فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و سوم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و سوم

ویرایش: 1396/1/7
نویسنده: chaampol

رژ لب قرمزش که همرنگ
لباسش بود خیلی قشنگش کرده بود. دخترِ زیبایی بود.
دختر:
- سعید، میاي بریم وسط؟
سعید:
- نه، خودت می دونی نمیام.
دختر:
- کی می خواي طلسم رو بشکنی؟
سعید:
- حالا حالاها نیست.
دختر بعد از کمی ایستادن کنارِ سعید، رفت. اون قدر متعجب بودم که علامت هاي تعجب همین طور بالاي سرم شکل می
گرفت. می ترسیدم کسی این علامت هاي سوال و تعجب رو ببینه!
صداش از کنارم اومد.
سعید:
- می تونم اسمتون رو بدونم؟
نگاش کردم. غرورش داشت فوران می کرد. هیچ فکر نمی کردم همچین آدمی، با همچین تیپی، همچین شخصیتی داشته
باشه! واقعا نباید از روي ظاهر کسی در موردش قضاوت کرد!
- میري، نیلوفر میري.
سعید:
- خوشبختم، منم سعید هستم.
تعجبم بیشتر شد. مثل بقیه ي پسرا دستشم براي دست دادن جلو نیاورد!
- ممنون.
سعید:
- شما تنهایید؟
- بله؟
سعید لبخند
محوي زد و گفت:
- منظورم خانواده ست؟ تنها اومدید؟ از بچه هاي کدوم کارمنداي شرکتید؟
- من خودم یه مدت تو شرکت بودم. در ضمن، بله تنها هستم.
سعید:
- اگه از بودنِ من ناراحتید می تونم برم.
ابروم رفت بالا!
- نه.
سعید:
- آخه حس کردم کمی معذبید.
- نه، راحت باشید، اگه معذب باشم خودم می رم.
بازم چشم به جمعتی دوختم که هر کدوم با چشماشون منتظرِ سعید بودن. نمی دونستم کیه که این قدر طرفدار داره! نگاهم به
امیر افتاد. چشمام گرد شد! چشماش قرمز و اخماي وحشتناکش تو هم بود. دستاش روي دوربین مشت بود. نگاهش درست
روي من بود. خدایا! شکرت. دارم کم کم می فهمم واقعا روم حساسه. نگاهم رو که دید نگاهش رو گرفت و به زمین دوخت.
سعید:
- شما نمی رقصید؟
با تعجب نگاش کردم.
- نخیر، فکر نمی کنم رقص با ظاهرم جور باشه.
سعید:
- حتی اگه من ازتون درخواست
رقص کنم؟
یه تاي ابروم پرید بالا. نگاه تحقیر آمیزي بهش انداختم.
- فکر نمی کنم براي کسی این کار رو بکنم، علی الخصوص شما!
سعید لبخند محوي زد و گفت:
- ولی من خیلی ها رو با ظاهر شما دیدم که می رقصن و براشون مهم هم نیست.
- من جزء اون خیلی ها نیستم.
سعید نگاهی به صورتم کرد و گفت:
- بله، نیستید.
عصبیم کرده بود. به سمت
امیر نگاه کردم ولی نبود! چشمام دور خونه چرخید و خداي من! دیدمش، ولی کاش نمی دیدم.
در حال رقص وسط بود. یه دختري کنارش بود که هی سعی داشت خودش رو به امیر بچسبونه ولی امیر تا جایی که می
تونست ازش دوري می کرد، کامل مشخص بود اما این موضوع از ناراحتیِ من کم نمی کرد. بغض کردم. دختره خیلی خوشگل
بود. پیرهنی سفید تنش بود با آستینِ حلقه اي و تنگ تا پایین. یک آن حس کردم عروس و دامادن. نه! بغضم در حالِ ترکیدن
بود.
سعید:
- می شناسیش؟
نگاه بغض آلودم رو ازشون گرفتم. حوصله ي این یارو رو هم نداشتم، داشت داغونم می کرد. بی توجه بهش بلند شدم و رفتم
سمت آشپزخونه. کسی نبود. گذاشتم قطره ي اشکم بریزه. با انگشتم گرفتمش.
- گریه می کنی؟
برگشتم عقب، سعید بود. اي بابا! این چرا ول کن نیست؟! با اخم نگاش کردم.
- نخیر.
حالا چی بگم؟ آهان!
- لنزم چشمم رو اذیت کرده.
اومد نزدیکم، توي دو قدمیم ایستاد. زل زده بود به چشمام. لبخندي زد و گفت:
- هم دروغگوي خوبی نیستی، هم من فرق چشم لنزي و بدون لنز رو خوب می فهمم. الانم می دونم این چشماي سبز آبیِ
براق از اشک
لنز نیست.
عصبی بهش توپیدم.
- ولم کن، من گریه نمی کنم. فهمیدي؟
همین لحظه امیر وارد شد. همینم کم بود! نگاهی بهمون کرد. نمی دونم چی تو صورتم دید که با نگرانی اومد سمتم.
امیر:
- چی شده نیلوفر؟
حرفی نزدم. نگاه
خشنی به سعید انداخت. دوباره نگاهی بهم کرد و نزدیک تر شد.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و سوم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی