فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و ششم- ب

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و ششم- ب

ویرایش: 1396/1/7
نویسنده: chaampol
تهران/ پاییز 1391
نهال، وسط هال، کتاب و وسایلش را روی زمین پهن کرده. هیچ وقت نتوانسته در اتاقش، پشت
میز مطالعه بنشیند و درس بخواند.
با دیدن امیرعلی، راست می نشیند و کمی در جا می جنبد. شکوه پایین پیش مهربان است.
کنار نهال مکث می کند. چند سال بعد، نوبت صحبت کردن با این دختر می رسد؟!
نهال لبخند می زند: مخلص آقای دکتر هم هستیم!
کوتاه می خندد.
- درستو بخون پدر صلواتی! نازنین کجاست؟
نهال با چشم، اتاق نازنین را نشان می دهد.
- در مقر همیشگیشون!
همانطور که سراغ نازنین می رود، فکر می کند | برای نهال، هیچ وقت من سراغش نمیرم! خودش
میاد باهام حرف بزنه!|
به اینهمه تفاوت دو دختر لبخند می زند و چند ضربه ی آهسته به در نیمه باز می کوبد.
- نازنین خانوم؟ اجازه هست؟!
نازنین از گوشه ی تخت بلند می شود.
- بفرمایید!
امیرعلی وارد می شود. نگاهی اجمالی به نازنین و اتاق می اندازد.
- چیکار می کردی؟ مزاحم شدم؟!
دسته ای از موهاش را پشت گوش می برد.
- نه... کتاب می خوندم...
نگاهش لحظه ای روی جلد کتابِ روی تخت ثابت می شود.
|American slangs|
چقدر سخت است براش حرف زدنِ جدی!
ام... می خواستم یه کم با هم صحبت کنیم.
نگاهِ نازنین متعجب می شود. مثل مجرمی که هر صحبتی را به جرمش ربط می دهد، حس می کند
موضوع صحبتشان، امیرعلی ست.
دستپاچه کنار می رود و تخت را نشان می دهد.
- بفرمایید.
امیرعلی نفس بلندی می کشد و می نشیند. دوباره نگاهش به جلد کتاب می خورد.
- بشین دخترم.
نازنین، جمع شده، می نشیند و زانوهاش را به هم می چسباند.
تصویر دخترک شش ساله ای در ذهنش جان می گیرد که همینطور سر به زیر و با زانوهای به هم
چسبیده، روی تخت معاینه ی بیمار، توی درمانگاه نشسته بود واز گوشه ی پرده ی سفید، می
توانست نگاهش کند که دنباله ی روسریِ صورتیش را میان انگشتهای کوچکش تاب می داد.
تازه در درمانگاه شروع به کار کرده بود.
شکوه آمده بود از آزمایشگاه طبقه ی بالا، جواب آزمایشش را گرفته بود.
عصبی بود... دست خودش نبود... با هر جرقه ای، از کوره درمی رفت.
برگه ی آزمایش را روی میز پرت کرده بود و گفته بود: چرا مراقب نبودی؟!
شکوه، دستش را با چادر، جلوی دهانش گرفته بود؛ بغض کرده بود.
- مراقب بودم... ولی حتما خواست خدا بوده که...
پریده بود میان حرف شکوه.
- خواست خدا، دیوونه کردنِ منه؟!... خواست خدا بوده یا خواستِ تو؟!
سکوتِ شکوه، عصبی ترش کرده بود. با انگشت اشاره، محکم به شقیقه اش ضربه زده بود.
- شکوه! من آدم سالمی نیستم... خودم می دونم... تو هم می دونی... نشستی پای صحبتِ خاله
خان باجی هایی که میگن بچه بیارین درست میشه؟!
شکوه، همچنان ساکت مانده بود. سکوتی پر از اشکهای بی صدا.
امیرعلی دیوانه تر شده بود. انگشت اشاره اش رفته بود سمتِ پرده و تخت معاینه.
- منِ روانی، حوصله ی این یکی رم ندارم... دومی رو کجای دلم جا بدم؟!
سرِ شکوه، بالا آمده بود. چشمهای خیسش، پر از دلخوری و بهت، مثل تیر، به نگاه امیرعلی فرو
رفته بود.
صداش بی جان و بهت زده بود.
- علی آقا؟!!
تاب نیاورده بود.
گردنش را خم کرده بود سمت پرده.
نازنین هم با ترس و بغض، نگاهش می کرد.
از خودش متنفر شده بود. نفرتی که برای اولین بار احساسش می کرد. دلش خواسته بود بمیرد.
همان لحظه؛ جلوی چشمهای معصوم دخترش... جلوی اشکهای بی صدای شکوه.
از یادآوریش، وجودش دوباره غرق عذاب می شود. یکبار آن طور حرف زده... یکبار ناشکری کرده
ولی طعمِ زهرِ بیزاری از خودش، هر بار قلبش را مسموم می کند.
پلکهای فشرده اش را باز می کند.
- نازنین!
خیره می شود در نی نیِ چشمهای او.
- می دونی چقدر برام عزیزی؟!
می داند... شاید همان اندازه که پدرش براش عزیز است.
لبخند می نشیند کنج لبهاش.
امیرعلی، بدون لبخند ولی با عشقی پدرانه، آرام می گوید: انقدر که می خوام خودخواهانه، تا زنده
ام پیش خودم نگهت دارم و دست هیچ کس ندمت.

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و ششم- ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و دوم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا