فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 171 الی 174

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 171 الی 174

ویرایش: 1396/1/6
نویسنده: chaampol

شب از نیمه گذشته بود. اما من هنوز بیدار بودم. وقتی صدای نفس های منظم آرشاوین بلند شد،آروم دستشو کنار دادم و از تخت پایین اومدم لباسامو از پایین تخت بر داشتم با قدم های آروم از اتاق بیرون اومدم وبا همون وضعم سمت اتاق خودم پا تند کردم
وقتی درو از داخل بستم نفس آسوده ای کشیدم وارد حموم شدم
آب گرم که به تنم می خورد تمام حس های خوب و بد دنیا روی دلم تلنبار می شد
اما دیگه همه چیز تموم شده حالا من یه زن شوهر دارم
یه زنی که فکر کردن به مردی جز همسر خودم گناهه
باید حسی که نسبت به مسیحا رو داشتم بذارم کنار ...دستمو جلوی دهنم گرفتم و هق زدم برای تمام بدبختیهای زندگیم برای بی کسیم برای مرگ خواهر جوانم و عشق نافرجامم وای مسیحا مسیحا....
با تنی خسته و بی رمق رفتم سمت تخت لحاف رو کشیدم روی بدن لختم ...
صبح با صدای بهم خوردن در اتاق با ترس از خواب پریدم مشوش و پریشان به آرشاوینی که به در تکیه داده بود نگاه کردم اما وقتی یاد اتفاقات دیشب افتادم از خجالت سرم پایین انداختم اما با دیدن بدن برهنه ام تندی لحاف و کشیدم روی سرم ....
صدای قدم هاش میشنیدم که به تخت نزدیک می شدوقتی صدای قدم هاش قطع شد.
سرم و از لحاف بیرون آوردم دقیقا بالای سرم ایستاده بود سرش و خم کرد
اونقدر سرش نزدیک به صورتم بود که هرم نفس هاش به صورتم می خورد





با انگشت اشاره اش زد رو پیشونیم و گفت:دفعه آخرت باشه وقتی پیش منی فکرت یا جسمت جای دیگه ای باشه دوست ندارم صبح وقتی پا میشم زنم تو تختم نباشه.فهمیدی؟
-بله آقا
-خوبه لباس بپوش بیا بیرون
سری تکون دادم آرشاوین از اتاق بیرون رفت.لباسامو پوشیدم از اتاق بیرون رفتم.وقتی وارد سالن شدم
آرشاوین در حال خوردن صبحانه بود رفتم سمت میز صندلی انتخاب کردم نشستم از نگاه کردن به آرشاوین خجالت میکشیدم آرشاوین از جاش بلند شد آماده از ساختمون بیرون رفت..
یک هفته از شبی که برای همیشه از دنیای دخترانه ام خداحافظی کرده بودم می گذشت
این روز ها سعی میکردم کم تر به گذشته فکر کنم لباسامو با لباس خواب راحتی عوض کردم و رفتم سمت تخت
خزیدم زیر لحاف آباژور کنار تخت و روشن کردم که در اتاق باز شد
قامت بلند آرشاوین تو چارچوب در نمایان شد آروم درو بست اومد سمت تخت.
موهامو پشت گوشم زدم با صدای مرتعشی گفتم:
کاری دارین...
پوزخندی زد و گفت:به نظرت پیش زنم اومدن اجازه می خواد.
اومد و اونور تخت نشست.....
قلبم مثل قلب گنجشکی که اسیر شده باشه به قفسه سینه ام می زد. وقتی دستش بازوی لختم رو لمس کرد چیزی توی دلم تکون خورد بی حرکت مونده بودم که یهو من و کشید پرت شدم توی آغوشش و سرم به سینه اش برخورد کرددستشو دور کمرم حلقه کرد




روی تخت خوابوندم دوتا دستاشو دو طرفم گذاشت روم خیمه زد.
لباش که روی لبام نشست چشمامو بستم...سرم روی سینه ی لخت مردانه اش بود و دستش لای موهام...
به چند ساعت پیش فکر کردم و این مدتی که اینجا اومدم.تا حالا هیچ برخورد بدی ازش ندیده ام.شاید خیلی راحت تر از خونه ی ارباب بودم.اما نگران بودم نگران آینده ای نامعلوم نکنه دلبسته ی این مرد بشم از عاشقی از وابسطه شدن می ترسیدم چشمام بستم..
و برای اولین بار بدون پریشونی خوابم برد
صبح وقتی چشم باز کردم نگاهم به جای خالیش افتاد.پس دیشب رفته.از جام بلند شدم دوشی گرفتم.
آماده از اتاق بیرون رفتم همون لحظه آرشاوین هم از پله ها پایین اومد
لحظه ای نگاهمون با هم تلاقی کردهول شدم و دستم رفت سمت موهام فرستادم پشت گوشم.
دستی گوشه ی لبش کشید و بی توجه از کنارم رد شد رفت ...
نفسم و دادم بیرون رفتم سمت سالن.
آیسا روی صندلی میز ناهار خوری نشسته بود.
توی سکوت صبحانه رو خوردیم آرشاوین از جاش بلند شد کرواتش هنوز دورگردنش نبسته بود رو کرد به آیسا و گفت:
کرواتمو میبندی...





آیسا بی حوصله گفت:نه خودت ببند.
دل و زدم به دریا و گفتم : من میتونم....
آرشاوین نگاهی بهم انداخت و یک ابروشو بالا داد ؛
آیسا پوزخندی زد و گفت :
_ مگه دهاتیااام کراوات بستن بلدن؟هه!
آرشاوین رفت سمت آیینه قدی سالن و گفت :
_کار دارم اگه می تونی بیا ببند.
از جام بلند شدم،رفتم سمتش و رو به روش ایستادم ؛
کمی روی پنجه ی پا بلند شدم و کرواتش و گرفتم و با دقت تمام بستم؛نگاهی به کرواتش که بسته بودم انداختم و لبخندی روی لبم نشست .
سرم رو بلند کردم که بانگاه خیره ی آرشاوین رو به رو شدم قلبم شروع به تپیدن کرد، با یاد اوری این دوباری که باهاش بودم از خجالت سرم رو پایین انداختم؛آرشاوین از ایینه ی قدی نگاهی به کرواتش انداخت و سری برام تکون داد.
پالتوی زمستونیشو براش بالا گرفتم تا بپوشه ابرویی برام بالا انداخت و پوشید به سمت آیسا رفت و بوسه ای روی گونش زد از سالن خارج شد.
حسودیم شد به بوسه ایی که روی صورتش گذاشت ، نفس عمیقی کشیدم و از سالن خارج شدم؛
نگاهی به اسمون ابری انداختم تمام درختان حیاط عریان از هر برگی شده بودند و شاخه ی های لختشون فریاد میزدن زمستانه ....


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 171 الی 174 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب