فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 191 الی 194

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 191 الی 194

ویرایش: 1396/1/9
نویسنده: chaampol

گفت: تا آریان و از سر راه برداره وگرنه نامزدش وصاحب میشه کی بود؟!
مرگ برادرتو به کردن پسر فرهاد خان انداختی تا به دختر زن دومش برسی فقط برای اینکه شبیه عشق فرنگیت بود من خیلی چیزا میدونم پس بهتره بری ...
شیانا خان یقه اش رو از دست ارشاوین بیرون کشید
گفت : درسته اولش برای عشق فرنگیم بود اما بعدش...و نگاهی به منی که داشتم هاج و واج نگاهشون میکردم انداخت
ــ کاتيا من عاشق خودت شدم
ارشاوين محكم چسبوندش به ديوار و گفت:
_ديگه خيلى حرف زدى پسره خان بهتره بری
_من بدون كاتيا هیچ جا نميرم
_دارى غلط زيادى ميكنى . اون موقع كه لاله به پات افتاد و گفت ميخوادت يادته؟ اون منو نخواست . فقط به خاطره توى عوضى من و نديد.
_به خاطره اون اين كارو با من كردى؟
_ هه شايد تو يادت رفته باشه اما من هنوز یادمه
_ بدبخت لاله وقتى فهميد تو شکنجه گر ساواکی ولت كرد رفت
_كى بهش گفت؟جز تو كى ميدونست؟تو عشقمو ازم گرفتی حالاام بی حساب شدیم از خونه ی من برو بیرون.
_بدون كاتيا نميرم.
_نشنيدى؟گفت بچه ى من تو شكمشه . از کی تاحالا پس مونده ی بقیه رو می خوری





ديگه نتونستم طاقت بيارم . وسط هر دوشون ايستادم
_تمومش كنين چرا از تحقیر کردن من لذت میبرین
دستمو گرفتم سمت شيانا و گفتم:
_ببين پسر خان از تو و اون ده لعنتى متنفرم متنفررر
دستمو سمت ارشاوين گرفتم:
_از تو و امثال تو ام بیزارم . تویی که منو فقط یه وسیله واسه انتقامت دیدی.
ديگه نموندمو به سمت اتاقم رفتم
پشت در نشستمو زدم زير گريه خدا كجايى خواهرم مرد عشقم رفت پدر و مادرم رفتن.
كى اين بدبختى تموم ميشه ديگه خسته شدم.
سرمو روى زانوهام گذاشتمو هق هقم اتاقو پر کرد
همون پشت در خوابم برد.
نمیدونم چقدر گذشته بود که با صدایی بیدارشدم نگاهمو تو اتاق تاریک چرخوندم
کسی محکم به در می کوبید . از جام بلند شدم
تمام تنم درد میکرد،
در اتاقو باز کردم و برای اولین از ارشاوین ترسیدم.
درو محکم هل داد و اومد تو اتاق . یه قدم رفتم عقب.
درو محکم پشت سرش بست
از ترس چشمامو بستم
اومد طرفم..
همین که دهن باز کرد فهمیدم مسته
شروع به باز کردن دکمه های پیرهنش کرد
واقعا ازش ترسیدم
پیرهنشو در آورد و پرت کرد گوشه ی اتاق
ــ چرا به من نگفتی حامله ای ؟!هااانن؟؟
کمربندشو در آوردو دوره دستش پیچید...
عقب عقب رفتم...
با هر قدمی که به عقب میرفتم آرشاوین یه قدم جلو میومد
حالا از من مخفی میکنی؟!به چه جرعتی از من پنهان کردی؟!
-به به خدا حامله نیستم
-دروغ نگو
-باور کنین
-ساکت شو





کمربندش بالا رفت و محکم رو کتفم فرود اومد دستمو سپر صورتم کردم.
_بگو کی فهمیدی حامله ای ؟ . بگو تا همین جا چالت نکردم
دیگه اشکم در اومده بود.
-به چه زبونی بگم من حامله نیستم
کمربندو پرت کرد سمت آینه ی گوشه ی اتاق سگک کمربند به آینه برخورد کرد و آینه با صدای بدی شکست
اومد سمتم دستشو دوره کمرم حلقه کرد و گفت:
به لطف اون عوضی شغل منو فهمیدی..یه شکنجه گر...
موهای بلندمو دوره دستش پیچید و محکم کشید از درد دستمو روی سرم گذاشتم
تا حالا این روی این مرد مرموزو ندیده بودم...
دردت اومد آره ؟حالا بگو از کی حامله هستی و به من نگفتی؟
_نیستم نیستم
_باشه امشب حتما حامله میشی
-تو یه ساواکیه ظالمی که هر کاری ازش بر میاد
_هه دختره ی احمق من یه ساواکی هستم اما نه ازاونایی که توذهن کوچیک تو بگنجه باید میذاشتم بیفتی دست اشکان تا معنی بی رحم بودنو بفهمی
موهام و ول کرد وگفت: باید امشب و برام بی نظیر وخاطره انگیز کنی چون آخرین شبیه که بامنی..
متعجب نگاهی بهش انداختم
_چیه فکرکردی تو رو هم با خودم میبرم؟ هه در اشتباهی
دلم شکست ولی...
_من کاری نکردم که بخوام مثل شماها فرار کنم پس توی همین کشور میمونم..
چونه ام رو محکم گرفت
_خیلی حرف میزنی
نگاهش بین چشمام و لبم در گردش بود سرشو خم کرد و لباشو روی لبام گذاشت.
چشمام بسته شد.
پر حرارت شروع به بوسیدنم کرد بعدازچند دقیقه گازی از لبم گرفت
صدای آخم بلندشد لبخندی زد
زمزمه کرد:دختره ی سرتق
ابروهام پرید بالا دستموکشید سمت تخت
گفت: نمی خواد خیلی فکر کنی
یهو جدی شد





_توکارای من دخالت نمیکنی. فهمیدی؟
سری تکون دادم پرتم کرد روی تخت و لبای داغش وگذاشت روی گردنم دستامو بالای سرم با دستاش قفل کرد
و با لبهاش گردنمو به بازی گرفت...
برای اولین بار تو رابطمون خشن برخورد کرد .
تمام تنم دردمیکرد از پشت بغلم کرد سرش و توی گودی گردنم گذاشت و گفت:
واسه اخرین باره که منو کنارت میبینی
دلم گرفت. دوباره تنها میشدم معلوم نبود باز تقدیر چی برام رقم زده.
یک هفته میشد آرشاوین وآیسا دنبال کاراشون بودن. بعضی وقتا آیسا تنها میرفت بیرون
روزها تنها کنار پنجره می نشستم و به دونه های سفید برف خیره میشدم.
رفتم سمت آشپزخونه تا ی لیوان آب بخورم هوا سرد بود اما انگاری توی دلم یه کوره آتشین روشن بود دلم میخواست آب بخورم گاهی پنجره رو باز میکردم واز برف های کنار پنجره میخوردم نمیدونم چرا از خوردن برف لذت می بردم. .
بی هوا از آشپزخونه بیرون اومدم که محکم به کسی خوردم برای اینکه نیفتم محکم از بازوش گرفتم واونم دستشو دور کمرم حلقه کرد از بوی تنش لذت بردم چشمام وبستم و نفس عمیق کشیدم...صدای آرشاوین توی گوشم پیچید:
ــ حالت خوبه؟
سرم وبلند کردم نگاهمو به ارشاوینی دوختم که فقط چند سانت باهام فاصله داشت یه چیزی توی دلم وادارم میکرد تا دوباره ریه هامو از عطر تنض پر کنم اما خجالت میکشیدم آرشاوین دستشو از دوم کمرم برداشت بی میل دستمو از روی بازوش برداشتم
_حالت خوبه؟
_سری تکون دادم بی حواس گفتم:
ــ خوبم

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 191 الی 194 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب