فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

کمی زندگی کنیم

کمی زندگی کنیم

ویرایش: 1396/1/1
نویسنده: chaampol
یادتون میاد اولین باری که دلتون نمیخواست تموم بشه کی و کجا بود؟ من اولین بار این حسو توی تولد موقعی که خیلی کوچیک بودم تجربه کردم. حاضر بودم تموم دندونهای شیری لقُ نیمه لقم رو بدم ولی اون شب، اون تولد، اون احساس خوب تموم نشه. اما همه اش تموم شد.
یا اون روزی که با بابابزرگ رفته بودیم خرید. بابابزرگ همیشه کلاه شاپو میذاشت. خیلی بهش میومد. همیشه تو ذهنم با همون کلاه یادش میارم. یه زنبیل قدیمی داشت، فرقی نداشت کجا میره یا با کی میره. اون زنبیل همیشه باهاش بود. حاضر بودم همه دوستای کوچه قدیمیمون رو از دست بدم ولی اون روز خرید با بابابزرگ تموم نشه.. دست های خشک و بزرگش ازم جدا نشه، اما اون روز تموم شد.

آخرین اردوی دبستان سه نفری بالای ساختمون اون اردوگاه که پشتش آبی دریا بودُ دریا، تو بغل هم بودیم و نهایت سعیمون رو میکردیم که تو لبخند زدن نفر اول باشیم تا عکاس عکس بگیره و عکس رو نگه داریم. تا اونجایی از زندگی که موهامون دیگه مشکی، خرمایی و بور نباشه. حاضر بودم سه بار عرض اون دریا رو شنا کنم ولی اونروز، اون اردو، اون لبخند، اون فشاردست عکاس روی شاتر تموم نشه.. اما اونروزم تموم شد.
اون روزی که باید اسمش رو میذاشتیم روز جهانی تخته نرد بس که بازی میکردیم و سیر نمیشدیم، همون روزی که وقتی تو حرکتت تموم میشد ونوبت تاس ریختن حریف بود ولو میشدی به سمت عقب. سمت عقبی که تا چشم کار میکرد بغل من بود و بغل من و من حاضر به هر کاری بودم که اون لحظه اونروز اون بغل برام تموم نشه. اما اون روزهم بالاخره تموم شد.

نمیخواستم هیچکدوم این روزها تموم بشن اما شدند. روزهای خوب میگذرند مثل روزهای بد. هیچی ازشون باقی نمیمونه جز چندتا خاطره و چند تا عکس از یک جایی به بعد سرعت گذر روزها میشه مثل گذر یک دقیقه، گذر ماه میشه عین گذشتن یک ساعت ناقابل و بالاخره یک روزی میرسه که سرعت گذر سالها برامون میشه به اندازه پر کردن یک لیوان آب از آبریز یخچال و سرکشیدنش.

اولین روز بهار یعنی کم شدن یکسال دیگه از فرصت آدمها. فرصت برای لذت بردن، بیشتر رقصیدن، سر رفتن از روی خنده، اشک ریختن از روی شوق، هق هق کردن ازروی موعد دلتنگی فرصت برای مسافرتهایی که چشم براه ما هستند، برای آشنایی های کوچک و بزرگ جدید، برای دویدن تو راه های نرفته بنظر ترسناک و یا هیجان انگیز، فرصت برای بغل های طولانی و دست دورگردن انداختنهای وقت بی وقت، فرصت برای بهترزندگی کردن دربدترین شرایط ممکن، فرصت برای آوردن جفت شیش بعد از تاس مزخرف قبلی.. بهار یعنی یکسال فرصت کمتر. میدانی نفس کشیدن با زندگی کردن فرق دارد. کمی زندگی کنیم ..فقط همین. سال نو مبارک


منبع: کافه پاراگراف - پویان اوحدی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره کمی زندگی کنیم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: کمی زندگی کنیم ، کافه پاراگراف ، پویان اوحدی ، سال نو مبارک ، زندگی کردن ، نفس کشیدن ، اردوی دبستان