فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصتم

ویرایش: 1396/1/5
نویسنده: chaampol

نیما لبخندي زد و گفت:
- ممنونم.
- خواهش، امیدوارم بتونم.
- می تونی، مطمئن باش. بازم ممنون بابت
امروز.
- کاري نکردم، خوش باشی.
- مرسی، فعلا باي.
- خداحافظ.
لبخندي زد و گفت:
- خداحافظ.
پیاده شد و رفت. بعد از چند لحظه حرکت کردم. یه راست به سمت
خونم رفتم. وارد
خونه که شدم نفس راحتی کشیدم. امروز
برام روزِ سختی بود. یه دوشِ کوتاه گرفتم، توي لپ تاپم آهنگی گذاشتم و مشغولِ حل کردن کتاب جدولم شدم، اما حواسم
هر جایی بود جز جدول و سوالاش!
چرا امیر اون برخوردا رو کرد؟ حرفاي امیر یادم اومد.
«؟ این پسر عمو از کجا در اومده »
خدایی خیلی باحال گفت! نه! اگه بهم فکر نمی کنه چرا از بودنِ نیما در کنارم عصبی شد؟! یعنی ممکنه اونم دوستم داشته
باشه؟!
«. راست می گی! اصلا به من ربطی نداره، خداحافظ نیلوفر خانم »
چرا گفت نیلوفر خانم؟ خدایا! داشتم دیوونه می شدم! نمی فهمم، منظورش رو نمی فهمم.
حرفاي نیما اومد توي ذهنم.
«. فقط می خواستم بگم اونم دوستت داره، مطمئن باش »
یعنی ممکنه حرفاش واقعیت داشته باشه؟
من یه پسرم و کاملا از رفتارِ پسرها می فهمم چی توي دل و ذهنشونه. هیچ فکر کردي چرا باهات اون طوري برخورد »
«؟ کرد
فکر که نکردم ولی فکر کنم روي کسی تعصب داشتن، باعث می شه آدم روش حساس بشه. تعصبم یه جورایی همون دوست
داشتنه! هه! دارم همه چی رو به نفعِ خودم تعبیر می کنم.
«. با غیرت بود »
یعنی فقط براي من این طوریه؟ نکنه با دختراي دیگه ... مثلا دختراي فامیلشونم همین طوره؟! شاید اصلا اخلاقش همینه! اَه!
لعنت بهت نیما که با حرفات توهم زدم! تنهایی داشت دیوونم می کرد، منم تا یه حدي صبر دارم. خدایا! چرا؟
بلند شدم و وضو گرفتم. نمازم رو خوندم. بعد از فوت
مادر جون، نمازم رو مداوم می خونم و توش تنبلی نمی کنم، حس خوبی
بهم می ده، حس می کنم با حسِ کردن وجودش ترس تو وجودم رخنه نمی کنه.
****
چند روزي از اون روز می گذره و من کامل تو خونه بودم و اصلا بیرون نرفته بودم. بعد از یه مدت کارِ زیاد وقت
استراحت بود.
داشتم فیله هاي مرغ رو توي پودر سوخاري غلت می دادم که تلفنِ خونه زنگ خورد. شماره ي خونه ي آنا جون بود. سریع
برداشتم و گفتم:
- بله؟
آنا جون گفت:
- سلام دخترم، خوبی؟
- ممنون، شما خوبید؟ آقاي سالاري، امیر آقا، خوبن؟
- همه خوبن، ممنونم عزیزم. راستش یه مهمونی گرفتم براي فردا که گفتم تو رو هم دعوت کنم.
- مهمونی چه جوري آنا جون؟ شیطون شدیا؟
آنا جون بلند خندید و گفت:
- خدا نکُشتت دختر! تو هم شیطون شدیا، خیلی وقت بود باهام شوخی نمی کردي.
- موقعیتش جور نبود آنا جون.
سکوت کردم. آنا جون گفت:
- راستش مهمونی خانوادگی نیست، فقط دوستا و همکاراي امیر و سالاریه. به مناسبت موفقیت یکی از پروژه هاي مهم
شرکتشون. امیر گفت مهمونی رو تو خونه بگیریم راحت تریم.
- آخه آنا جون من بیام چی کار؟
- یعنی چی دختر؟ خُب، هم تو دخترِ خوبمی، هم این که تو هم یه مدت توي شرکت بودي و همه ي همکارا رو هم حتما می
شناسی. همه با خانواده هاشونن.
- نمی دونم چی بگم!
مونده بودم قبول کنم یا نه؟ دوست داشتم برم و رفتار امیر رو با خودم ببینم، ولی از طرفی هم می ترسیدم امیر بهم اهمیت
نده.
- اصلا نیلوفر، من زنگ زدم بگم بیاي، ازت دعوت نکردم که داري براي من ناز می کنی دخترِ خوب! حتما باید بیاي، باشه؟
- چشم، فقط چه ساعتی شروع می شه؟
- مهمونی براي شامه دیگه، احتمالا از عصري.
- چشم، مزاحمتون می شم.
- مراحمی عزیزم، فعلا خداحافظت.
- خدانگهدارتون.
تلفن رو روي میز گذاشتم و به فکر فرو رفتم. واي! لباس ندارم. بلند شدم و رفتم سراغ کمدم. همه ي لباسام تقریبا یا برام
کوچیک بودن یا گشاد. آخه از فوت مادر جون به بعد خیلی لاغر شدم. خدایا! باید بخرم. اوه، فرداست! چرا زودتر بهم خبر
ندادید آخه؟
با بی حالی غذا رو آماده کردم و خوردم. به به! واقعا آشپز به من می گن. یه ساعتی توي اینترنت گشتم و چند تا مطلبِ علمی
هم راجع به نجوم خوندم و بعد حاضر شدم و زدم بیرون.
توي فروشگاه بودم، کلافه شدم، همه ي لباس ها وحشتناکه. یکیش دیگه خیلی باحال بود!

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید




منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی