فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و سوم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و سوم - الف

ویرایش: 1396/1/4
نویسنده: chaampol
🔻عطا همانطور که ساکها و چمدانها را از ماشین بیرون می کشد، می گوید: گفتم این دو تا دختر
بمونن... عمو علی! دیوونتون نکردن توی تاکسی؟!
امیرعلی لبخند می زند. نهال، چینی به دماغش می دهد.
- چیه؟ حسودیت میشه خجالت می کشی مثل ما راحت باباتو بغل کنی؟!
امیرعلی نزدیک هانیه می شود.
لعنتی! هنوز وقت حرف زدن، مستقیم و خیره نگاه نمی کند. چشمهاش مدام می روند روی صورت
و شانه ی هانیه و بعد زمین... دوباره صورت و شانه و زمین...
- سلام هانیه خانوم!
هانیه گفتن هاش هنوز مثل قدیم است! با الفِ کشیده!
با لبخندی که نمی داند غیر از حسرت و نوستالژی و دلتنگی، چیزی هم ازش مانده یا نه، می گوید:
- سلام... رسیدن به خیر... قبول باشه.
طعم هول کردنهای هجده سالگی را زیر دندانِ احساسش مزه می کند.
لبخند آرام امیرعلی باعث می شود حس کند شاید اشتباه گفته |قبول باشه|.
- ممنونم... نمی دونم چطور تشکر کنم به خاطر اینکه این دو هفته پیش عزیز بودین.
مهربان، سرحال ولی به سختی همان چند پله را بالا می آید. نازنین و شکوه، دو طرفش می روند و
کمکش می کنند.
- امیرعلی کجاست؟
نگاه امیرعلی هم به مهربان است.
- کار داشت... از صبح رفته دنبال کاراش.
مهربان می گوید: یه گرفتاری پیش اومده... ببین تو و رضا می تونین کمکی بکنین عزیز؟
امیرعلی، جای شکوه را می گیرد و به هانیه نگاه می کند.
- ایشالا خیره... چی شده؟!
دنبال نشانی از نگرانی و توجهِ سالهای دور می گردد.
مهربان، دست می گذارد روی دست امیرعلی که روی بازوی مادر گذاشته.
- بذار از راه برسیووو
شکوه، دو تا از چمدانها را که عطا روی زمین گذاشته، برمی دارد.
امیرعلی به شکوه نگاه می کند.
- حاج خانوم! باز شما چیز سنگین برداشتی؟!
دست مهربان را روی بالکن، کنار هانیه رها می کند . پایین می رود.
- من هستم... شما بفرما بالا.
لحنش مهربان است و آرام. مثل خار گلی که ناغافل توی انگشت می رود، هانیه سوزشی روی
قلبش حس می کند.
شکوه به مهربان و هانیه لبخند می زند.
سعی می کند در جواب او، لبهاش را کش بدهد.
یاد پسرش می افتد... باید به خاطر امیرعلی تحمل کند... اگر امیرعلی نبود، حتما از آن خانه و مردِ
غریبه شده ی پیش روش فرار می کرد.
مردِ غریبه؟!
امیرعلی غریبه شده؟! همه ی این شهر و آدمهاش غریبه شده اند!
نه! خودش غریبه شده با این آدمها؛ این شهر...
همانطور که همه ی این دو هفته، احساس غربت کرده... توی مغازه ها، خیابانها، امامزاده ها و بازار
تجریش، که هر بار با ایران خانوم و مادرش سوار اتوبوس می شدند و برای زیارت می رفتند،
گشتی هم در بازار باصفاش می زدند.
همشهری ها و هم وطن بودن، انگار دیگر به هم زبان بودن نیست. همین که می فهمند سالهاست
از وطن دوری، می خواهند سرت کاله بگذارند. با جنس نامرغوب؛ قیمت چند برابر...
بریم تو مادر... انقدر فکر و خیال نکن... علی و رضا، هر کاری بتونن برای شوهرت می کنن.
در دل پوزخند می زند. فکرش کجاست و ایران خانوم خیال می کند دلشوره ی نامدار را دارد!
***
غروب، امیرعلی آمده دنبال هانیه. نیم ساعت مانده.
از دیدار کوتاه وکیل با مسئول پرونده ی نامدار و نامشخص بودن وضعیتش گفته. امیرعلی به
سفارش مهربان، قول داده کمکشان کند.
برای صبح قرار گذاشته اند تا وکیل نامدار را ببیند و از جزئیات مشکلش مطلع شود؛ شاید راهی
برای آزاد کردنش پیدا کنند.
آنها که رفته اند، همچنان در خانه، میان عطا و امیرعلی و امیررضا، در مورد نامدار صحبت ادامه
دارد.
نازنین و نهال، شام را آماده می کنند. عروسها، حرف و تعریف از سفر، زیاد دارند.
مهربان با حسرت به حرفهایشان گوش می کند... مسجد النبی... کعبه... بقیع...
لبخند به لب، نفس بلندی می کشد و در جواب، فقط می گوید |خوش به سعادتتون!|
- اولین نظر که چشمم به کعبه افتاد، سالمتی شما رو خواستم و عاقبت به خیریِ بچه ها رو...
عطا با شیطنت از شکوه می پرسد: منم جزء بچه ها حساب کردین شکوه جون؟! مامانِ من که
اصلا به روی مبارک نمیاره من دارم پیر میشم!
شکوه، با محبتی مادرانه می گوید: پس چی که حسابت کردم! خانوم سمایی می گه کسی که اولین
بار میره مکه، اولین نظرش به خونه ی خدا، هر چی ازش بخواد، حاجت روا میشه... ایشالا به حق
بزرگی خودش، هر سه تاتون سفیدبخت بشین.
مهربان با نگاه و لبخندی معنی دار، به عطا چشم دوخته.
- ایشالا!
عطا ابرو بالا می اندازد.
فعلا که بازارِ نازنین خانوم گرمه!
نهال با آرنج به پهلوی نازنین می زند و ریز می خندد.
مهربان، آرام به عطا می گوید: بازار تو هم گرم میشه... میوه ی تو هنوز کاله!
عطا چشمک می زند و آرام جواب می دهد: نرسیده هم قبول داریم! از بس شیرینه!
مهربان با پشت دست، آرام به شانه ی او می زند.
- پدر صلواتی! حیا کن!
امیررضا دو بسته کوچک لواشک از ظرف روی میز برمی دارد و همانطور که از زرورق خارج می کند،


ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و سوم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و سوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا