فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و سوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و سوم

ویرایش: 1396/1/2
نویسنده: chaampol

تعجب کردم! یعنی کیه؟ نکنه بازم اون شروینِ بی شعوره؟ نه! اونو که مادر جون حالش رو گرفت. نکنه همون پسر داییِ امیر
باشه؟ خدا نکنه! نکنه امیره؟ هه هه! امیرِ پورشه سوار و 206 ؟ به کلاسش بر می خوره، محاله!
صبح که بیدار شدم، خواستم براي رفتن به بیمارستان و دیدنِ هستی حاضر شم که تلفنِ خونه زنگ خورد، گفتم:
- بله؟
... -
- بله؟ بفرمایید.
... -
هم تعجب کرده بودم، هم ترسیده بودم. از بچگی از مزاحم تلفنی بدم می اومد، وقتی کسی مزاحمم می شد بی خودي لرز می
گرفتم. خواستم قطع کنم که صداي نفس عمیقی از توي گوشی اومد، گفتم:
- الو؟
بازم جواب نداد. ناچار گوشی رو قطع کردم. خواستم بلند شم که بازم زنگ خورد. با دستی لرزون و اعصابی خُرد برش داشتم،
گفتم:
- بله؟
مرد گفت:
- سلام، خانم میري؟
- بله خودمم، شما؟
- من وکیلِ آقاي بخشایش هستم.
بخشایش؟
- ببخشید بجا نیاوردم؟
- معامله ي خونتون.
- آهان! درسته، بفرمایید در خدمتم.
- راستش براي واریز باقی پول می خوام ببینم شما براي سرِ ماه مشکلی ندارید؟ دیر نیست؟
- نه، به هیچ وجه. خیلی هم خوبه ممنون.
خداحافظی کردیم و رفتم توي فکر. بخشایش؟ کیه؟ چرا خواست ناشناس بمونه؟
زودي حاضر شدم و سوار بر ر
خشم از پارکینگ زدم بیرون. نبود! آخیش، ماشینِ 206 نبود، خدا رو شکر. رفتم و تا نزدیکی هاي
شب توي بیمارستان بودم. خواستم برم خونه که توي راه گفتم براي کارهاي نهایی سري به املاکی بزنم. ماشین رو همون
نزدیکی ها پارك کردم و با قدم هاي آروم به سمت املاکی رفتم. تقریبا به، رو به روش که رسیدم با دیدنِ ماشین 206
همیشگی ابروهام رفت بالا! کسی اون اطراف نبود. رفتم جلو، حرکتی نکرد. جلوتر، رسیدم بهش، سرم رو به شیشه چسبوندم و
با تموم قدرت مشغول دیدن شدم. فقط سایه اي تاریک از صندلی دیده می شد، کسی توش نبود. سرم رو بلند کردم. به اطراف
نگاهی کردم. کسی نبود. بی نتیجه از تحقیقات کارآگاهیم رفتم سمت املاکی و قبل از وارد شدنم کسی رو توي املاکی دیدم
که دستم به دستگیرش موند. خشک شدم. این، این جا چی کار می کنه؟
نگاهی به اطراف کردم. با فتحی دست داد، لبخندي زد و خواست برگرده که سریع رفتم کنار. امیدوارم دیده نشده باشم. سریع
به سمت ماشینم حرکت کردم. خوب بود توي پیچ کوچه پارك کرده بودم و دید نداشت. از املاکی که خارج شد، رفت سمت
اون ... اون ماشین ... نه! خداي من! یعنی ... یعنی این ماشین ... تعقیب و گریزا ... نامه ... خدایا! چرا تو املاکی بود؟ نکنه ...
نکنه اون خونه ي منو ... یعنی رو دست خوردم؟ نه! من خودم خونه رو فروختم، نه! سرم در حالِ انفجار بود.
به چشمام اعتماد نداشتم. چرا ... چرا داره باهام قایم باشک بازي می کنه؟ چرا؟ سوال ها همین طور توي ذهنم زیاد می شد و
من جوابی نداشتم.
ماشینش حرکت کرد، بی اراده دستم رفت سمت سوییچم و منم ماشینم رو روشن کردم. خیلی با احتیاط رفتم دنبالش. کنارِ یه
کافی شاپ نگه داشت، پیاده شد و رفت داخل. عصبی بودم، نمی دونستم چی کار کنم که حرصم خالی شه؟! چه طور به
خودش جرات داده بود این مدت اذیتم کنه؟ چه طور این کار رو باهام می کرد؟ چرا؟
«. محافظ
همیشگیِ تو » یاد
متن نامه افتادم. جمله ي آخرش
مدت کمی طول کشید تا اومد بیرون. خواستم برم جلو ولی سریع سوار شد و راه افتاد. دنبالش رفتم. بله، آقا تشریف بردن خونه
ي معامله شدمون! چشمم که باز به خونه افتاد دلتنگ شدم. با ماشینش رفت تو، در رو هم بست. موندم پشت
در. چرا؟ خیلی
دوست داشتم دلیل کاراش رو بدونم. طاقتم تموم شده بود. طاقت
این که تا فردا یا بعدا صبر کنم نداشتم. با گوشیم یه شماره
ي خونه ي قدیمیم زنگ زدم. مطمئنم شمارم رو می بینه. جواب نداد، می دونستم اگر برم و زنگ بزنم در رو باز نمی کنه.
ماشین رو تا نزدیک
دیوارِ باغ بردم جلو و پیاده شدم. مانتوم تنگ بود. از زیرش یه تونیک بلند تنم بود. مانتو رو درش آوردم،
شالمم از پشت گره زدم. نرده هاي روي دیوار باغ تیز نبود ولی بلند بود، اما براي منِ ورزشکار بالا رفتن ازش سخت نبود. با یه
حرکت
فرز و سریع پریدم بالا و روي دیوار و مقابل نرده ها ایستادم. نرده ها تقریبا تا بالاي کمرم می رسید. کمی شک داشتم
که می تونم یا نه! ولی دل رو زدم به دریا و پریدم بالا، نشد. کفشم لیز بود و سر می خوردم. چاره اي نداشتم.

ادامه دارد...


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی