فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هشتم - الف

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هشتم - الف

ویرایش: 1396/1/9
نویسنده: chaampol

🔻ضمن اینکه، دلیلی نداره بخوایم با عجله جواب بدیم... حرف سرِ یه عمر زندگیه... هر چقدر
مطمئن تر و با شناخت بیشتر شروع کنی، هم خودت آماده تری، هم خیال ما راحت تر میشه...
لعنتی! نمی تواند بگوید همه ی این عجله، برای تمام شدن مهلت اقامت امیرعلی ست. نمی تواند
بگوید هیچ کدام، تحمل این سه ماه دوری و بلاتکلیفی را ندارند.
- بذار بیشتر رفت و آمد کنه تا بهتر بشناسیمش.
نازنین مردد می گوید: آخه تا یک هفته دیگه باید برگرده.
نمی داند لبخندش چه طعمی دارد؛ غم؟ نگرانی؟ دلتنگی یا شادی؟
- اگر فکر کردی با این اندازه شناخت ازش، دلم راضی میشه تو رو بهش بسپرم، پدر بودنمو زیر
سوال بردی.
نگران، به پدرش نگاه می کند.
- یعنی شما هم رضایت ندارین؟!
بلند می شود.
- به اومدنشون چرا، ولی به گرفتنِ تصمیم قطعی با این عجله، نه!
دست می کشد به موهای نرم نازنین.
- به حرفهایی که زدم خوب فکر کن دخترم... اول درست فکراتو بکن، بعد به دلِ خودت و اون آقا
امیدواری بده...
نازنین لبش را گاز می گیرد.
- شکوه جون چی؟!
با اطمینان، آرام پلک می زند.
- همه ی سعیمو می کنم رضایتشو بگیرم...
لبخند و نگاهِ نازنین، پر از امید می شود.
امیرعلی به آسمان گرگ و میش پشت پنجره نگاه می کند. آسمان هوای باریدن دارد.
نماز خوانده؟! آخ! چقدر حرف و درد دل و دعا برای خدا دارد!
به طرف در می رود. دستش روی دستگیره می ماند و برمی گردد.
به کتابِ روی تخت و نازنین نگاه می کند.
- کلاس زبان که می رفتی، سیستم آموزشش بریتیش بود یا امریکن؟!
می داند... می خواهد بشنود. می خواهد مطمئن شود آن کتاب، بی دلیل روی تخت نیست.
- بریتیش.
ته دلش خالی می شود. نازنین تصمیمش را گرفته.
لبخندی بی رنگ می زند و با عجله ای نامحسوس بیرون می رود.
***
وکیل نامدار زنگ زده، خبر جدیدش را بدهد.
هانیه، بشقابهای غذا را روی کانتر می گذارد و همه ی حواسش به لبخندِ نشسته روی لبهای
امیرعلی ست.
می نشیند روی صندلی پشت کانتر و منتظر تمام شدن صحبت او می شود.
امیرعلی، همانطور که خداحافظی می کند، با لبخند به مادرش چشمک می زند.
به او مهلت نمی دهد.
- چی شد مامانم؟!
امیرعلی صندلی روبروش را عقب می کشد تا بنشیند.
- اوکی شد!
لیوانی نوشابه برای خودش می ریزد.
- علی آقا ظهر بهش خبر داده کارهاشو کرده... پرونده ش کامل بسته شده.
صورتش پر از ناباوری می شود.
یعنی دیگه دادگاه نداره؟!
امیرعلی سر تکان می دهد.
- نه... دوست علی آقا مشکلو حل کرده... امروز مودتی رفته پیش نامدار... فکر کنم فردا یا پس
فردا آزادش کنن.
نفس راحتی می کشد... بعد از یک هفته، بالاخره به خیر گذشت.
امیرعلی با شیطنت می پرسد: حالا ک ی بریم با خانواده ی نازنین صحبت کنیم؟!
می خندد.
- بذار نامدار بیاد بیرون!
امیرعلی همانطور که استیک را با کارد می برد، ابرو بالا می اندازد.
- می ترسم انقدر این یک هفته براش خوب گذشته، تا آزاد بشه بخواد برگرده!
- حدس می زنم صبر کنه یک هفته دیگه با هم برگردیم.
دستهای امیرعلی از حرکت می ایستد. به این زودی فرصت تمام شد؟! یعنی برای دیدن نازنین،
برای مشخص شدنِ تکلیفشان، فقط یک هفته زمان دارد؟!
- امیرعلی!
سعی می کند عادی باشد.
هانیه خیره می شود توی چشمهای او که براش مثل نوشته های یک کتابِ باز است.
- پسرم! همه چیزو به زمان واگذار کن... توکلت به خدا باشه.
نامدار که حاضر شده یکبار به خاطر پسرش کوتاه بیاید و به تهران سفر کند. هانیه هم با همه ی
نارضایتی، از تصمیمِ او، پا به پاش همراهیش کرده... نازنین هم که رضایت داده... زیاد هم ناامید
کننده نیست! واقعا دیگر باید به خدا توکل کند.
***
صد میلیون به وحید داده تا به حساب وکیل نامدار واریز کند.
خود نامدار تلفنی دستور داده. حق الزحمه ی وکالتِ این نوع پرونده ها را نمی داند.
وکیل گفته می آید دفتر، بعد با هم می روند بازداشتگاه برای بردن نامدار.
حالا، جلوی بازداشتگاه، در ماشین نشسته و چشم به در بزرگ آهنی دوخته.
نامدار در حالی که کتش را روی دستش انداخته، دسته ی چمدانش را با دست دیگر، همراه می
کشد. جلوی نگهبانی می ایستد. مودتی برگه ی خروج را به سرباز نشان می دهد و سربازی دیگر،
در را باز می کند.
- چک رو تحویلش دادین؟
مودتی سر تکان می دهد.
- بله جناب راد... صبح اول وقت اومد دفتر تحویل گرفت و رسید داد.
پوزخند کمرنگی روی لبهای نامدار می نشیند.
- در وجه خودش دیگه؟
مودتی تایید می کند: در وجه خودش.
یک چیز این میان درست نیست.
روز قبل، بازپرس گفته با دستور مقامات، پرونده مختومه شده و آزاد می شود؛ بدون دادگاه، بدون
وثیقه.
بعد وکیل از قول صداقت، ماجرای صد میلیون را گفته؛ آن هم در وجه امیرعلی صداقت.
امیرعلی و خودش، دسته چک بانکهای ایران را ندارند. پول را به حساب وکیل ریخته و مودتی چک
را برای امیرعلی صداقت نوشته.
- با پسرتون اومدیم... اوناهاش... چون دستور دادین از جزئیات چک و مبلغ چیز
ی ندونه، گفتم
بیرون منتظر باشه.

.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هشتم - الف نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و هشتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى