فارس ادز

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

 یه داستان صوتی خاص 

(با خوانش خود نویسنده)

از اون داستانها که کلی ذهن تون رو درگیر میکنه
و روزها بهش فکر خواهید کرد

اگر علاقه مند به دریافت رایگان بخشی از داستان هستید اینجا کلیک کنید. 

داستان دنباله دار شش یخدانها - مریم برزویی

----------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 195 الی 198

رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 195 الی 198

ویرایش: 1396/1/9
نویسنده: chaampol

آرشاوین شونه ای بالا انداخت وگفت:
ــ می خوام برم حموم آیسا نیست برام لباس آماده کن
_بله، الان .
رفت سمت پله ها دنبالش بالا رفتم و وارد اتاقشون شدم آرشاوین کتش و در آورد و پیراهن سرمه ای که پوشیده بود پرتش کرد روی تخت با بالا تنه ی لخت رفت سمت حموم وقتی از رفتنش مطمئن شدم کتشو نزدیک بینیم بردم و نفس عمیقی کشیدم و با لذت چشمام وبستم
اما لحظه ای متعجب ازکارم، کت رو گذاشتم رو چوب لباسی..
سری تکون دادم دیوونه شده ام
رفتم سمت پیراهنش تابندازم تو رخت چرکا، اماباز وسوسه شدم تابوبکشم..
عصبی پیراهنو روتخت پرت کردم. رفتم سمت کمد تابرای آرشاوین لباس بردارم.
در کمد روبازکردم، اما اون حس رو نسبت به لباسهای شسته و اتوکشیده ی داخل کمد نداشتم..
نگاهم به کمد پراز لباس بود. یه شلوار با پیراهن انتخاب کردم و از رگال برداشتم.
برگشتم تا بزارمشون روی تخت که در حموم بازشد و آرشاوین باحوله ی کوچکی دور کمرش ازحموم بیرون اومد.
بادیدنش کمی هول کردم، چندقدمی اومدجلو و روبروم ایستاد..
دوباره همون هوس بوکشیدن اومد سراغم..
ناخواسته قدمی سمتش برداشتم و عمیق بوکشیدم.. ابروهاش توهم رفت
آرشاوین :تورو امروز چیزی شده
_نه چیزی نشده..
قدمی سمتم برداشت..
آرشاوین :چرا یه چیزیت شده!!
هول شدم و قدمی عقب رفتم، نه هیچی ..




قدمی اومدجلو آرشاوین :من میگم یه چیزیت هست، تب داری؟
چسبیدم به کمد، فاصله ی بینمون رو پر کرد..دست گرمش نشست روی پیشونیم، و بوی تنش که مسخم کرد..
آرشاوین :تبم که نداری
دستم روی سینه ی مردانه اش نشست، بانشستن دستم روی سینه ی برهنه اش حرفشو خورد.
نگاهی به من و بعد به دستم کرد.. حرکاتم دست خودم نبود..
دستم رو آروم رو سینه اش به حرکت درآوردم
بدنمو کشیدم سمتش و روی پنجه ی پا بلند شدم..
سرم دقیقا کنار گردنش قرارداشت..
حرارت بدنشو احساس میکردم..
چشمامو بستم و عمیق توی گردنش نفس کشیدم . دستاش دور کمرم حلقه شد . از خلصه بیرون اومدم، سرمو بلند کردم نگاهم با نگاهش تلاقی کرد. با صدای مرتعشی گفتم :میخوام برم ..
سر شو خم کرد روی صورتم :
کجا بری؟ خودت خواستی. حالا حالا ها با هم کار داریم...
_ نه الان ایسا میاد
با سر انگشتش گونه ام رو نوازش کرد .
آرشاوین :بیاد مشکل نیست توام زنم هستی ..هووم؟؟
و ابرویی بالا انداخت تا خواستم چیزی بگم لب های گرمش لبهام رو قفل کرد..
چشمام بسته شد..
دوباره اون حس ناب اومد سراغم .دستامو دور گردنش حلقه کردم و برای اولین بار همراهیش کردم
بعد از چند دقیقه لباشو از روی لب هام برداشت.
سرمو روی سینه اش گذاشتم ..
صدای ریتم نفس هاش حالمو یه جوری میکرد..
دلم نمیخواست از بغلش بیرون بیام..
کلافه منو از خودش جدا کرد پشت بهم رفت سمت تخت و گفت:



میتونی بری ..
دست دست کردم، حال خودمو نمیفهمیدم تا حالا اینجوری نشده بودم ..
چرخیدم برم که نگاهم ب پیراهنش افتاد.
راهمو سمت پیراهنش که روی تخت بود کج کردم، خم شدم و برش داشتم..
آرشاوین :اونو میخوای چیکار؟
دستپاچه گفتم :
هیچی.. میخوام بشورم..
چیزی نگفت، پیراهنو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون..
پیرهنوجلوی صورتم گرفتم و با لذت بوییدم..
یهوصدای آرشاوین از پشت سرم بلندشد..
آرشاوین :داری چیکار میکنی؟
باترس دستمو روی قلبم گذاشتم :
هیچی.. هیچی..
سری تکون داد:
داری از تنهایی خل میشی.. برو پایین
باقدمهای بلند ازش دور شدم و رفتم سمت پله ها و تند وارد اتاقم شدم..
پیراهن رو توی کمدم گذاشتم
نفسی از سر آسودگی کشیدم.. خودمم دلیل کارامو نمیدونستم..
از دیشب برف شروع به باریدن کرده بود
آیسا با خوشحالی لباسهایی که برای رفتن خریده بود رو تو چمدان میچیند
تازه به عمقه فاجعه پی میبرم اینکه چطور توی این شهری که هرروز تظاهرات و جنگه زندگی کنم از وقتی اومدم،فقط توی همین خونه بودم و هیچ کجا رو بلد نیستم آیسا نگاهی بهم انداخت...پوزخندی زد
_چیه!توام دلت می خواست بیای؟بهت که گفته بودم،زن اول و اخر آرشاوین منم
نمی دونم چیشد برای لحظه ای بغض گلوله شد توی گلوم از جام بلند شدم تا برم توی حیاط
از در سالن بیرون اومدم.سوزه سردی می وزید.
بافتمو محکم دورم پیچیدم.از پله ها پایین اومدم.برف همینطور درحال باریدن بود.
سمته استخر رفتم،دور تا دورش از برف سفیدپوش بود.
دست دراز کردم،از روی برف های تمیز یه گلوله برف برداشتم و توی دهانم گذاشتم.چشمهامو بستم و با لذت شروع به خوردن کردم.
یهو صدایی از پشته سرم بلند شد.
_برای چی اومدی بیرون؟
چشمامو باز کردم ، برگشتم عقب و ارشاوین و دیدم





دلم میخواست گرمی آغوششو احساس کنم.اومد طرفم ، نگاهی بهم انداخت.
دستش اومد بالا و روی گونم نشست.
از گرمی دستش با پوست سرد صورتم حالم یجوری شد.دسته سردمو روی دسته گرمش گذاشتم..اخماش توهم رفت.
_این چند وقته چرا عوض شدی..؟
ازش فاصله گرفتم.
_چیزی نیست
قدمی برداشتم که گفت:
_ما فردا داریم میریم
قدم بعدی رو برنداشته تو جام ایستادم
احساس کردم نرفته دلم براش تنگ میشه...
قدمهامو تند کردم و یک راست رفتم سمته اتاقم..
تا نیمه های شب فقط قدم میزدم نگران آینده بودم حتی برای شام هم بیرون نرفتم
صبح زودتر از همه از اتاقم امدم بیرون رفتم سمت آشپزخونه،شکوفه هنوز نیومده بود
صبحانه رو آماده کردم،چایی دم کردم
آرشاوین از پله ها پایین اومد.با دیدن میزه چیده شدی ابرویی بالا انداخت...گفت:
_از این کاراهم بلدی؟
_کسی ازم نخواسته بود تا انجام بدم
سری تکون داد و دیگه هیچی نگفت روی صندلی نشست براش چایی ریختم
_بشین
_آیسا خانوم چی؟!
_فعلا خوابه
خواستم روی دورترین صندلی بشینم که گفت:بیا اینجا بشین
و به نزدیکترین صندلی به خودش اشاره کرد.رفتم و روی صندلی نشستم
انقدر گرسنه ام بود که دلم میخواست همه ی چیزهای روی میزو بخورم.
مشغول خوردن بودم،با صدای متعجب آرشاوین سر بلند کردم
_چته!آروم تر.
_خیلی گرسنم بود
دستش اومد سمته لبم و دست کشید گوشه ی لبم خجالت کشیدم سرمو پایین انداختم
_باید حرف بزنیم
دوباره سربلند کردم،گفت:

ادامه دارد...
.
.
.
همراهان گرامی
می توانید با کلیک بر روی کلمه ی بازاریابی واقع در بالای همین صفحه و عضویت در بخش بازاریابی با پرکردن فرم عضویت در پایین صفحه ی بازاریابی نسبت به کامنتگذاری روی مطالب اقدام نمایید.
همچنین در تالار گفتمان نسبت به بحث و بررسی مسائل مختلف بپردازید.
ضمن اینکه می توانید به کسب و کار اینترنتی اصولی مشغول شوید.
موفق و پیروز باشید


منبع: کانال تلگرام رمانکده
امتیاز دهی به مقاله



نظرات   (0 نظر)
مرتب سازی بر اساس:

 
ثبت نظر:
شما می توانید درباره رمان کاتیا دختر ارباب - پارتهای 195 الی 198 نظر دهید یا سوال بپرسید:
نام و نام خانوادگی:
کلمات کلیدی: داستان دنباله دار ، داستان سریالی ، رمان پیوسته ، رمان ، داستان عشقی ، رمان عشقی ، کانال تلگرام رمانکده ، رمان کاتیا دختر ارباب