فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 179 الی 182

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 179 الی 182

ویرایش: 1396/1/6
نویسنده: chaampol

_شما همه میدونین اوضاع مملکت داغونه و مردم هر روز بر علیه رژیم شاهی تظاهرات میکنن همه اینجا جمع شدیم تا تصمیمی بگیریم، چون هر آن امکان داره سلطنت شاهن شاهی سقوط کنه
نمی فهمیدم راجب چی دارن صحبت میکنن فقط فهمیدم اوضاع مملکت خیلی خوب نیست بخصوص برای اونائی که دستی تو رژیم دارن آخر حرفاشون به این رسیدن تا هر چه زودتر هر چی دارن وندارن وبفروشن واز مملکت خارج بشن
همه رفتن مسیحا ونیلوفر جز آخرین مهمون ها بودن لحظه ی خداحافظی نیلوفر دست آیسا رو فشرد گفت:
_عزیزم خوشحال شدم دیدمت من ومسیحا هفته ی دیگ عازم آمریکا هستیم
با این حرف نیلوفر نگاه متعجبی به مسیحا انداختم کلافه دستشو توی جیب شلوارش کرد.
لبخند غمگینی رو لبهام نشست انگار خداهم دلش برای ما سوخته که برای آخرین بار خواسته تا ما همو ببینیم
موقع خداحافظی طوری که کسی نفهمه مسیحا گفت : اگه تو بخای نمیرم...
با ترس و نگرانی نگاهی به آرشاوین انداختم تا ببینم حواسش به ما هست یا نه وقتی دیدم حواسش به ما نیست
زیر لب نالیدم برو مسیحا خدا پشت پناهت.
مسیحا ازم فاصله گرفت و بدون حرف دیگه ایی با همه خداحافظی کرد همراه نیلوفر از سالن خارج شدن




تا لحظه ی اخر نگاهم به رفتنشون بود خواستم برم سمت اتاقم که آرشاوین محکم مچ دستمو چسبید با تعجب نگاهی بهش انداختم آیسا هم با تعجب به ما نگاهی کرد
چیزی شده..؟
آرشاوین خونسرد گفت : نه برو بالا میام..
آیسا از جاش بلند شد بی خیال شونه ای بالا انداخت رفت سمت پله ها آرشاوین از جاش بلند شد راهشو سمت اتاقم
کج کرد گفت: از دنبالم بیا
نگران با قدم های آرام به دنبالش راه افتادم در اتاق و باز کرد و داخل اتاق شد وارد اتاق شدم که خیلی جدی گفت:
در اتاقو ببند
در اتاق و آروم بستم.
تا اومدم از در فاصله بگیرم با دو قدم بلند خودشو بهم رسوند و سینه به سینه ام ایستاد
نگاهشو به چشمام دوخت.
عمیق و نافذ
طاقت نیاوردم خواستم نگاهمو ازش بگیرم که گفت:
تو قبلا این مردو دوست داشتی. درسته
یهو چشام از تعجب و ترس گشاد شد با صدایی که به زور از هنجره ام خارج شد گفتم:
چطور
-انگشت اشاره اش رو گرفت جلوی چشمام گفت:
من از تو سوال کردم پس با دقت جواب بده تو قبلا حسی نسبت به این مرد داشتی یا نه جوابش یه کلمه است آره یا نه بحث اضافه نمی خوام بشنوم
میدونستم این مرد اینقد زرنگ هست که خودش همه چیز رو فهمیده آقا نمیدونستم چه اسراری داره تا از زبون من هم بشنوه سرم و انداختم پایین و آروم گفتم یه زمانی اما...





انگشت اشاره اش رو گذاشت روی لبهام سری تکون داد... بهت گفتم فقط یه کلمه... دستشو از رو لبهام برداشت رفت سمت در گفت:
نمی خوام چیزی بشنوم و برام مهمم نیست...
از اتاق بیرون رفت.نگاهی به جای خالیش انداختم.رفتم سمت تخت و بالباس ها تنم دراز کشیدم به تمام اتفاقات امشب فکر کردم چشمام و بستم هنوز باورش برام سخت بود که امشب مسیحا رو دیده باشم.
به پهلو چرخیدم چشامو یه دور بستم و باز کردم تا تمام اتفاقات از ذهنم بره اما بی فایده بود و مثل یه فیلم جلوی چشمم رژه میرفتن ...
هفته ها از پی هم میگذشت و اوضاع مملکت بدتر می شد که بهتر نمی شد ....
ایسا غر غر میکرد تا هر چه زودتر از کشور برن اما ارشاوین میگفت هنوز اینجا کار داره هوای اخر دی ماه سرد و برفی بود
خدا رو شکر میکردم که بچه ای هنوز در کار نیست ... پشت پنجره نشستم و به ریزش برف چشم دوختم
صدای جر و بحث از توی سالن به گوش میرسید
میدونستم باز ایسا بحث رفتن از ایران و پیش کشیده با شنیدن اسم خودم از دهن ایسا کنجکاو شدم با کرختی از جام بلند شدم رفتم سمت در حالا صداها واضح تر به گوش میرسید
ایسا گفت : منتظر چی هستی ارشاوین این دختر دهاتیم که بچه دار نمیشه پس معلومه عیب از خودت هست بیا بریم ...
آرشاوین گفت:
_ هنوز کارم اینجا تموم نشده می فهمی؟




؟
وقتی دیگه صدایی نیومد روی زمین سرخوردم وپشتم و به دیوار تکیه دادم نمیدونم این یک سال نحس قرار چطور بگذره وکی قراره تموم شه به پنجره ی رو به روم خیره بودم که یهو درباز شد سرم وبه سمت در چرخوندم نگاهی به آرشاوین که وارد اتاق شد انداختم از جام بلندشدم اومد سمتم نگاهی به سرتا پام انداخت گفت:
چند وقته با هم نبودیم؟
بازوم وگرفت و کشید سمت خودش نگاهی خیره ای به لب هام انداخت سرش اومد پایین اما لب هاش روی لب هام قرار نگرفت به جاش عمیق وطولانی لاله ی گوشمو بوسید زیرگوشم نجوا کرد
چرا دیگه بلبل زبونی نمیکنی؟ شیانا که میگفت: خیلی گستاخی
دستم روی سینه اش خشک شد منظورش از شیانا چی بود؟! این مرد چرا انقدر مشکوکه چرا نمیتونم بشناسمش
هیس بهش فکر نکن به زودی متوجه خیلی چیزا میشی بهتره فقط به فکر الان باشی
بردم سمت تخت با آرامش دکمه های لباسم وباز کرد دستی به گردن و قفسه ی سینه ام کشید
خم شد وبالای سینه ام وبوسید یک شب دیگه هم گذشت سرم وروی دستش گذاشتم وچشمام بستم صبح وقتی چشم باز کردم
با تعجب به آرشاوینی که آروم خوابیده بود نگاه کردم یعنی دیشب نرفته از اینکه تمام شب اینجا بوده لبخند روی لبم نشست

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 179 الی 182 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب