فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و چهارم - الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و چهارم - الف

ویرایش: 1396/1/4
نویسنده: chaampol
🔻وارد دفتر که می شود، بی توجه به اینکه اولین بار است دفتر کار پسرش را می بیند، جواب سلام
منشی را می دهد و سراغ امیرعلی را می گیرد.
- اتاق آقای راد کجاست؟
منشی کمی تعجب می کند.
- عذر می خوام... شما؟!
حرصش می گیرد از حواس پرتیش.
- ببخشید!... من مادرشون هستم.
لبخند منشی هم دوستانه می شود، هم پوزش خواهانه.
- وای شما ببخشید! آقای راد جلسه دارن... اگه امکانش هست، منتظر بمونید.
سر تکان می دهد و روی مبل می نشیند. جلسه اش حتما با وکیل است دیگر؟
چند دقیقه بعد، در اتاق باز می شود. مردی خوش پوش، بیرون می آید و پشت سرش امیرعلی که
برای بدرقه ی مهمانش آمده.
هانیه می ایستد. امیرعلی متعجب از دیدنِ او، جلو می رود.
- مامان! شما اینجا چیکار می کنی؟!
وکیل، مودبانه سلام می کند.
امیرعلی معرفی می کند: آقای مودتی، وکیل نامدار... ایشون هم مادرم.
هانیه سعی می کند اول ادب را به جا بیاورد، بعد نگرانیش را بروز بدهد.
- خوشوقتم... آقای مودتی!... کاری همسرم چطور پیش میره؟! امیرعلی گفت تونستید باهاش
ملاقات کنید.
مودتی سرش را خم می کند.
- بله... دیروز نیم ساعت تونستم باهاشون دیدار داشته باشم... حالشون خدا رو شکر خوبه...
پیگیر کارهاش هم هستیم... ولی یه چند روزی زمان می بره تا به امید خدا آزاد بشن.
جرمش چیه؟!
مودتی به امیرعلی نگاهی می اندازد.
- والا... اتهام اولیه شون... اقدام علیه امنیت ملی و ارتباط با افراد وابسته به سازمانهای جاسوسی بوده...
چشمهای هانیه از تعجب و وحشت گرد شده.
مودتی، سریع جمله ی بعدش را می گوید: ولی سندی دال بر این اتهام ندارن...
دستهای هانیه، مشت می شوند.
- آقای وکیل! ازتون خواهش می کنم همه ی تلاشتونو بکنین تا آزادش کنن... هر کاری نیاز باشه
انجام میدیم... همسرم فرد معتبر و شناخته شده ایه... ولی مطمئنم هیچ دوستی و ارتباطی با دولت
امریکا و سیا نداره...
می گوید و همان لحظه به اطمینانش شک می کند. هیچ شناختی از کارها و فعالیتهای نامدارِ
همیشه ساکت و تودار، ندارد! ولی ارتباط با جاسوسها هم... نه! نامدار نمی تواند!
امیرعلی شانه های مادرش را می گیرد.
- مامان! معلوم شده که نامدار نه جاسوسه و نه دوستانش جاسوسن! آقای مودتی دنبال کارهای
مربوط به آزاد شدن نامدار هستن... همین چند روزه، این ماجرا تموم میشه.
مودتی هم تایید می کند.
- بله خانوم... امروز صبح براش قرار وثیقه صادر شده.
او هم مثل امیرعلی وقتی شنید، نمی داند وثیقه و قرار وثیقه چیست.
امیرعلی توضیح می دهد: گفتن پول بدیم تا آزادش کنن.
هانیه سریع می گوید: اوکی... هر چقدر باشه میدیم...
مودتی لبخند می زند.
- البته مبلغ وثیقه بالاست... ولی شما نگران نباشید.
سر تکان می دهد.
مودتی به امیرعلی نزدیک می شود.
- میشه چند لحظه خصوصی صحبت کنیم؟!
امیرعلی به هانیه می گوید | مامان! شما برو توی اتاق من... مهمون دارم... الان منم میام.| و
همراه مودتی به طرف در دفتر می رود.
هانیه به در نیمه باز چند ضربه می زند و وارد می شود.
با دیدن امیرعلی، همانجا خشکش می زند.
امیرعلی می ایستد و سلام می کند. صدای صحبتشان را شنیده.
آب دهانش را فرو می دهد و جلو می رود.
- سلام... نمی دونستم شما اینجایید.
امیرعلی لبخند آرامی می زند.
- اومده بودم با وکیل همسرتون و امیرعلی صحبت کنم.
سری تکان می دهد. فکرش به هم ریخته. دیدن غیر منتظره ی امیرعلی، میان آشفتگی شنیدنِ حرفهای وکیل...
فقط نگاهش می کند. حرفی برای گفتن به فکرش نمی رسد.
امیرعلی منتظر می شود اول هانیه بنشیند، بعد روبه روش می نشیند.
- نگران نباشید هانیه خانوم... مشکلشون حل میشه.
نگاه می کند به امیرعلی که به میز چشم دوخته. هنوز هم نمی خواهد نگاهش کند...
بعد از اینهمه سال، اینهمه تغییر، فقط دو چیزش مثل قدیم مانده؛ هانیه گفتن هاش... و حجب و حیای چشمهاش.
فقط همین
از آن وقت ها شده که فقط می تواند در فکرش صحبت کند. از آن وقتها که زبانش قفل شده.
سالهاست در فکرش با طرف مقابلش حرف می زند.
نامدار کجاست که ببیند این زبانِ بسته، فقط مختصِ او نیست! که دیگر نگوید | ساکت نگاه
کردنت فقط مال منه!|
منشی، فنجانی قهوه براش می آورد.
دوباره آب دهانش را فرو می دهد. باید حرفی برای گفتن پیدا کند.
- شما می تونید کمکی به نامدار بکنید؟!
امیرعلی گذرا نگاهش می کند. لبخند آرامش را تکرار می کند و خیره به انگشترش می گوید:
- اومدم ببینم دقیقا توی دیدارشون با وکیل، چی گفتن... خدا رو شکر اتهامشون اثبات نشده ست.
- نامدار جرمی نکرده... اما چهار روزه حتا نمی دونیم کجاست و چه شرایطی داره... این بی خبری،
بیشتر از هر چیز آزارم میده...
بی خبری!... سالهاست دارد در بی خبری زندگی می کند.
- شما خودتونو اذیت نکنید... قول میدم هر کاری از دستم بربیاد، برای همسرتون انجام بدم...
چرا این روزها حس می کند مزه ی روزگارش، طعم تلخ حسرت می دهد؟!

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و چهارم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و چهارم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا