فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 159 الی 162

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 159 الی 162

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol

همه باهم به سمت ساختمون رفتیم
سام جلوتر رفت ودر سالن و باز کرد
ارشاوین پرسید:
_بقیه نیومدن؟
-فعلا نه ولی تا شب می‌رسن
_حتما صبحانه نخوردین
بعد از صبحانه اتاقی و بهم نشون داد و گفت:
این اتاق شماست بانوی روسی
تشکر کردم و وارد اتاق شدم
کمی بعد ارشاوین امد داخل اتاق
سینه به سینه ی ارشاوین شدم دست شو دور کمرم حلقه کرد فاصله ی بینمون رو از بین برو سرم و بلند کردم متعجب نگاهی بهش انداختم:
نفس های گرمش ب صورتم میخورد
نگاهش رو به چشمام دوخت گفت:
حواست جمع کن و کم تر با دیگران گرم بگیر و هم صحبت شو
سری تکون دادم
سرش اومد پایین لباش فقط اندازه یه بند انگشت با لبام فاصله داشت
چشمامو بستم که صداش که کنار گوشم بلند شد
_ نه...خوشم امد،افرین،فکر می کردم چموش بازی در بیاری
چشمام رو باز کردم ازم فاصله گرفت و رفت دستمو روی قلبم گذاشتم هنوز گرمی دستش رو کمرم حس می کردم
از اتاق خارج شدم و به سمت سالن رفتم تعدادی زن و مرد توی سالن نشسته بودن
سام با دیدنم لبخندی زد و گفت:
_خوش امدی
با خوش امد گویی سام نگاه ها متوجه من شد
سرم و پایین انداختم و سلام کردم
_کاتیا از اشناهای ارشاوین هستن
با این حرف سام سرم و بلند کردم و بهش نگاهی انداختم
لبخندی زد و مهربون بودنش یهو منو یاد مسیحا انداخت دلم براش تنگ شده بود اما کی به دل من اهمیت می داد؟
رفتم روی مبل نشستم
سام گفت:
_خوب امشب خوب استراحت کنید ک فردا مسابقه بزرگی داریم ببینیم کی امسال برنده است




ارشاوین گفت:من رو معاف کن حوصله ندارم
_تو هر سال که میای همین رو میگی یاد بگیر پسر اسب سواری عالمی داره قرار مسابقه فردا رو گذاشتن
خیلی دلم میخواست اسب سواری کنم شب زود همه برای خواب رفتیم
صبح آماده کنار بقیه ایستادم به دشتی که برای اسب سواری قرار بود بریم فکر کردم
همه سوار ماشين ها شديم بعد از طي كردن مسافتي به يه منطقه ي آزاد و وسيع رسيديم
تا چشم كار ميكرد درخت و سبزه های که پائیز رنگا رنگشون کرده بود از ماشين پياده شديم قسمتي رو براي نشستن خانواده ها درست كرده بودن
همه با ديدن سام دست زدن همراه سام به سمت جایي كه اسب ها بودن رفتيم
سام رفت سمت اسبي و دست به يالش کشید
تمام اونايي كه ميخواستن اسب سواري كنن وارد اتاقك هاي كوچكي می شدند و بعد چند دقيقه آماده بيرون می اومدن
همراه آرشاوين و ايسا به سمت محل برگذاری مسابقه رفتيم
دوتا باديگارد دو طرف آرشاوين راه ميرفتن
بهترين قسمت كه به مسابقه نماي بهتري داشت رو به ما دادن روي صندلي ها نشستيم
داور شروع به صحبت كرد سام و ديدم كه سوار بر اسب مشكي بود دستي به سمت ما تكون داد
داور شروع به حرف زدن کرد
_ سه دوره مسابقه هست هركي هر سه دور رو بره برنده است
با سوت داور همه اسب ها شروع به تاختن كردن و كم كم از ديد محو...
دلم ميخواست منم الان سوار يكي از اسب ها بودم ، بعد از چند دقيقه اسب سوار ها نمايان شدند





صداي دست و جيغ بود همه با هيجان از جاشون بلند شدن سرم و بلند كردم تا ببينم سام كجاست
ديدم از همه جلوتره لبخندي روي لبم نشست لحظه اي كه خط پايان رو رد كرد.
نميدونم يهو چي شد اسب پريد بالا سام محكم زمين خورد آرشاوين با ديدن اين صحنه از جاش بلند شد....
نگران از جام بلند شدم ایستادم بعد از چند دقیقه بادیگارد های ارشاوین سام و لنگان لنگان اوردن سمت میزها
همین که نشست عصبی زد روی میز و گفت:لعنتی لعنتی چطور باید یه مار جلوی اسب من سبز بشه حالا با این پا نمیتونم ادامه بدم
ارشاوین دستش رو روی بازوی سام گذاشتو گفت:
_عیب نداره پسر سال بعد
-برو بابا من کلی برنامه ریخته بودم
نگاهم به مکالمه ارشاوین و سام بود که سام عصبی گفت:
اگه تو الان بلد بودی جای من می رفتی
یهو از دهنم پرید من میتونم
هر سه متعجب نگاهی بهم انداختن ارشاوین پوزخندی زدو گفت:
_چرت نگو
از حرفش ناراحت شدم جدی گفتم: اما من میتونم و توی مسابقات همیشه رتبه اوردم
سام هونطور نگاهش روی من بود گفت: _بد حرفی هم نمیزنه قبوله ببینم چیکار میکنی
ارشاوین نگاهی عصبی بهم انداخت ایسا پشت چشمی برام نازک کرد
سام از جاش بلند شد و گفت: همراه من بیا
از هیجان زیاد قلبم محکم خودشو به قفسه سینه ام میزد همراه سام سمت اتاقک ها رفتیم





برو به مردی گفت: لباس بیاره
مرد بعد از چند دقیقه همراه با لباس برگشت لباسارو داد دستم وارد اتاقک شدم موهامو با کش سفت بستم لباسارو پوشیدم کلاه رو سرم گذاشتم و از اتاق بیرون اومدم صدای داور بلند شد که دوره ی دوم شروع شده
زود باش دختر
بسم الله ی گفتم و سوار اسب شدم...
‎کلاه رو روی سرم محکم کردم زیرگردن اسب زدم
سام گفت :برو دختر ببینم چیکارمیکنی ؟
دستی براش تکون دادم رفتم پشت خط مسابقه کناربقیه اسب سوارا ایستادم
‎همه با پوزخند و تمسخر نگاهم میکردن سرمو بلند کردم
نگاهم به آرشاوین افتاد که پا روی پا انداخته بود
باسوت داور و پرچمی که پایین اومد. همه شروع به حرکت کردیم
‎اسب خوب و تازه نفسی بود
انقدر اسب سواری برام لذت بخش بود. که یادم رفته بود برای چی اینجا هستم و باید مسابقه رو ببرم فکر میکردم رو ابرها هستم
‎باتمام سرعت توی خطی که برای مسابقه تعیین کرده بودن میدویدم با هردویدن اسب یال های بلندش توی هوا به رقص درمیآمد‎چیزی به خط پایان نمونده بود ‎من و یه نفر دیگه ازهمه جلو بودیم هردو همزمان به خط پایان رسیدیم‎از اسب پایین پریدم سام به سمتم اومد و گفت :آفرین خوب بود
‎آرشاوین و آیسا از جاهاشون تکون نخوردن
همون مردی که با من به خط پایان رسیده بود به سمتمون اومد و گفت اینو از کجا کردی...
سام نگاهی جدی بهش کرد و گفت :سرت به کار خودت باشه به فکر دور بعدی باش
‎همون مرد پوزخندی زد و گفت تو نگران نباش از همین الان خودتو بازنده بدون تا حالا نشده یه ضعیفه از من
برده باشه
‎_برو عزت زیاد
‎مرد ازمون فاصله گرفت با اعلام داور برای بار دوم سوار اسب شدم
‎صلواتی زیر لب زمزمه کردم
سام دستشو تو هوا به نشونی پیروزی مشت کرد


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 159 الی 162 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب