فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

حال خوب

حال خوب

ویرایش: 1396/1/5
نویسنده: chaampol
به این جمله فکر کرده بود که حال خوب ساختنی ست
بعد با خودش گفته بود: باید بروم دنبال آن چیزها که دلم میخواهد
چشم هایش را بسته بود و از خودش پرسیده بود الان دقیقا دلم چه میخواهد...؟
یک فکر هایی از سرش گذشته بود مادی و معنوی و این جور چیزها...
باز به خودش گفته بود یکی را که بیشتر از بقیه میخواهی انتخاب کن
فکر کرده بود و فکر کرده بود و دقیق تر که فکر کرده بود فهمیده بود الان دلش یک بغلِ خوب میخواهد...
با خودش گفته بود: خب حالا که اینجور است باید بروم به کسی که خوشم می آید بگویم:
سلام من از شما خوشم می آید میشود باهم یک رابطه گرم را تجربه کنیم...؟
دقیقا این کار را کرده بود
طرف هم یک لبخند گَل و گشاد تحویل داده بود و گفته بود: به به شما خیلی دوست داشتنی هستید اما نمیشود، به فلان و بَهمان دلیل...
کِنفت شده بود ولی به روی خودش نیاورده بود...
دفعه بعد همه چیز برعکس شده بود
یک نفر از راه رسیده بود و به او گفته بود: سلام من از شما خوشم می آید میشود با هم یک رابطه گرم را تجربه کنیم...؟
او هم به طرف یک لبخند گل و گشاد تحویل داده بود و گفته بود به به شما خیلی عالی هستید اما نمیشود، به فلان و بَهمان دلیل...
طرف کِنفت شده بود و دُمش را گذاشته بود روی کولش و رفته بود... او هم نفس راحت کشیده بود...
وقت هایی هم شده بود که هر دو طرف از هم خوششان آمده بود اما یا طرف نارو زده بود یا او گند زده بود و در نهایت رابطه پوچ شده بود...
خب حالا چه مانده بود: یک مشت احتمال و شاید و این فرضیه که آن که باید بیاید می آید و یک روزی یک جایی باهم جفت و جور میشویم...
با همین سناریوی تکراری حالا سالها بود که منتظر بود
تازه این وسط ها هم عده ای پیدا شده بودند و گفته بودند منتظر نمان... درست وقتی منتظرش نیستی سر و کله اش پیدا میشود...
گیج تر شده بود چون حس میکرد سعی در منتظر نماندن خودش یک جور انتظار است...
خلاصه بلبشوی مسخره ای بود...
از جا بلند شد رفت جلوی روشویی ایستاد یک مشت آب زد به صورتش و به همه این فکر ها گفت: گمشو !
بهتر بود برود سراغ عکاسی، فیلم، موسیقی، ورزش، نوشتن، خواندن و‌ تمام کارهایی که میشد جزو علایق یک آدمیزاد باشد
حتی نگهداری از یک حیوان خانگی؛
اینجوری حداقل یک حرفی برای گفتن داشت
روحش را تغذیه میکرد
در دمِ مرگ هم شرمنده خودش نمیشد
حالا دلش بغل میخواست بخواهد...همینی بود که بود!

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید



منبع: کافه پاراگراف - پریسا زابلی پور
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره حال خوب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: حال خوب ، کافه پاراگراف ، پریسا زابلی پور ، دلش بغل میخواست ، دُمش را گذاشته بود روی کولش ، منتظر نمان ، بلبشوی مسخره