فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و پنجم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و پنجم

ویرایش: 1396/1/3
نویسنده: chaampol

رفته رفته خندم رفت و شد قطره اشکی و ریخت پایین. دلم براش تنگ شده بود.
نمی فهمیدم ولی الان با دیدنِ دوبارش قلبم داره بی قراري می کنه.
حوصله ي خونه رفتن رو نداشتم، رفتم بیمارستان. دیدنِ هستی خوشگله حالم رو خوب می کرد. دو ساعتی کنارِ هستی و
مادرش موندم و برگشتم خونه. توي راه بودم که رفتم فروشگاه براي خرید. خیلی وقت بود براي خونه خرید نکرده بودم.
ماشین رو توي پارکینگش پارك کردم و وارد شدم. از بچگی عاشقِ خرید کردن بودم، هر چی به دستم اومد برداشتم. از چیپس
و پفک گرفته تا گوشت و مرغ. دوست داشتم زندگیم رو دوباره از نو بسازم، خیلی وقت بود یه غذاي درست و حسابی نخورده
بودم. جلوي صندوق دار ایستاده و منتظر بودم تا براي حساب کردنِ خریدام نوبتم بشه که صدایی از پشت بهم سلام گفت.
صداش ناآشنا بود، به خیالِ این که با من نیست جوابی ندادم و حتی به عقب هم برنگشتم. گفت:
- سلام عرض کردم نیلوفر خانم.
دیگه از فضولی در حال مرگ بودم. سریع برگشتم عقب و با دیدنش جا خوردم. شروین بود، پسرعمم. نگاهم رو ازش گرفتم.
شروین گفت:
- جوابِ سلام واجبه ها.
- به کسی که صلاح بدونم جواب می دم.
پسر گفت:
- شروین ولش کن.
نمی دونم صداي کی بود ولی یه کم آشنا می زد. برگشتم و نگاش کردم. قیافش بد جور آشنا می زد. آهان! نیما بود. نیما نگام
رو که دید فقط سري تکون داد. منم فقط سرم رو تکون دادم و دوباره برگشتم و رفتم جلوتر و خریدهام رو گذاشتم روي میز
صندوقدار. داشت حساب می کرد که بازم شروین شروع کرد و گفت:
- فروشگاه رو که جمع کردي دختر! این همه خرید؟ نکنه پارتی گرفتی دختر!
با خشم برگشتم سمتش. خودش رو جمع کرد و لبخند محوي زد و گفت:
- بابا من همین جا ازت معذرت می خوام دختر دایی، اگه بابت چند وقت پیش ازم ناراحتی که اون قضیه حل شد و منم جلوي
مادر جونت به غلط کردن افتادم.
با بهت برگشتم سمتش و گفتم:
- شما مگه مادر جون رو دیدید؟
- هه! خانوم رو! منو مجبور کردن به شخصه به حضور برسم و به غلط کردن بیفتم، منم که متواضع! سریع غلط رو کردم و
قضیه حل شد. الانم از دست
من دلخور نباش دختر دایی، پدر و مادرامون با هم مشکل دارن، ما که مشکل نداریم.
حرفی نزدم و سکوت کردم. مادر جون اینا رو به من نگفته بود! پولِ خریدا رو حساب کردم و خواستم برم که نیما گفت:
- به مادر جون سلام برسونید.
برگشتم عقب. چشماش یه جور غم داشت، نمی فهمیدمش. نگام تو نگاه
غمگینش غرق شد، چشماش مثلِ خودم بود، غمگین
و پر از حسرت و ناراحتی. با صداي شروین حواسم برگشت و نگاهم رو ازش گرفتم.
شروین:
- ببخشید وسط نگاه هاتون، من خسته شدم نیما خان، اینا سنگینه.
نیما نگاهی بهش کرد و خواستن راه بیفتن که آروم گفتم:
- مادر جون فوت کرده.
هر دوشون ایستادن. پشتشون به من بود. یعنی واقعا اینا نمی دونستن؟ یعنی هیچکی نمی دونه؟ خاك بر سرم! خُب معلومه
کسی نمی دونه، من به کسی نگفتم.
نیما با بهت برگشت سمتم و گفت:
- چ ... چی گف ... تی؟
سرم رو پایین انداختم و گفتم:
- مادر جون فوت شده.
شروین:
- کی؟
- نزدیک
دو ماهه.
- واي! خداي من.
نیما اشکش ریخت، باور نمی کردم این قدر راحت اشک بریزه، باور نمی کردم براي فوت مادر جون اشک بریزه! باورش سخت
بود.

ادامه دارد...
.
.
.

همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی