فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و پنجم

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و پنجم

ویرایش: 1396/1/5
نویسنده: chaampol
🔻نهال اول از همه به استقبال پدرش می رود. از صورتش پیداست که شکوه ازش زهره چشم گرفته
که آرام سلام می کند.
با لبخندی خسته، جوابش را می دهد و به طرف مهربان می رود.
- سلام عزیز... احوالت چطوره؟
مهربان با محبت، دستش را که امیرعلی گرفته تا ببوسد، به نرمی پس می کشد.
- خوبم عزیز... خسته نباشی.
عطا هم سالم می کند و لیوان چای در دست، به چارچوب آشپزخانه تکیه می دهد.
امیرعلی کیفش را کنار دیوار می گذارد و به طرف آشپزخانه می رود.
همانطور که از جیب کتش، خشاب استامینوفن کدئین را درمی آورد، می پرسد: شکوه و نازنین
بالان؟
نهال می گوید: آره... صداشون که داره میاد.
نفس عمیقی می کشد و لیوان خالی را زیر شیر آب می گیرد.
- نهال... دو تا چایی برای بابات و عموت بریز... دیر کردی مادر... مریض داشتی؟
قرص را می خورد و سر تکان می دهد.
- نه... بیمارستان بودم.
امیررضا نمازش را تمام کرده، از اتاق خارج می شود.
- سلام داداش.
جوابش را می دهد و نزدیک مهربان، روی زمین می نشیند. سرش را به دیوار پشت سرش تکیه
می دهد و با دو انگشت، میان ابروهاش را می فشارد.
- تونستی بری سردارو ببینی؟
بدون اینکه به امیررضا نگاه کند، می گوید: نه... ولی تلفنی باهاش حرف زدم.
مهربان می پرسد: میشه براش کاری کرد؟
سر تکان می دهد.
- آره... ایشالا فردا، پس فردا کارش انجام میشه.
مهربان به نهال که سینی را جلوی آنها می گذارد نگاه می کند.
- خدا عوضت بده علی جان... ایشالا خودش این قدمای خیرت رو حفظ کنه و اجرشو بهت بده.
امیرعلی خیره به سقف، سکوت می کند.
مهربان می پرسد: با پسرشون می خوای چیکار کنی؟
استفهام آمیز به مهربان نگاه می کند.
مهربان می گوید: امیرعلی...
عطا به نهال اشاره می کند. نهال کنار چارچوب می ایستد.
عطا آرام می گوید: دارم میرم دنبال مامانم... یا برو بالا... یا با من بیا...
می خواهد مهربان و پسرهاش راحت به حرفهای جدیشان برسند.
- برم بالا که ترکشهای شکوه جون باز بهم بخوره؟!
- پس بدو حاضر شو!
نهال، همانطور که به اتاق می رود، لب می زند: خودت به بابام بگو!
عطا سر تکان می دهد.
- من دارم میرم دنبال مامان... نهالم با خودم می برم... زود برمی گردیم.
امیرعلی می پرسد: بیمارستانه؟
امیررضا سر تکان می دهد.
- آره... عمل داشته.
از خانه که خارج می شوند، مهربان می گوید: انگار آتیش افتاده به جون شکوه... سرِ خواستگارای
معمولیش دل تو دلش نبود... پسر هانیه که جای خود داره.
بهش که فکر می کند، او هم دلشوره می گیرد.
نازنین مثل چشمهاش براش عزیز است. با اینکه از بچگی، وابستگی خاصی به شکوه داشته، با
اینکه می داند شکوه بیشتر برای دخترها مادری کرده، تا خودش پدری... ولی دلیلی نمی شود تا
عشقش به دو دخترش کمتر از شکوه باشد؛ مخصوصا نازنین؛ با آن معصومیت و سکوت مظلومانه
که از اول در چشمهاش دیده.
- شکوه داره پیشگیری می کنه.
حواسش برمی گردد به مهربان.
- از چی؟!
امیررضا می گوید: میگم به نظرم برخورد عصبی و جبهه گیریش جلوی نازنین درست نیست...
- نمی خواد بچه ش ازش دور بشه.
- حالا مگه قراره دور بشه؟! اینم مثل اونهمه خواستگار رنگ و وارنگ دیگه ش... خرجش یه سینی
چاییه و یه ساعت مهمونی دیگه!
مهربان جواب نمی دهد.
ساکت به گفتگوی امیررضا و مادرش گوش کرده.
از تندروی و زود دستپاچه شدنهای شکوه، هیچ وقت راضی نبوده. ولی اعتراضی هم نکرده. همه را
به خاطر نگرانی های مادرانه اش می داند.
امیررضا به سینی و استکانهای چای نگاه می کند.
- این پدر صلواتی، یه بار یه کارو درست حسابی انجام نداد!
مهربان هم به جای خالی قندان نگاه می اندازد.
- روی کابینته... اگه خالیه، پرش کن.
امیررضا که بلند می شود، مهربان به صورت متفکر و چشمهای نگران امیرعلی که به گلهای قالی
خیره مانده، نگاه می کند و آرام می گوید:
- علی جان! فکر و خیال و دلواپسیِ تنها، کاری پیش نمی بره...
امیرعلی نگاهش می کند.
- بشین با نازنین حرف بزن... این دختر، احترام و حرمت مادرشو داره... هیچ وقت نمی شینه حرف
دلشو به شکوه بگه... تو بشین پای درد دلش.
امیرعلی اخم می کند.
- حرف دلش چیه؟!
مهربان به آمدن امیررضا نگاه می کند و با لبخند می گوید: حرف دلِ اونو از من می پرسی؟!
یادش نیست آخرین بار، ک ی با نازنین خلوت کرده... اصلا خلوت کرده؟!
سر درد دارد. فکرش کار نمی کند... یادش نمی آید... ولی اینبار، برای آرامش نازنین، شکوه و
خودش، باید هم با دخترش، هم همسرش صحبت کند.
امیررضا، همانطور که به امیرعلی و حالت خسته و متفکرش نگاه می کند، به جای قند، یک خرما
برمی دارد و در دهان می گذارد.

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و پنجم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و نوزدهم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى