فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید از طریق فرم تماس با ما اطلاع رسانی نمایید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هشتم - ب

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هشتم - ب

ویرایش: 1396/1/9
نویسنده: chaampol
خیره به ماشین سیاه رنگ، سر تکان می دهد و زیر لب تشکر می کند.
فقط می داند این |امیرعلی صداقت|، نسبتی با نازنین دارد؛ عمو یا پدرش.
امیرعلی، نامدار را می بیند؛ لبخند می زند و از ماشین بیرون می رود.
دلتنگی و رضایتِ دیدن پسرش، فقط در برق چشمهاش پیداست.
- پسرتون این هفته خیلی تلاش کردن... در واقع اگر اصرارهای ایشون نبود، پرونده ی پر از
ابهام شما رو قبول نمی کردم... این روزا، پرونده هایی که رنگ و لعاب سیاسی و امنیتی دارن،
وکیل و موکل رو با هم دچار دردسر می کنن...
می ایستد چند قدمیِ امیرعلی.
- سلام... خوشحالم آزاد شدین.
صحت گفته اش، از نگاهش پیداست. همینطور تعجب و همدردی.
تا به حال، نامدار را انقدر پریشان و نامرتب ندیده.
با دین ظاهر خسته ی او، عذاب وجدان گرفته.
نامدار به اصرارِ او، به خاطر زندگی و آینده ی او، آمده و گرفتار این مشکلات شده.
نامدار پلکهاش را روی هم می فشارد.
- ممنونم پسرم.
|پسرم| گفتنِ او، باعث می شود لبخند امیرعلی محو شود.
خاطره ای گنگ، در ذهنش تداعی می شود.
نامدار، جلوش زانو زده بود و او را در آغوش گرفته بود.
- الان وقت کول کردن و بازی نیست پسرم...
روی موهای امیرعلی بوسه زده بود.
- مامان یه کم حالش خوب نیست... باید پیشش باشی تنها نمونه.
دسته ی چمدان را ازش می گیرد و مردد می گوید: متاسفم به خاطر من، به دردسر افتادین.
لبخند نامدار به سختی قابل دیدن است.
مودتی به این دیدار گرم، متعجب نگاه می کند و می گوید: خب... اگه اجازه بدین، من از اینجا
مرخص بشم.
نامدار براش سر تکان می دهد.
- ممنونم آقای مودتی... چند روز آینده باهاتون تماس می گیرم؛ هنوز کارمون تموم نشده.
مودتی میداند منظور نامدار، پرداخت حق الوکاله ی اوست.
هر دو سوار ماشین می شوند.
امیرعلی می پرسد: بریم خونه دیگه؟
نامدار همانطور که کمربندش را می بندد، تایید می کند.
- خیلی خسته ام... بیشتر از هر چیز، به یه دوش اساسی احتیاج دارم و استراحت... فردا میریم
دفتر و کمی از کارهات برام میگی.
امیرعلی حرکت می کند.
- مامان خونه منتظره.
***
امیرعلی، در خانه را که باز می کند، هانیه از جا می پرد و می ایستد.
نگاه نامدار، روی هانیه می نشیند و بی اختیار، نفس راحتی می کشد.
هانیه آرام جلو می رود. لبخند روی لبهاش نشسته.
- سلام...
مقابل نامدار می ایستد.
- خوش اومدی.
جلوتر می رود و آرام، گونه ی نامدار را می بوسد.
چند سال است وقت وارد شدن به خانه، از هانیه نشنیده |خوش اومدی|؟!

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هشتم - ب نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى