فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و دوم- الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و دوم- الف

ویرایش: 1396/1/2
نویسنده: chaampol
🔻منو بی خبر نذار...
مهربان می گوید: عطا یه سر رفت شرکتشون... بهش زنگ بزن همراهت بیاد.
گوشی هانیه را به طرفش می گیرد، خم می شود روی موهاش را می بوسد.
- اوکی... اگر باهات تماس گرفت، بهم خبر بده.
دلش می خواهد قبل از ترک خانه، نازنین را ببیند ولی باید زودتر برود.
مقصد اولش آپارتمان است. دوش می گیرد و لباس عوض می کند. بعد به سمت دفتر می راند.
با وکیلش تماس گرفته که به دفتر بیاید.
تنها چیزی که می خواهد، یک لیوان قهوه ی امریکن است و یک نخ سیگار.
قهوه و سیگار به نیمه رسیده که منشی، با ظاهری متفاوت از چند دقیقه قبل، وارد می شود.
شالِ روی سرش را جلو کشیده و آستینهای همیشه بالا زده اش را تا مچ پایین آورده.
- جناب راد...
صداش را پایین تر می برد.
- دو تا آقا می خوان شما رو ببینن.
جرعه ای از قهوه می خورد.
- کی؟ وکیلم هم اومده؟
منشی ابروهاش را به نشانه ی نه، بالا می اندازد.
- به نظرم مامور باشن.
استفهام آمیز، اخم می کند.
- مامور؟!
منشی سر تکان می دهد.
- لباسشون معمولیه ولی تابلوئه مامورن... بگم بیان؟!
با اشاره ی سر، موافقت می کند. پک آخر را به سیگار می زند و خاموشش می کند.
با راهنماییِ منشی، دو مرد، وارد اتاق می شوند.
می ایستد و جواب سلامشان را می دهد.
یکی شان، کیف پولش را باز می کند و کارتش را از همان فاصله، نشان امیرعلی می دهد.
- سرگرد ثقفی هستم از پلیس امنیت ملی ... آقای امیرعلی راد؟
سر تکان می دهد.
- بله!
مفهوم امنیت ملی را نفهمیده.
- باید به چند تا سوال ما جواب بدید.
دوباره سر تکان می دهد و به مبلها اشاره می کند.
همکارش همانطور که می نشیند، می پرسد: شما با نامدار راد چه نسبتی دارید؟!
- پدرم هستن.
ظاهرش مثل همیشه آرام و خونسرد است. باید دلیل دستگیری نامدار را بفهمد.
- خبر دارید الان کجا هستن؟
- احتمالا پیش همکارای شما!
دو مرد، به هم نگاه می کنند.
- دلیل اومدنشون به ایران چیه؟
- دلیل کاری و شخصی.
خیلی تلاش می کند کلماتش را درست انتخاب کند.
- واضح تر بگید!
اینجا نمایندگی کمپانی ماست... من و مادرم هم فعال تهران اقامت داریم... میشه کاری و شخصی.
ثقفی، پوشه ی سبز رنگی که در دست دارد را باز می کند. به محتویاتش نگاهی می اندازد و می گوید:
- شما، دو ماه و نیم قبل، به ایران اومدید... بعد از دوازده سال... مادرتون، هانیه توکلی، دو هفته
قبل اومدن؛ بعد از بیست و پنج سال... و حالا، پدرتون،... ایشون هم بعد از ده سال... چی شده که
بعد از اینهمه وقت، دوری، یه دفعه همه ی خانواده تصمیم گرفتین برگردین... اونم با فاصله، نه با
همدیگه...
ذهنش بر خلاف ظاهرش، در حال تکاپوست.
به خاطر مشکل سربازی، دچار دردسر شده اند؟ انتقال وجه از امریکا به ایران مشکل ساز شده؟
این سوال و جوابها و دستگیریِ نامدار، ادامه ی شکایتِ نریمان نیست؟!
- من، نماینده ی جدید کمپانی توی تهران هستم... اینجا هم محل کارمه... مادرم هم اومد به
خاطر من... و حالا پدرم، به خاطر ما و کارش برگشته.
- چرا با پاسپورت امریکایی اومدین؟!
شانه بالا می اندازد.
- پاسپورت ایرانی ندارم.
هر دو، پشت سر هم سوال می کنند. به امیرعلی اجازه ی فکر کردن نمی دهند.
- دقیقا کارتون توی امریکا چیه؟!
- چقدر دارایی دارید؟!
- پدرتون دوستان یهودی داره؟
- چرا ده سال ایران نیومده؟
- مگه نمی خواست بیاد پیش شما؟ پس چرا آدرس خونه ی خودش رو بلد نیست؟!
- چقدر درباره ی روابط و رفت و آمدهای پدرتون می دونید؟!
توی جمع خانواده، چقدر درباره ی مسائل ایران صحبت می کردید؟
- مشتری هاتون، بیشتر چه کسانی هستن؟
- از نماینده ها و افراد سیاسیِ دولت امریکا هم سراغ فرشهای شما میان؟
در حالِ جواب دادن به سوالات آنهاست که تلفن روی میزش زنگ می خورد.
منشی ست. وکیل دفتر بالاخره آمده.
- وکیلم اومده... می خوام ادامه ی سوالها یا از ایشون باشه یا حضور داشته باشن.
ثقفی کوتاه می خندد.
- فکر کردید اینجا هم امریکاست؟!
کم کم دارد خونسردیش را از دست می دهد.
- اصلا! متوجه فرق بین ایران و امریکا هستم... ولی فکر نمی کنم قانون این کشور، اجازه ی
حضور وکیل رو ازم بگیره.
وکیل که وارد می شود،ثقفی و همکارش می ایستند.
- مادرتون الان کجا هستن؟
اخم می کند.
- با مادرم چکار دارید؟!
- باید به چند تا سوال، جواب بدن... به روشن شدن وضعیت پدرتون کمک می کنه.
- می برمتون پیشش.
می خواهد خودش هم وقت سوال و جواب کردن از هانیه، کنارش باشد.
ثقفی خشک و آمرانه می گوید: نیازی نیست... آدرسشو یادداشت کنید، خودمون می ریم.
وکیل با چشم و ابرو می پرسد | چه خبر شده؟!|
پلک روی هم می گذارد که |صبر کن|.
روی برگه، سریع آدرس خانه ی مهربان را می نویسد.
مردِ همراهِ ثقفی، به کاغذ نگاه می اندازد و پوزخند می زند.
- این که انگلیسیه!
وکیل می گوید: من وکیل آقای راد و نمایندگی دفتر تهرانِ کمپانیشون هستم... اگر مشکلی هست،
در خدمتم.
ثقفی سری با بی اعتنایی براش تکان می دهد و به امیرعلی می گوید: آدرسو بگید، یادداشت میکنم.


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و دوم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا