فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 167 الی 170

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 167 الی 170

ویرایش: 1396/1/6
نویسنده: chaampol

همه با دیدن ما لبخندی زدن گفتن سام نامزد کردی...
سام خندیدو گفت:زوده ایشون یه دوست هستن
از این حرفش لبخندی به لبم نشست این مرد با همه ی شیطنتاش خیلی فهمیده بود.
به سمت آرشاوین و ایسا رفتیم.
آیسا با دیدنم حرصی سرشو برگردوند.
آرشاوین نگاهی به سر تا پام انداخت چیزی نگفت.
روی صندلی نشستم سام رفت تا به مهموناش برسه کم کم مجلس گرم شد و تعدادی رفتن وسط شروع به رقصیدن کردن.
سام اومد سمتم گفت:نمیرقصی بانو...
نه من بلد نیستم.
همون لحظه ایسا و ارشاوین هم اومدن.
سام دستشو سمت ایسا دراز کرد و گفت:یه دور برقصیم
آیسا دستشو گذاشت تو دست سام گفت : البته
وباهم رفتن وسط نگاهم به رفتنشون بود
که گرمی دستی روی گردن لختم نشست با هول برگشتم و نگاهی به آرشاوینی که با خونسردی با سرانگشتاش روی گردنم خط میکشید قلبم با هیجان میزد و سر انگشتانم سرد شده بودیهو تمام برقا خاموش شدن استرس منم بیشتر وقتی گرمی نفساش به گردن لختم خورددستامو مشت کردم چشمام بستم احساس کردم با دستش موهامو کنار زد گرمی لباش که زیر لاله ی گوشم نشست چشمام مثل برق باز شد.



بدون اینکه ببوسه لباش تا گردنم پایین آورد حرم نفس هایش که به گردنم می خورد دلم یه جوری می شدتا حالا هیچ مردی بهم نزدیک نشده بود ذهنم نهیب زد این مرد شوهرته میفهمی..از ترس و هیجان قفسه سین ام تند بالا و پایین می شد خدا خدا میکردم هر چه زودتر بره کنار..
ازم فاصله گرفت نفس راحتی کشیدم که چشم تو چشم شدیم باهم گفت:بهتره خودتو برای خیلی چیزا آماده کنی حرفمو میفهمی که.....
دلم به شور افتاد به اینجاش فکر نکرده بودم که حالا همسرشم باید برای هر اتفاقی اماده باشم
_نشنیدی چی گفتم؟
چشمانم و باز و بسته کردم آروم لب زدم شنیدم
سری تکون داد رفت روی مبل نشست بعد از چند دقیقه آیساهم اومد بالاخره مهمونی تموم شد
وهمه رفتن با خستگی به سمت اتاقی که برای من بود رفتم دلگیر از دنیا توی خودم مچاله شدم
صبح آماده برای رفتن شدیم با سام خداحافظی کردیم که گفت:
کاتیا چند لحظه صبر کن
متعجب بهش نگا کردم
اشاره ای به یکی از خدمتکارهاش کردمرد باکاپ طلا برگشت سام ازش گرفت رو به من گفت:
این کاپ رو تو جایزه پس مال تو
اما




هیس چیزی نگو بگیر
بدون حرف کاپ و ازش گرفتم
لبخندی زد و گفت موفق باشی و به امید دیدار
سوار ماشین شدم
دستی به کاپ کشیدم بعد از مدتی لبخند روی لبم نشست
چند روزی از برگشتمون می گذشت اینطور که خبر می رسید اوضاع مملکت کمی بهم ریخته بود
آرشاوین کم تر تو خونه بود
آیسا هم دنبال خوش گذرونی خودش بود
شب دیر وقت بود آیسا رفته بود خونه پدرش وآرشاوین هنوز بر نگشته بود
شکوفه بعد کار رفت گفت:
آقا اومد براش شام ببر من دیگه برم
خیالشو راحت کردم رفت
توی سالن نشسته بودم و کتابی رو مطالعه می کردم
صدای ماشین اومد بعد از اون صدای در سالن از جام بلند شدم نگاهی به آرشاوین انداختم
کرواتش شل دور گردنش بود موهاش پریشون بود
انگار تعادل نداشت رفتم سمتش و زیر بازوش رو گرفتم
تا از افتادنش جلو گیری کنم سرش رو کمی بلند کرد و نگاهش و به چشمام دوخت با صدای کش داری گفت:
تو زنمی آره ؟
بلند خندید و گفت:
بالاخره حال اون شیانای مغرور رو گرفتم
متعجب نگاهش کردم منظورش چی بود؟
تمام سنگینیش روی بدنم بود باهاش هم قدم شدم به سختی به از پله ها بالا بردمش خواستم سمت اتاقش برم که گفت:
اونجا نمیرم و رفت سمت همون اتاقی که برای اولین بار فکر میکردم اتاقشونه
دستگیره ی در رو گرفتم و پایین کشیدم
در باز شد
به اتاق بزرگ و مجلل رو به روم نگاهی انداختم که با نور کم آباژور تو حاله ای از نور فرو رفته بود
آرشاوین و بردم سمت تخت و همراش خم شدم تا کمکش کنم روی تخت بشینه که تعادلشو از دست داد
و افتاد رو تخت منم باهاش کشیده شدم و افتادم روش دستامو گذاشتم دوطرفه ی آرشاوین خواستم بلند شم که دستش دور کمرم حلقه شد و من و کشید سمت خودش
قلبم تند می زد
هرم داغ نفساش به صورتم می خورد با صدای مرتعشی گفتم:




ولم کن،خواهش می کنم
نگاهش و به صورتم دوخت وکشداری گفت:
_کجا بذارم بری؟تو زنمی میفهمی؟ زنم!! اینقد مست نیستم که نفهمم دارم چیکار میکنم باید زودتر از این ها این کار رو میکردم اما الانم دیر نیست
دستش نشست پشت سرم و سرم و محکم گرفت سرش اورد بالا هنوز با شوک نگاهش میکردم
که لبهاش نشست روی لبهام با بغض چشمامو بستم من امشب زن می شدم زن مردی که نه ازش متنفر بودم و نه عاشقش بودم حالا زن می شدم برای مردی که باید بچه میآوردم براش زن دوم مردی سیاستمدار بزرگ
چرخی زد و جابجا شدیم حالا من روی تخت بودم چشمام و بستم .....
با سر انگشتاش آروم و نوازش گونه کشید روی صورتم و تا لاله ی گوشم رفت
-دوست ندارم وقتی با زنم هستم چشماش بسته باشه
-با عجز چشمامو باز کردم
خم شد و عمیق گودی گردنم و بوسید.و دکمه های پیراهن تنم و باز کرد ناخداگاه با دستانم مچ دستشو گرفتم.
اما دستمو پس زد و به کارش ادامه داد
خودمو سپردم به تقدیر تا ببینم آخر این راهی که اومدم چی میشه..کتش و از تنش درآورد و دکمه های بلوز مردانه اش را باز کرد.
خم شد روم ملافه رو روی بدن برهنه ام کشید و از پشت دستهای مردانه اش رو دورم حلقه کرد آروم گفت:بخواب..
چشمامو بستم و قطره اشکی از گوشه ی چشمم چکید روی بالشت زیر سرم کمی زیر دلم درد می کرد
اما نه اونقدر که ناله ام بلند بشه.


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 167 الی 170 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب