فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 183 الی 186

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 183 الی 186

ویرایش: 1396/1/7
نویسنده: chaampol

نمیدونم چرا خوشحال شدم از اینکه اینجا مونده حس خوبی دارم خواستم از تخت بیام پایین که چشماش وباز کرد
اول با کمی تعجب به من واتاق نگاه کرد وقتی فهمید کجاست نیم خیز شد ونیم تنه ی لختشو تکیه داد به تاج تخت دستی به موهاش کشید با صدایی که آثارخواب هنوز تو صداش بود گفت :
_حموم وآماده کن میخوام برم دوش بگیرم
روبردوشامبری که کنار تخت گذاشته بودم رو برداشتم وپوشیدم رفتم سمت حموم وقتی همه چیز روآماده کردم اومدم بیرون
_ حموم آماده است
آرشاوین رفت سمت حموم دوش گرفت لباس پوشید واز اتاق بیرون رفت تا لحظه ایی که از اتاق خارج شد ساکت به حرکاتش نگاه میکردم بعداز حمام کردن لباس هام رو پوشیدم و ازاتاق بیرون اومدم
آیسا نگاه پر از نفرتی بهم انداخت و به ارشاوین گفت:
_ دیشب خوش گذشت؟
نگاهم چرخید و روی آرشاوین ثابت موندآرشاوین پوزخندی زد وگفت:
مگه نگفتی مشکل از تو و بچه دار نمی شی؟ می خوام هر شب پیش زنم باشم ببینم بازم مشکل از من یا نه بهت گفتم حواست باشه باکی چطور حرف می زنی




آیسا رفت سمت آرشاوین دستشو دور گردنش حلقه کرد با ناز گفت:
_ عزیزم من نگرانتم دلم نمیخواد اتفاقی برات بیفته
آرشاوین سری تکون داد دست ایسا رو از دور گردنش باز کرد ارشاوین کیف چرمشو برداشت و از سالن خارج شد
آیسا اومد طرفم نگاه تحقیرآمیزی بهم انداخت با پوزخندی گفت:
_ببین دختردهاتی تو هیچی نداری که آرشاوین رو عاشق کنی پس انقدر خودت وبهش عرضه نکن آرشاوین خودش و مال واموالش مال منه میفهمی؟
من اون قدر بی کار نیستم که دنبال عاشق کردن ارشاوین باشم من اگه دهاتی هستم از توی شهری بهترم!!! ندید بدید بدبخت تویی که دنبال مال و اموال شوهرتی نگران نباش همش مال خودته تو هرچی که داشته باشی زیبایی،پول،ثروت،اما وقتی نتونی به ارشاوین بچه بدی به چه دردی می خوری؟وقتی من بچه ارشاوین رو به دنیا بیارم اون وقت جایگاه اصلی هر کدوم از ما پیدا می شه
دستشو برد بالا گفت:
حرف دهنتو بفهم
دستشو رو هوا گرفتم فشاری به مچ دستش دادم
_دستتو قلاف کن، بی کس وکار گیر نیاوردی پس بترس که خیلی کارا میتونم بکنم
دستشو پرت کردم ازش فاصله گرفتم صدای نفس های عصبیش رو میشنیدم
بی توجه به آیسا رفتم آشپزخونه بعداز خوردن صبحانه تا شب خودم رو مشغول کردم
چند شب میشد که آرشاوین اتاق من میومد به بودنش و گرمی تنش عادت کردم نمیدونم چرا وقتی پیشم بود حس خوبی بهم دست میدادآیسا دیگه کاری به کارم نداشت توی سالن نشسته بودیم که آرشاوین گفت:
_فردا شب یک مهمونی دارم وتا آخر ماه عازم انگلیس می شیم





آیسا با ذوق گفت:
_وای آرشاوین باورم نمیشه دارم به آرزوهام میرسم
بهتر فرداشب همه چیز خوب وعالی باشه
نگاهم به آرشاوین بود انگارمنتظر چیزی بود یا شاید من اشتباه میکردم از جاش بلندشد وگفت: _بریم بخوابیم
آیسا از جاش بلندشد ودستشو دور بازوی آرشاوین حلقه کرد
زیرچشمی نگاهی به رفتنشون کردم از جام بلند شدم رفتم سمت اتاقم نگاهی به تخت انداختم گوشه ی تخت دراز کشیدم
|آدما ها زود به وجود دیگران عادت میکنن همونطور که دیگران زود آدم ها رو فراموش میکنن|
از صبح غلغله بود و همه درحال انجام کاری بودن آرایشگر مخصوص آیسا اومده بود
دوش گرفتم کت ودامن ارغوانی رنگی پوشیدم موهامو ساده بستم و سرمه تو چشمام کشیدم
از ادکلن های روی میز یکی که از همه خوش بو تر و ملایم تر بود و برداشتم به لاله ی گوشم گردن و مچ دستم زدم
آرشاوین کت وشلوار مشکی و بلوز سفید پوشیده مثل همیشه در رأس مجلس نشسته گرامافون آهنگ بی کلامی رو پخش میکرد آیسا اراسته کنار آرشاوین نشسته بود
مبلی که گوشه تر از همه جا بود و انتخاب کردم ونشستم
مهمون ها اکثرا جوون بودن خدمتکارها درحال پذیرایی از مهمان ها با مشروبات الکلی بودن
خدمتکاری خم شد لبخندی زدم وگفتم:نمیخورم





همین که خدمتکار از جلوم رد شد در سالن باز شد مردی با همون ابهت و جدیتی که ازش دیده بودم واردسالن شد با دیدنش از ترس قلبم شروع به تپیدن کرد
باورم نمیشد شیانا خان ! اون اینجا چیکار می کرد ؟!
نگاهم هنوز به در سالن بود که شیانا خان مستقیم رفت سمت آرشاوین و آیسا آرشاوین با دیدن شیانا خان از جاش بلند شد؛ پس همدیگرو می شناسن ! آرشاوین هنگامی که می خواست دست بده نگاهی به جایی که من نشسته بودم انداخت و با سر اشاره کرد برم سمتشون ، نگاه مضطرب و پریشانم رو بهش انداختم اما با اخم نگاهم کرد و روشو اونور کرد و با شیانا دست داد ؛ از جام بلند شدم ؛ با قدم های نا میزون رفتم سمتشون شیانا خان هنوز پشتش به من بود ؛
تو نگاه آرشاوین درخشش خاصی بود با دیدن من گفت :
_ معرفی میکنم کاتیا خدمتکار مخصوصم
با شنیدن اسمم از دهن آرشاوین شیانا برگشت عقب و با دیدنم نگاه متعجبی به سر تا پام انداخت؛
انگار باورش نمی شد زنی که رو به روش وایستاده من با شم
آرشاوین لبخندی زد که بی شباهت به پوزخند نبود و گفت :
_شما همو میشناسید ؟


ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 183 الی 186 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب