فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت آخر

رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت آخر

ویرایش: 1396/1/5
نویسنده: chaampol


خانم ها و آقایون! ممنونیم از صبوریتون، نمایش تا چند دقیقه دیگه شروع میشه، لطفا بلیط هاتون رو تحویل بدید.
-وااای دانیال کجا موند پس این مهران؟
-از من چرا میپرسی دنیا؟ شوهر توئه! زنگ بهش بزن ببین کجا موند.
-زدم چند دقیقه پیش، گفت داره میاد. تو ترافیک گیر کرده.
-خب میرسه الان دیگه.‌ -اگه نیاد چی؟
-میاد بابا. حرص نخور انقدر. یه چیزی به دخترت نمیگی مامان؟
-راس میگه دیگه مادر، میاد الان مهران.
-ولی— اِ اوناهاش!

مهران با عجله وارد سالن شد و اومد سمت من و دنیا و مامان. یه کت تکی مشکی پوشیده بود و مثل همیشه، همون مهران همیشگی بود!
-چه عجب.
-سلام داداش چطوری؟ سلام مامان خوبی شما؟
-قربونت برم پسرم، دیر کردی مادر.
-داشتیم میرفتیم تو سالن دیگه بدون تو. -آره دنیا؟
-نه بابا این دانیالو که میشناسی، خل و چله یه چیزایی میگه واسه خودش! کارای شرکت تموم شد؟
-اون که شکی درش نیست. آره تموم شد، از اون تو ترافیک گیر کردم، سر همین دیر رسیدم.
-خب دیگه بریم تو تا شروع نشده.

اولین بار نبود که ترانه اجرا داشت، ولی اولین بار که همه با هم تونسته بودیم بیایم. فقط جای پدرامون خالی بود، پدر من که ماموریت بود، آخرین ماموریتش و پدر اونم کلی کار داشت و نمیتونست کنسل کنه، با اینکه همیشه اینکارو میکرد. نشستیم، ردیف اول بودیم و پیداش شد، ترانۀ زندگی من! این نقش بهش خیلی میومد، یه دختر پر انرژی که یه آدم نا امید و بیچاره عاشقش میشه و زندگیش از این رو به اون رو میشه و آخر نمایش بهم میرسن! چه داستان آشنایی!

به بهترین نحو پیش رفت، مثل همیشه با تمام جون و دل اجرا میکرد، تک تک دیالوگ ها از اعماق احساساتش بلند میشدن و کاملا توی نقشش غرق شده بود! تموم که شد، کنار در پشتی تماشاخونه منتظرش موندیم، پیداش که شد هنوز گریمش روی صورتش بود، منو که دید سریع بغلم کرد، پرسید چطور بود، چی میتونستم بگم جز عالی؟ با مامان و مهران و دنیا هم سلام علیک کرد و بهش تبریک گفتن بابت اجرای خیلی خوبش. مهران مامان و دنیا رو برد که برسونه، من و ترانه هم یکم تا جایی که ماشین پارک بود پیاده رفتیم و سوار ماشین شدیم.

ماشینو که استارت زدم و راه افتادیم گفت: دانیال؟
-جونم؟ -میگما خسته که نیستی؟
-تو اجرا داشتی، من خسته باشم؟
-نه آخه از صبح مغازه بودی و اینا.
-نه عشقم، مگه میشه بعد از همچین اجرایی، خستگی از تنم نرفته باشه؟ -پس یه چیزی.
-چی؟ -میشه از ولیعصر بریم؟
خندیدم، رومو کردم به سمتش و دستش رو گرفتم و گفتم: بریم.

[پایان]

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کافه پاراگراف - امیررضا لطفی پناه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان روی جدول های ولیعصر - قسمت آخر نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: رمان روی جدول های ولیعصر ، قسمت آخر ، کافه پاراگراف ، امیررضا لطفی پناه ، کافه ، پاراگراف ، امیررضا ، لطفی پناه