فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 155 الی 158

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 155 الی 158

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol

شکوفه تو ی دوتا فنجون زیبا قهوه ریخت و گذاشت توی سینی از جام بلند شدم
بده من ببرم بیکارم
و سریع سینی رو از دست شکوفه گرفتم رفتم سمت سالن ایسا به بازوی ارشاوین تکیه داده بود سلامی کردم که با سلام من هر دو متوجه ام شدن
ایسا پشت چشمی نازک کرد ارشاوین نگاهی بهم انداخت و روی صورت و ابروهام مکث کرد
از نگاه خیره اش چیزی توی دلم تکون خورد خم شدم تا قهوه تعارف کنم که یک تیکه از موهام افتاد روی صورتم
ارشاوین هر دو قهوه رو برداشت و جدی گفت
_دفعه ی بعد نبینم تو پذیرایی کنی
سرم و بلند کردم و نگاهمو ب نگاهش دوختم
نگاهشو گرفت و گفت :
میتونی بری
از سالن بیرون اومدم و تا موقع شام تو ی آشپزخونه کنار بقیه خدمتکارا موندم
بعد از چیدن میز شام کنار ایسا و آرشاوین ایستادم
آرشاوین نگاهی بهم انداخت و جدی گفت:
_بشین
نگاهی به ایسا انداختم که عصبی گفت:
مگه کری؟ نشنیدی گفت بشین؟
آروم زیر لب نالید |اینقد بدبخت شدم که باید با یک دختر دهاتی هم غذابشم|
دست مو مشت کردم و کمی برنج ریختم
قاشق رو به سمت دهنم ببردم که صدای پوزخند ایسا بلند شد
نگاهی بهش انداختم که پشت چشمی نازک کرد و گفت:
_دخترای دهاتی خیلی میخورن تو چرا کم میخوری میخوای ادای شهری هارو در بیاری؟
متقابلا بهش پوز خند زدم قاشق رو تو ی بشقاب گذاشتم و دست به سینه نگاهش کردم و گفتم
عزیزم من تازه به دوران نیستم و این چیزا برام مهم نیست یک زمانی دختر خان بودم اگه حالا این جام شرایطم عوض شده نه اصالتم
عصبی زد رو میزد گفت:
_آرشاوین
آرشاوین خونسرد گفت:
_آروم.باش عزیزم
نگاهی ب من انداخت
-دیگر بحثی تو این خونه نباشه




مشغول خوردن غذاشدم بعد از شام ایسا و آرشاوین رفتن طبقه ی بالا
بی کاری حوصله ام رو سر برده بود رفتم سمت اتاقم از پشت پنجره نگاهی به حیاط انداختم
بارون داشت نم نم می‌بارید چراغ های پایه ی کوتاه حیاط روشن بودن آهی کشیدم
دستمو روی شیشه گذاشتم گاهی چه زود میگذره
بغض نشست توی گلوم به دست چپم که روی شیشه بود نگاهی انداختم انگشتی که توش انگشتر نبود رو لمس کردم
پوزخندی به جای خالی انگشتر زدم وزیر لب زمزمه کردم
ازدواج مبارک
با تنی خسته رفتم سمت تختم و مثل تمام شب ها توی خودم مچاله شدم...صبح با رخُت از جام بلند شدم.نگاهی به چمدان اماده ی گوشه ی اتاقم انداختم بعد از شستن دست و صورتم رو به روی اینه نشستم
تا خواستم موهامو شونه کنم در یهو باز شد تندی از جام بلند شدم
نگاهم به ارشاوینی افتاد که اماده در پالتوی مشکی بلند تو چارچوب در ایستاده بود
هر دو بهم خیره بودیم که یکی از ابروشو داد بالا گفت : تو هنوز اماده نشدی زود باش دیره
ب تته پته افتادم نه الان اماده میشم
بدون حرفی از اتاق بیرون رفت
نفسم و دادم بیرون موهامو شونه کردم با کش محکم بالای سرم بستم .
بعد از اینکه کت و شلواری پوشیدم یه پالتوی خز به رنگ قهوه ای از روی کتم پوشیدم شال نازکی سرم انداختم چمدون بدست از اتاق بیرون رفتم .
ایسا با قدم های شمرده با اون کفشای ورنی پاشنه بلندش از طبقه ی بالا اومد پایین.





نگاهی به تیپش انداختم کت و دامن کوتاهی به رنگ قرمز پوشیده بود کلاهش و یه وری روی موهاش گذاشته بود و کیف و کفشش مشکی بود
-مردی وارد سالن شد .اقا ماشین امادست
ارشاوین از جاش بلند شد چمدون خانم و بیار مرد اومد سمت چمدونم و از دستم گرفت ایسا رفت سمت ارشاوین و دستش و دور بازوش حلقه کرد با هم از سالن بیرون رفتن
به دنبالشون راه افتادم راننده در ماشین مشکی براقی رو باز کرد
ارشاوین جلو نشست ایسا پشت چشمی نازک کرد و عقب نشست و منم رفتم و کنارش نشستم
راننده حرکت کرد نگاهم و به خیابان های سرد پایتخت دوختم
اصلا نمیدونستم کجا قرار بود بریم خودمو سپرده ام به سرنوشتم این همه تاختم جنگیدم هیچی نشد
حالا خودمو سپردم به سرنوشت تا ببینم چکار میخواد بکنه
هر چی از پایتخت دور میشدیم درخت های سرسبز بیشتری نمایان میشدن
انقدر غرق خودم بودم که ندیدم دوتا ماشین داشتن ماشین ما رو اسکرت میکردن
بعد از چند ساعت ماشین کنار یه در بزرگ ایستاد
چند تا بوق زد چند دقیقه نگذشته بود که درهای بزرگ حیاط باز شد
ماشین داخل حیاط رفت همین که ماشین ایستاد
مردی تند امد سمت ماشین و در سمت ارشاوین و باز کرد






مردی هم در سمت مارو ..هر دو تا کمر خم شدن
گفتن خوش امدین اقا ...
ارشاوین سری تکون داد ...
نگاهی به ساختمون بزرگ جلوی روم انداختم مردی با لباسهای اسپورت از پله ها اومد پایین
با صدای بلند و پر انرژی گفت:به به سرورم از این ورا و تا کمر خم شد
وقت صاف شد دستی به کمرش گرفت و گفت:از ابهتتون کمرم گرفت اقای سیاست مدار
-کمتر مزه بریز
مرد دستشو رو چشماش گذاشت اطاعت میشود سرورم
اومد و ارشاوین و محکم بغل کرد
-خوشحالم که اومدی
ازش فاصله گرفت اومد سمت ما لبخندی زد
-به ایسا بانو
ایسا دستشو دراز کرد برای دست دادن مرد خم شد و سرانگشتان ایسا رو بوسید از جاش بلند شد
نگاهی به من انداخت یکی از ابروهاشو بالا داد و گفت :معرفی نمیکنی ارشاوین نکنه تجدید فراش کرده ای یا حرمسرا زدی
ارشاوین دستش رو، روی شونه ی مرد گذاشت و گفت:
_ سام ساکت باش این ندیمه ی ایسان هست
سام ابرویی بالا انداخت وگفت:
_یادم رفته بود شما آدم خاصی هستی اما این دختر روسی رو از کجا پیدا کردی؟
ارشاوین متعجب گفت:
_تو از کجا فهمیدی روسیه؟
خیر سرم همش در حال رفت و امد ب این کشور هستم از چهره و لهجشون به راحتی تشخصیشون میدم
روشو کرد سمتم و ب زبان روسی گفت:
_ اسمتون چیه؟
منم متقابلا ب روسی صحبت کردم گفتم:
کاتیا هستم
سری تکون داد و گفت:
_فارسی که بلدی؟
به فارسی گفتم:
پدرم ایرانی هست
دستمو ب گرمی فشرد و گفت :
_خوش اومدین بفرمائید داخل


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 155 الی 158 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب