فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هفتم

داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هفتم

ویرایش: 1396/1/9
نویسنده: chaampol
🔻نفس می گیرد.
- ولی هیچ پدری، نمی تونه برای راحتی خودش، مانع خوشبختیِ دخترش بشه.
حدسش درست بوده! پدرش می خواهد درباره ی امیرعلی صحبت کند.
- شکوه از وقتی حرف از خواستگاریِ آقای راد شده، نظرش رو گفته...
با مکث، دقیق می شود در حرکاتِ نازنین.
- می دونی که کاملا مخالفه...
نازنین، بدون نگاه به او، آرام سر تکان می دهد که |آره|.
- هیچ وقت درباره ی خواستگارهایی که داشتی، باهات حرف نزدم... تو هم همیشه بی تفاوت
بودی و سکوت کردی... اما اینبار می خوام باهام در موردش صحبت کنی.
چه بگوید؟! اصلا چرا اینبار تصمیم گرفته درباره ی خواستگارش صحبت کند؟! چیزی فهمیده؟!
- می دونم اونقدر باهام راحت نیستی که حرف دلتو بزنی... ولی هیچ وقت برای شروع دیر نیست.
مردد به امیرعلی نگاه می کند. لبخندِ آرام او، هم لبریز محبت است، هم شرمندگی.
- خودم بهتر از همه می دونم اونطور که باید، برات پدری نکردم... نه برای تو، نه نهال... زحمتها
همیشه گردن شکوه بوده... ولی دلم می خواد واسه یه بار، مثل دو تا دوست صمیمی با هم صحبت
کنیم.
نمی گوید |مثل دو تا دوست صمیمی| را دقیقا نمی فهمد. غیر از نهال و عطا، دوست صمیمی
دیگری نداشته؛ با آن دو هم هیچ وقت حرفی از دلش نزده.
- نازنین... بابا...
دست می گذارد روی شانه ی نازنین.
- تو دیگه بچه نیستی... ماشالا یه خانوم تحصیل کرده و عاقلی... باید بتونی برای زندگیت تصمیم
بگیری. درسته همیشه در مقابل حرف و نظر شکوه، سکوت و موافقت می کنی ولی ایندفعه می
خوام راحت و بی پرده، هر چی توی دلته بگی.
از داخل، لبش را عصبی، دندان دندان می کند.
- چی بگم؟!
- نظرت رو درباره ی پیشنهاد آقای راد.
گذرا به چشمهای دقیق شده ی پدرش نگاه می کند.
- نظر شما چیه؟!
امیرعلی لبخندی گرم می زند.
- قرار نشد تقلب کنی!
مکث نازنین که طولانی می شود، نفس بلندی می کشد.
برای هزارمین بار، به دقت و زیرکیِ عزیزش ایمان آورده.
بی سبب امیرعلی را برای صحبت با نازنین تشویق نکرده.
- موافقِ اومدنشون هستی؟!
باز مکث نازنین.
- نازنینم... دخترم... راحت باش.
یاد حرف امیرعلی می افتد. | وقتی از حرف و ایده ت مطمئنی، سرت رو بالا بگیر و بگو!|
خب انقدر جسارت ندارد سرش را بالا بگیرد ولی می گوید: نظر شما برام خیلی مهمه.
امیرعلی باز لبخند می زند.
- نظر تو هم برای من خیلی مهمه!... تا الان، هیچ وقت دخالت نکردم، چون می دونستم تو هم نظر
خاصی نسبت بهشون نداری...
می داند تا فردا صبح هم منتظر شود، نازنین حرف دلش را نمی زند.
- ولی حس می کنم این دفعه فرق می کنه!... احساسم درسته؟!
گونه های نازنین سرخ می شوند.
من نمی خوام بدون رضایت شما و شکوه جون، هیچ کاری بکنم.
امیرعلی با لبخند، چشمهاش را جمع می کند.
- فعلا که شکوه جونت رضایت بده نیست!
یکباره سر بلند می کند.
- شما چی؟!
امیرعلی تک خنده ای می کند. نگاه منتظر نازنین را که می بیند، لبخندش محو می شود.
- من و شکوه، فقط سعادت و خوشبختی تو رو می خوایم... حق داره نگران شما باشه... تمام این
سالها، جور کم گذاشتنهای منم کشیده... حساسیت و ریزبینیش قابل درکه.
چشمهای نازنین می سُرد روی طرح روتختی.
- ولی ازت می خوام احساسی تصمیم نگیری... زندگی فقط عشق نیست... سختی داره؛ مشکلات
داره... با این آقا، غربت و دوری از شهر و خانواده داره... شهر به شهر نیست که دو هفته ای، ماهی
یکبار، تو بیای و ما بیایم... باید بری جایی که همه چیزش غریب و متفاوته... برای یه خرید ساده،
باید به زبون دیگه ای صحبت کنی... الان، همه ی ما تکیه گاه و پناهِ تو هستیم... ولی با رفتن، باید
انقدر به شریک زندگی آینده ت ایمان داشته باشی که به اون تکیه کنی...
از حرفهایی که می زند، دل خودش هم می لرزد. راحت نیست دور شدن از عزیزترین دارایی اش.
- تا اونجا که تجربه م بهم اجازه داده و برخوردام باهاش، هم توی خونه و هم محیط کارش، با
شناختی که از قدیم از مادرش و خانواده شون دارم، فکر می کنم پسر بدی نیست... منکر
اختلافات فرهنگی مون نمیشم... ترجیح می دم با کسی ازدواج کنی که بیشتر از اینا بشناسمش و
همین نزدیک خودمون باشی تا اگه دست از پا خطا کرد، خودم گوششو بپیچونم... ولی زندگیِ
خودته... انتخاب خودته... من فقط باید مثل مشاور کنارت باشم... ازت می خوام به همه ی جنبه
های انتخابت فکر کنی، بعد تصمیم بگیری... که تازه، وقتی تصمیم آخرتو بگیری، من می مونم و
اون آقا؛ تا یکی یکی سنگهامو باهاش وا بکنم و خط و نشونهامو براش بکشم.
سر انگشتهاش یخ زده. انگار ته دلش رخت می شورند. درست مثل دلِ پدرش که پر از نگرانی
ست.


ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام پستچی
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره داستان دنباله دار بهانه - قسمت یکصد و بیست و هفتم نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار بهانه ، قسمت یکصد و بیست و هفتم ، کانال تلگرام پستچی ، کانال تلگرام ، پستچی ، امریکا ، معامله ، کلیسای قدیمی ، شباهت ، عصبانى