنِ آدم معمولیه
ولی چند بار؟
با ترس رفتم و وارد پارکینگ
ساختمون شدم. پشت در ایستادم و دیدم نزدیک
خونه ایستاد. نمی دونم براي یه لحظه چه
جراتی بود که در رو باز کردم و رفتم بیرون. رفتم جلو، درست توي چند قدمیِ ماشینش بودم که حرکت کرد و چند متر بالاتر
دوباره ایستاد. بازم رفتم سمتش که اونم باز چند متري بالاتر رفت و بازم ایستاد. انگار داشت باهام بازي می کرد، کلافه شدم.
این کیه؟
بلند داد زدم:
- روانی!
ماشین عقب عقب اومد و کنارم ایستاد. از هاله ي سایه اي که می دیدم فهمیدم م
رده. دست بردم سمت
درش، قفل بود. این
واقعا دیوانه ست! با پام لگدي به ماشینش زدم. شیشه ي طرف
راننده به اندازه ي نیم سانت باز شد و کاغذي افتاد بیرون و
ماشین با سرعت رفت. من موندم مات و مبهوت! سرم رو پایین انداختم. چی بود؟ یه پاکت!
خم شدم و برش داشتم. رفتم داخل ساختمون و تا برسم طبقه ي خودم کنجکاویم رو نگه داشتم. همین که وارد
خونه شدم
روي مبل نشستم. با ترس درِ پاکت رو پاره کردم و کاغذي تا شده رو ازش بیرون کشیدم. با دستایی لرزون تاش رو باز کردم و
خوندمش:
سلام. »
دوست داري کی باشم؟ ولی فکر نکنم اونی باشم که دوست داري، براي همینه که برات مبهم موندم. هر وقت حس کردم
براي دیدنم آماده اي خودم رو نشونت می دم، پس، زیاد کنجکاوي نکن.
«. محافظ
همیشگیِ تو

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و دوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی