فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 175 الی 178

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 175 الی 178

ویرایش: 1396/1/6
نویسنده: chaampol

روزها از پی هم می گذشت ؛ اوضاع مملکت خوب نبود و هر روز تظاهرات .... مردمم به سطوح اومده بودند از وضعیت پیش اومده.
آرشاوین زنگ زده بود و انگار برای شب مهمون داشت ؛ آیسا رفته بود بالا تا برای شب اماده بشه ؛ کت و شلواری پوشیدم و موهامو ساده جمع کردم.
این روزها کمی خوابم زیاد شده بود و بی حوصله شده بودم ؛ برف و بارونم مزید بر علت شده بودن تا بیشتر یاد گذشته بیوفتم!
بی حوصله از جام بلند شدم و از اتاق بیرون اومدم.
آرشاوین همراه آیسا روی مبل دونفره ای نشسته بودن.خدمتکارها درحال پذیرایی به اینور اونور می رفتن
با اشاره ی آرشاوین رفتم سمتشون گفت: همینجا می ایستی...
بله آقا...
مهمونا کم کم اومدن...حدود پنجاه تایی زن ومرد می شدن نگاهم به درسالن بود مردی دوشادوش زنی وارد سالن شدن.
لحظه ای قلبم از تپش ایستاد با نگاهی متعجب به در سالن خیره شدم .
هر قدمی که برمیداشتن انگار کسی به گلوی من فشار می آورد.باورم نمیشد.
این مرد کت وشلواری که کنار اون زن جوان قدم بر میداشت مسیحای من باشه....
سری تکون دادم زیرلب نالیدم...دیونه اون مسیحای توئه اون دیگه مال تو نیست وتوام یه زن متاهلی...خدایا... این آخرین باریه که نگاهش میکنم.




با دقت به قد وبالاش نگاه کردم مسیحا هنوز من وندیده بود.چندقدم بیشتر نمونده بود تا به ما برسن انگار سنگینی نگاهمو حس کرد که سرشو چرخوند سمت من برای لحظه ای نگاهمون بهم گره خورد.اون با شک وتردید نگاهم کرد انگار باورنداشت این زنی که رو به روش قرارداره من باشم.
طاقت چشم های مهربونش ونداشتم سرم وانداختم پایین ...تالحظه ای که به مارسیدن سرم وبلندنکردم..
وقتی صدای نیلوفر نشست توی گوشم آروم سرم وبلندکردم.
با نگاه حسرت باری به دست حلقه شده ی نیلوفر که دور بازوی مسیحا بود انداختم.
مسیحا با آرشاوین دست داد همینطور نیلوفر آرشاوین گفت: جناب تیمسار رونمیبینم...
نیلوفر با هول گفت:ببخشید برادرم براش مشکلی پیش اومده سعادت دیدار نداشتن...
آرشاویم طبق معمول سری تکان داد.نیلوفر نگاه دقیقی به من انداخت....
با شک پرسید:من تو رو جایی ندیدم؟
نگاهمو به چشماش دوختم توی دلم گفتم:من همونیم که تو با شیاناخان دست به یکی کردی وعشقم و ازم گرفتی
دستمو مشت کردم چشم ازش گرفتم و به مسیحا چشم دوختم تمام سعیمو کردم تا صدام نلرزه
_ یادم نمیاد شمارو جایی دیده باشم






_بااین حرفم آرشاوین نگاهی بهم انداخت مسیحا سرشو برگردوند
نیلوفر گفت:
_اما قیافه ات آشناست
آرشاوین بحث وعوض کرد گفت:
خوش اومدین بفرمایین تا ازتون پذیرایی بشه
مسیحا همراه نیلوفر روی مبل دونفره نشستن احساس میکردم هوا برای نفس کشیدن نیست آروم به آرشاوین گفتم:
_من می رم بیرون
سری تکون داد گفت:
_برو
ازجام بلند شدم با قدم های بلند از سالن بیرون اومدم وقتی هوای آزاد خورد به صورتم نفسی بیرون دادم بغض نشسته توی گلومو قورت دادم دستی به چشمای خیسم کشیدم نگاهمو به آسمون گرفته دوختم این هوا احتمال برف میدادپوزخندی زدم فکرمو به هر سمتی میدادم تا کم تر به اون غریبه مهربونی که فقط چند قدم ازم فاصله داشت فکرکنم حالا دیگه یه دختر عاشق نبودم،زن مردی با فاصله ی چندمتری بودم نفسم وبا آه بیرون دادم انقدر مشکلات برام پیش اومد که عاشقی از سرم افتادچرخیدم تا برم داخل که تنه به تنه کسی شدم سرمو که بلند کردم نگاهم به دوگوی قهوه ای مهربون افتادهول شدم و خودم وکشیدم کنار حالا هر دو رو به روی هم قرار داشتیم بدون هیچ حرفی فقط بهم نگاه میکردیم به خودم اومدم خواستم برم داخل که مچ دستمو گرفت قلبم زیرو رو شدچشمام رو باز وبسته کردم
زیرلب زمزمه کردم
_دستمو ول کن





انگار صدامو شنید که با اکراه دستمو ول کرد
گفت:
_فقط بگو اینجا خونه ی این مرد چیکار می کنی؟
چندوقت میشد صداش ونشنیده بودم؟یک ماه؟یک سال؟ده سال؟ چقدر تن صداش غم داشت چقدر دلتنگ صداش بودم سکوتمو که دید با اروم ترین صدای ممکن گفت:
_چقدر دلتنگت بودم کاتیا!!!
پشت بهش کردم گفتم:
_بهتره گذشته رو فراموش کنیم تو حالا زن داری
_اما من باید بدونم تو اینجا چیکار می کنی
_خیالت راحت جام خوبه ندیمه ی همسر آقا هستم فقط ی خواهش ازت دارم
_چی؟
_اینکه دیگه هرگز نبینمت حتی اتفاقی دیگه نمی خوام تو زندگیم باشی من می خوام تو رو فراموش کنم یک زندگی جدید برای خودم بسازم
با عجز نالید:
_کاتیا
دیگه نایستادم با قدم های بلند وارد سالن شدم نگاه آرشاوین به در سالن بود بادیدنم اخم نشست بین ابروهاش ترسیدم نکنه فهمیده من ومسیحا قبلا همو دوست داشتیم با نگرانی به سمتشون رفتم
آرشاوین چیزی نگفت بعداز چند دقیقه مسیحا وارد سالن شدبعداز صرف شام همه دور هم جمع شدن آرشاوین در راس مجلس نشست با ابهت و جدیت کامل گفت:


ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 175 الی 178 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب