فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و سوم - ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و سوم - ب

ویرایش: 1396/1/4
نویسنده: chaampol
خندان می پرسد: پچ پچ برای چیه؟!
مهربان گذرا به نازنین و نهال نگاه می اندازد.
- هیچی عزیز!... امر خیره!
نازنین بلند می شود، همراه خودش نهال را هم بلند می کند و به آشپزخانه می برد.
شکوه می پرسد: خانوم سمایی زنگ زده؟!
عطا می خندد.
- در اینکه قرارداد داره ماهی چهار تا خواستگار زیرخاکی برای نازنین بفرسته که شکی نیست!
شکوه، دلخور می گوید: امیرجان! اونم از سر خیرخواهی و ثوابشه، اگه کاری می کنه.
امیررضا، همانطور که لواشکهای ترش را می جود، می گوید: باز یه نابغه ی دیگه؟!
عطا می خندد. بهار، برای پدر و پسر لب می گزد.
مهربان می گوید: این یکی رو خانوم سمایی نفرستاده...
نازنین که تمام مدت، دست نهال را رها نکرده، با استرس فشاری به انگشتهای او می آورد.
نهال زیرلبی غر می زند: دسته ها! داغونش کردی!
شکوه لحظه ای فکر می کند.
از در و همسایه س؟!
مهربان جلوی حدس و گمان های او را می گیرد.
- نه... خواستگارش، پسر هانیه ست.
امیررضا متعجب می پرسد: امیرعلی؟!
بهار تکرار می کند: امیرعلی؟!
شکوه هم تعجب کرده ولی فقط نگاه می کند.
مهربان بهش نگاه می کند و چشم می دوزد به امیرعلی.
- آره... امیرعلی، پسر هانیه.
نهال، به بیرون سرک می کشد ولی نازنین، منتظر شنیدن صدای مادرش، بی حرکت خشک شده.
اخمهای شکوه در هم می رود.
- صد سال دیگه هم دخترم روی دستم بمونه، اینطوری شوهرش نمی دم...
پاهای نازنین، سست می شود. می دانست... شکوه را می شناسد... طرز فکرش را می داند.
عطا با لحنی شوخ می پرسد: مگه چشه شکوه جون؟! مردم، پسری با همچین موقعیت، رو هوا می
زنن!
شکوه اما جدی ست.
- مردم خیلی کارا بکنن... اصلا ما چه می دونیم اینا چه جور فامیلی هستن؟! اصل و نسبشون
چیه؟!... چه می شناسیم اون سر دنیا چطور زندگی می کنن؟!
امیررضا ملایم می گوید: البته ما از قدیم، خانواده ی هانیه خانومو می شناختیم... الانم با اینکه
سالهاست ایران زندگی نمی کنه، اعتقاداتشو حفظ کرده...
شکوه با سرسختی در موضع خودش مانده.
چه می دونیم داداش؟! آدم تو این دوره زمونه، به چشم خودشم اطمینان نداره... حالا مگه میشه
با یه هفته نشست و برخاست باهاشون، حکم داد اونجا هم رفتار و کردار و اعتقاداتشون همینه که
به ما نشون دادن؟!
با چشم به آشپزخانه اشاره می کند.
- نازنین عاطفی و حساسه... بچه م حلال حروم و محرم نامحرم سرش میشه... آبش با این جور
خانواده ها تو یه جوب نمیره...
خیره می شود به امیرعلی.
- علی آقا هم می دونه... من دخترمو به راه دور نمی دم... اونم کجا؟! اون سر دنیا... آمریکا!
نازنین، بغض کرده، به زمین خیره مانده.
نهال بغلش می کند و کنار گوشش آرام و پر از دلگرمی می گوید: غصه نخور خواهری... ایشالا
درست میشه...
نازنین، بی حرف، سفره را به دستش می دهد و زیر قابلمه ی خورش را خاموش می کند.
می تواند مقابل مادرش بایستد و حرف دلش را بزند؟! کاری که نه تنها تا به حال انجام نداده، که
حتا جرات ندارد درباره اش فکر کند.
ولی امیرعلی... مگر می تواند از تنها خواسته ی زندگیش بگذرد؟!
شاید بقیه بتوانند شکوه را راضی کنند تا نیازی به رودررویی با او نباشد.
***
از حمید می خواهد او را به دفتر امیرعلی ببرد. صبح هر چه به امیرعلی اصرار کرده همراهش برود،
رضایت نداده. می داند نمی خواهد مادرش را درگیر رفت و آمدهای وکیل و بازداشتگاه کند ولی
رفتارش روز به روز بیشتر شبیه نامدار می شود؛ قاطع و طالب مدیریت ... اما بر خلاف نامدار، با
محبت!
نمی تواند بیکار بنشیند تا وکیل جدید، با طمانینه کارها را پیش ببرد.
حمید مثل همیشه، فقط می گوید |چشم| و به طرف دفتر می راند.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و سوم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا