فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و ششم- الف

داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و ششم- الف

ویرایش: 1396/1/7
نویسنده: chaampol
🔻آیینه ای ندارم؛ از آن آه می کشم
تهران/ بهار 1361

نامه ی دانشگاه، وجودش را آتش زد.
نوشته بودند آقای امیرعلی صداقت، دانشجوی ترم پنج رشته ی پزشکی دانشگاه تهران، طبق
مصوبه ی شورای عالی انقلاب فرهنگی، مبنی بر نیاز به نیروی متخصص پزشکی و لزوم بازگشایی
دانشکده های پزشکی، جهت گزینش و
شرکت در کلاسهای معوقه، به پایگاه بسیج دانشگاه یا
امور دانشجویان مراجعه کند.
نوشته بودند دوباره دانشگاه باز شده. اما برادرش کجا بود که سر کلاسها برود؟!
کجا مانده بود دنبالش بگردد؟! چه کسی مانده بود تا سراغش را از او بگیرد؟!
همسنگرهاش برگشته بودند. سراغ تک تک شان رفته بود. کسی ندیده بود در آن جهنم، در آن
نبرد نابرابر، سر امیرعلی چه بلایی آمده. فقط یکی از امدادگرها جزئیات بیشتری تعریف کرده بود.
- |ساعت سه صبح بود... اما از نور منورا و خمپاره ها، همه ی دشت، روشن بود... لباسامون آرم
هلال احمر داشت. جلو کشیده بودیم تا کمک کنیم، شاید از اون همه زخمی و مجروح، چند تایی رو
زنده برگردونیم... خیالمون راحت بود با امدادگرا کاری ندارن... اینطوری می گفتن...
فاصله مون با عراقیا، فقط یه خاکریز بود... یه تپه ماهور... نمی دونستیم تو خاک خودمونیم یا خاک
عراق... من رفتم به یکی از زخمی ها کمک کنم و ببرمش عقب. علی هم رفت جلو دنبال زنده ها
بگرده... یه خمپاره خورد میونمون. موجش پرتم کرد. گنگ شده بودم. کمکم کردن عقب بکشم.
اما نفهمیدم علی چی شد... ندیدمش...|
یک ماه بود هر روز به تعاونی سر می زد دنبال اسم برادرش میان آخرین لیست های صلیب سرخ.
هر روز می رفت معراج شهدا... راه نمی دادند، اصرار می کرد... دلش می خواست هیچ وقت امیرعلی را آنجا پیدا نکند ولی بی خبری، امانش را بریده بود... دیدنِ حال ناخوشِ مادرش، دیوانه
اش می کرد.
می رفت، پافشاری می کرد... حاضر بود تک به تک، شهدا را ببیند و دنبال صورتِ آشنای گم کرده
اش بگردد. نمی گذاشتند. فقط امیررضا که نبود؟! صدها نفر بودند که عزیزشان مفقود شده بود.
داد میزد، عصیان می کرد... چند باری هم رفته بود شهدا را با شرایط غیر قابل توصیف، شناسایی
کرده بود.
و هر روز، دست از پا درازتر برمی گشت به خانه. احساس بی خاصیت بودن می کرد.
امیرعلی، عزیز را به او سپرده بود. خواسته بود مراقبش باشد. خواسته بود مردِ خانه باشد؛ |مرد|
باشد. هم گفته بود، هم نوشته بود. در کاغذی که توی جیب ساک، پیداش کرده بود. کاغذی که
دلش می خواست فقط نامه بداند تا وصیت نامه.
حالا، احساس می کرد نه می تواند بدون امیرعلی و حضور گرمش، مراقب عزیز باشد، نه مردِ خانه
و نه با آن همه فشار و دلهره، مرد.

صدای آشنای مارشِ نظامیِ رادیو، در حیاط ساختمان تعاونی پیچیده بود.
حاج فتاح دیگر امیررضا را می شناخت. نظیر امیررضا کم نبودند.
صورت درهمِ او را از دور دید و لبخند شادش محو شد.
گوینده ی رادیو، میان مارشِ حماسی، داشت برای چندمین بار، خبری را می خواند که از صبح،
اشک شوق به چشم همه آورده بود.
- | شنوندگان عزیز... توجه فرمایید!... شنوندگان عزیز... توجه فرمایید!... خونین شهر،... شهرِ
خون... آزاد شد...| *
به امیررضا رسید. از پیش مسئول لیست اسرا برمی گشت.
گفته بودند اسمِ امیرعلی صداقت، نه در ایست اعلام شده ی اسرای عملیات فتح المبین است، نه
آخرین لیست صلیب سرخ.
گفته بودند جزء شهدا هم نیست. امیر رضا پر بغض فریاد زده بود |پس برادرِ من کجاس؟!|
همه ی کسانی که در اتاق بودند، یکباره نگاهش کرده بودند.
مردِ سپاهیِ پشتِ میز، با جدیت گفته بود |برادر! خودتو کنترل کن!... اسم برادر شما و امثال
ایشون، توی لیست مفقودالاثرها ثبت شده.|
گفته بودند رفت و آمدهاش بیخود است؛ هر خبری بشود، به خانواده اش اطلاع می دهند. گفته
بودند |منتظر باش... توکل کن... صبور باش!|
صبوری می کرد... توکل می کرد... ولی مادرش چه؟! مادری که یک چشمش به در خشک شده
بود، یک چشمش به دهانِ او، تا خبری از عزیزش بشنود. مادری که شب تا صبح، بی صدا اشک
می ریخت و قلبش از دوری و انتظار، بیمار شده بود.
حوصله ی صحبت ها و نصیحتهای پدرانه ی حاج فتاح را نداشت. میدانست فقط باید صبوری کند!
بایدهاش را دیگر حفظ بود!
چیزی از حرفهای او نمی شنید. داشت فکر می کرد. |تثبیت شدنِ نام امیرعلی را در لیست
مفقودین| چطور به مادرش می گفت؟! این یعنی انتظاری بی پایان...
کسی، جعبه ای شیرینی را میان حاج فتاح و او گرفت.
فقط سر تکان داد که نمی خورد.
حاج فتاح فهمید امیررضا حوصله ی ماندن و شنیدن ندارد.
از جیبش، شکلاتی بیرون آرود، در دست او گذاشت. مردانه به شانه اش زد؛ زمزمه کرد:
- تواصوا به الحق و تواصوا بالصبر...
و رفت.
حق... صبر... گفتنش چه راحت بود و عمل کردنش چه سخت!
در خیابان و داخل تاکسی هم مردم شیرینی و شکالت به هم تعارف می کردند. همه شاد بودند از
این پیروزی. اگر امیرعلی هم بود، خوشحال میشد. می دانست چقدر به ذره ذره ی خاک وطنش
عشق می ورزد... کم نبود! بالاخره خرمشهر را از عراق پس گرفته بودند.
نمی خواست فکر کند برادرش رفته، جانش را داده تا خاکش را پس بگیردووو باور نداشت
امیرعلی دیگر نباشد. هیچ وقت باور نمی کرد.
بی توجه به شادمانی مردم محل، به خانه برگشت.
تصمیم گرفته بود به ایران خانوم بگوید. وقتی میدانست، شاید راحت تر کنار می آمد.
مادرش امیرعلی را می خواست؛ زنده و سالم؛ یا حتا جسم بی جانش را...
شهادتش درد داشت؛ یک دنیا درد و غم داشت وای بهتر از بلاتکلیفی بود. بهتر از انتظاری کشنده
بود که نمی دانستند چقدر طول می کشد.
این درد را نه مادر حسین می فهمید، نه کبلایی صادق.
هانیه، بی رنگ و رو و افسرده، به حیاط سرک کشید. تمام آن سی و چند روز، همین بساط را
داشت. با صدای در، از جا می پرید به هوای آمدن امیرعلی.
تویی رضا جان؟! خبرشو شنیدی خرمشهرو آزاد کردن؟!
خدا را شکر کرد اولین سوالش درباره ی امیرعلی نیست.
سر تکان داد.
- همه ی شهر جشن گرفتن... نقل و شیرینی پخش می کنن...
- رفتی؟... چی شد؟!
روی پله ها مکث کرد. انگشتهاش مشت شد.
- آره... تعاونی بودم...
- خب؟!
نگاه امیدوار و منتظر ایران خانوم، چسبیده بود به دهان امیررضا.
بالا رفت.
- بریم تو، بهت میگم...
دست انداخت دور شانه های مادرش و به داخل هدایتش کرد.
نگاه هانیه به در بسته ی اتاقشان خشک شد. چشمهاش سوخت. از صورت امیررضا معلوم بود
خبرش امیدوار کننده نیست.
آستینش را کشید به چشمها و مثل مرده ای متحرک، لباسهای توی تشت را چنگ زد. بعد هم باید
ناهار درست می کرد؛ اتاق را جارو می زد... درس... امتحان داشت ولی یکماه بود طرف کتابهاش
نرفته بود... وقتی امیرعلی نبود، حتا انگیزه ای برای نفس کشیدن هم نداشت؛ درس که جای خود
داشت!

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینتر


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه-قسمت یکصد و بیست و ششم- الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و ششم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، توت فرنگی ، عطا