فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و هشتم

داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و هشتم

ویرایش: 1396/1/9
نویسنده: chaampol

امیر بلند گفت:
- نیلوفر، گفتی بهت پیشنهاد
رقص داد؟
عصبی و مثلِ خودش بلند گفتم:
- آره بابا، آره!
امیر غرید:
- تو چی جوابش رو دادي؟
- گفتم من نمی رقصم، گفت اگه من بهت پیشنهاد بدم چی؟ گفتم مخصوصا شما، فهمیدي؟ حالا چرا داري اینا رو می
پرسی؟! نگاه چه به روزمون آوردي؟ اَه اَه! بوي بد گرفتم!
نگاه کن تو رو خدا. من، نیلوفر میري یه دخترِ تقریبا وسواسی از نظرِ بهداشت و تمیزي. الان با روغن و چرك و چیلی یکی
شدم! دوباره نگاهی به امیر کردم که لبخند
محوي روي لبش بود.
- اون وقت این لبخند یعنی چی؟ خیلی وضعیتمون به خندیدن می خوره یا شایدم براي خودت جوك گفتی؟ مسخره!
امیر:
- این قدر حرص نخور کوچولو، بعدش می ري حمام دیگه! بیا.
بازم خودش رفت سرِ ظرف ها. با این که حالم از خودم بد بود ولی مجبوري رفتم. ساعت نزدیک
چهار بود که ظرف ها کامل
تموم شد و توي این مدت حرفی جز این که مثلا اینو بده من و اینو اون جا نذار و اینا نداشتیم. آخرین ظرف رو که شُستم
سریع برگشتم عقب و کابینت ها رو با مایع ضد عفونی کننده و از بین برنده ي چربی و ... شُستم. کارِ کابینت ها با کارِ آب
کشیدن امیر تموم شد.
امیر:
- خیلی زحمت کشیدي نیلوفر، برو دیگه بقیش رو خودم تمیز می کنم.
برگشتم سمتش. داشت خستگی از چشماش می ریخت. لبخندي زدم و گفتم:
- وقتی موندم یعنی تا آخرش هستم آقاي سالاري.
امیر ابروهاش رفت بالا و گفت:
- آقاي سالاري؟!
- بله بله! نکنه انتظار داري با این گندي که روم بالا آوردي بهت بگم امیر آقا؟
امیر خندید، بلند می خندید. خودمم خندم گرفته بود لحنم خیلی جالب بود. کلا اگر الان با همین لباسا می رفتیم بیرون ما رو
به جاي گدا و متکدي ها می گرفتن. از ریختمون خندم گرفته بود.
- چند تا دستمالِ تمیز دارید بهم بدي؟
امیر رفت سمت کشویی و از توش چند تا دستمالِ تمیز در آورد و داد دستم.
- ممنون.
سریع روي میز آشپزخونه و روي همه ي وسایلی که چرب و کثیف بودن رو دستمال کشیدم. بعد از اون، امیر سریع کف
آشپزخونه رو تمیز کرد، منم تمام دستمال هاي کثیف رو توي ماشین لباسشویی ریختم و تقریبا تموم بود. نگاهی به کلِ
آشپزخونه کردم، دیدم الان چایی می چسبه. آب جوش بود. سریع چاي دم کردم و رفتم درِ یخچال رو باز کردم و وحشت
کردم.
- واي!
با واي بلندي که کشیدم، امیر از روي صندلی پرید و اومد پیشم.
امیر:
- چی شده؟
نگاهی به یخچال کردم که رد
نگاهم رو گرفت. یخچال فوق العاده کثیف بود و پر از ظرف هایی که باید بیرون آورده می شد!
امیر:
- تو بشین، خودم مرتب می کنم.
از خدا خواسته قبول کردم و نشستم. امیر سریع ظرف هاي کثیف رو توي ظرفشویی ریخت و غذاشون رو خالی کرد. ماشاا...
پسرم چه قدر کاریه! رفت و ظرف ها رو تنهایی شُست. منم یخچال و داخلش رو مرتب کردم. آخرشم دو تا چاي ریختم و
نشستم.
- آخیش! پیر شی جوون.
امیر با خنده نشست رو به روم و چاییش رو برداشت.
امیر:
- تا حالا تو عمرم این قدر کار نکرده بودم!
نگاش کردم.
- ولی من کرده بودم.
نگاه مات و بغض دارم رو برگردوندم سمتش. آره، روز هفتم مادر جون خونمون یه مراسم داشتیم که شام هم داده شد و بعد از
مهمونی خیلی شیک همه رفتن و من موندم. حتی آنا جون هم رفت. انتظاري ازش نداشتم، می دونستم اونم حالش خرابه، ولی
من چی؟ منم حالم خراب بود، با همون حالِ خراب تا صبح شُستم، تمیز کردم و گریه کردم. امیر که سکوتم رو دید گفت:
- کی؟ شما که با کسی رفت و آمد ندارید.
نگاهش کردم.
- مراسمِ هفتم مادر جون رو می گم.
امیر:
- واقعا متاسفم، حتی ما هم کنارت نموندیم، باید ما رو ببخشی.
نگاش کردم، صداقت از حرفاش می بارید.
- نیازي به عذرخواهی نیست امیر، شما وظیفه اي نداشتید! من آدمی نیستم که از شما توقعِ کمک داشته باشم یا از هر کسی،
من یاد گرفتم تنها قوي باشم ولی نمی دونم چرا نمی شه.
امیر:
- چرا بر نمی گردي شرکت؟
- بر می گردم.
امیر:
- تو این مدت چی کارا می کردي؟
با این حرفش یاد
206
مشکیش و تعقیباش افتادم. اي آدمِ زرنگ! نمی دونی دیگه؟ نه؟ تو که هر دقیقه و ساعت دنبالِ من
بودي! اما نمی خواستم الان رو کنم که قضیه رو می دونم.
- کارِ خاصی نمی کردم، یه جایی سرم گرم بود.

ادامه دارد...

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام داستان کوتاه
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان شیطونی به توان دو - قسمت شصت و هشتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان شیطونی به توان دو ، داستان ، شیطونی به توان دو ، سرگرمی ، کانال تلگرام داستان کوتاه ، کانال تلگرام ، داستان کوتاه ، داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی