فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و هفتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و هفتم

ویرایش: 1396/1/4
نویسنده: chaampol

دوباره صدا رو کم کردم و گفتم:
- شما از کی با مادر جون در ارتباط بودي؟
- از تقریبا همون اوایل که روابطا قطع شد.
- من تعجب می کنم، مادر جون چیزي رو از من مخفی نمی کرد.
نیما لبخندي زد و گفت:
- شما که باهاش زندگی می کردي باید خوب اخلاقش رو بدونی که چیزي رو وقتی قسمش بدي به کسی نگه، محاله بگه.
درسته؟
آره! راست می گه. مادر جون سرش می رفت ولی قولش و قسمش نمی رفت. سکوت کردم. بعد از مدتی گفتم:
- شما کارتون چیه؟
- این جا فعلا کار دایمی ندارم، پروژه قبول می کنم ولی کارِ اصلیم خارج از کشوره. اصلا زندگیم اون جاست.
ابروهام رفت بالا و گفتم:
- پس ببخشید ولی براي چی برگشتی این جا؟
نگام کرد و لبخند زد. نگاهش صادقانه بود، پاك بود، لبخندشم مهربون بود. لبخندي زدم.
نیما گفت:
- چیز مهمی بود که باعث شد برگردم و از زندگیم بزنم.
نگاهم گیج شد. منظورش چیه؟ دیگه حرفی نزدیم و حدود یه ربع بعد رسیدیم. پیاده شدم. آب، گلاب و گل هایی که قبل از
رفتن به محلِ قرار با نیما خریده بودم رو از صندلی پشت برداشتم و قفلِ ماشین رو زدم. نیما دستش رو آورد جلو. گل ها رو
دادم دستش. همراه هم تا مزارش رفتیم و نشستیم. آب رو روي سنگ ریختم، بازم اسمش روي سنگ داشت عذابم می داد.
بعد از تمیز کردنش گلاب رو ریختم. بوي گلابِ روي سنگ رو دوست داشتم. حس می کردم مادر جونم خوشحاله. گل ها رو
از زمین برداشتم و بازم بدون پر پر کردنشون روي اسمِ مادر جون ریختم.
نیما:
- می شه چند لحظه منو تنها بذاري؟
- آره، حتما.
بلند شدم و رفتم سرِ خاك پدرم که تقریبا همون نزدیکیا بود. با مابقی آب سنگش رو شُستم و یه شاخه گُل رز رو روش
گذاشتم. در حالِ درد و دل با بابا بودم که یه جفت پا جلوم ظاهر شد. سرم رو بالا گرفتم و نیما رو دیدم. چشماش قرمز بود،
چشماي منم.
نشست و گفت:
- عموئه؟
- آره، بابامه.
- مادرت این جا نیست؟
- نه، توي یه امامزاده ست.
- خدا رحمتشون کنه.
- می کنه، همشون خوب بودن.
- وقتی مادر جون خبرِ فوت
عمو رو چند سال پیش بهم گفت، خیلی ناراحت شدم. برات متاسفم.
- مرسی، بذار منم برم سرِ خاك مادر جون بعد میام که بریم!
- اوکی.
بلند شدم و داشتم براي مادر جون فاتحه می فرستادم که سایه اي روي سرم افتاد. فکر کردم نیماست ولی با صداي سلامش
تعجب کردم. امیر بود.
- سلام، این جایی؟
- سلام، تو این جا چی کار می کنی؟
- مامان گفت بیارمش.
نگاهی به اطراف کردم، از دور دیدمش. نیما هم داشت می اومد طرفمون. واي! همین رو کم داشتم. نیما رسید و کنارم ایستاد،
امیر با تعجب داشت نگاش می کرد.
امیر گفت:
- کاري دارید جناب؟
نیما گفت:
- بله، شما؟
- من! شما؟
نیما لبخندي زد و گفت:
- من پسر عموي این خانم هستم، حالا شما؟
- من ... منم دوستشم.
ابروهام پرید بالا، دوست؟
امیر گفت:
- یعنی ... دوست خانوادگی هستیم.
امیر اخماش ناجور تو هم بود! نمی دونم چرا از ناراحتیش نه تنها خوشحال نشدم بلکه کلی هم کیف کردم، یعنی امکان داره
روم حساس باشه؟
نیما دستش رو برد جلو و گفت:
- خوشوقتم.
امیر با تردید باهاش دست داد و گفت:
- همچنین.
- بریم نیلوفر خانم؟
- نه، اجازه بده با آنا جون سلام و علیک کنم، بعد می ریم.
امیر بد جور ناراحت و کلافه بود، گفت:
- با هم اومدید؟
- بله.
امیر رو کرد به نیما و گفت:
- شما ماشین ندارید؟
- چرا، خونه ست.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت پنجاه و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی